یکی بود یکی نبود ، توی یه جنگل سرسبز و قشنگ یه لاک پشت کوچولوبه اسم لاکی با مامان و باباش زندگی میکرد ، خونه لاکی لاک پشته توی برکه بود ، اون هر روز صبح که ازخواب بیدار میشد کلی آب تنی و بازی میکرد، بهترین دوست لاکی ،بابی خرگوشه بود ، خونه بابی خرگوشه توی یه درخت نزدیک همون برکه بود ، لاکی و بابی هر روز بعد از بیدار شدن و خوذدن صبحانه به جنگل میرفتن و کلی با هم بازی میکردن و چیزای بیشتری از جنگل یاد میگرفتن.
یه روز صبح وقتی لاکی لاک پشته از خواب بیدار شد شنید که باباش به مامانش گفت که مامان بزرگ لاک پشته داشته از روی یه تپه بالا میرفته که یهو افتاده و لاکش شکسته و ترک خورده، حالا هم به کمک ما احتیاج داره ، ما باید بریم تا به اون طرف جنگل ومامان بزرگ لاک پشته رو با خودمون بیاریم و یه چند روزی تو خونه خودمون ازش نگهداری کنیم تا حالش خوب خوب بشه.
لاکی خیلی مامان بزرگش رودوست داشت ، اون از اینکه مامان بزرگ لاک پشته افتاده بود زمین و لاکش شکسته بود خیلی ناراحت بود بچه ها ، اون به مامانش گفت حالا باید چی کار کنیم؟ مامان لاکی برای لاکی توضیح داد که برای کمک به مامان بزرگ لاک پشته لازمه که تا اون طرف جنگل برن تا اونو با خودشون به خونشون بیارن، بعد مامانش بهش گفت که میتونه برای اینکه تنها نباشه بره پیش بابی خرگوشه.
بابی خرگوشه از اینکه شنید قراره لاکی لاک پشته بیاد و پیشش بمونه خیلی خوشحال شد و تند تند به لاکی میگفت بیا پیش من بمون بیا با هم بازی کنیم ، بله ، اینجوری شد که لاکی لاک پشته برای اینکه تنها نمونه رفت خونه بابی خرگوشه.
خلاصه اونا اول شروع کردن به آب تنی کردن تو برکه ، یه عالمه شنا کردن و به هم دیگه آب پاشیدن ، بعد بابی خرگوشه به لاکی گفت که برن با هم تاب بازی کنن ، لاکی هم از تاب خوردن خیلی خوشش میومد قبول کرد و اونا شروع کردن به تاب بازی کردن ، بعد از تاب بازی رفتن تو جنگل و دنبال پروانه ها دوییدن ، اونا مرتب بالا وپایین میپریدن و سعی میکردن تا پروانه هارو بگیرن، بعد از کلی بازی کردن لاکی لاک پشته و بابی خرگوشه حسابی گرسنشون شد ، اونا به اطراف برکه رفتن و شروع کردن به خوردن میوه ها و خوراکی های خوشمزه روی بوته ها و درختا ، اونا انقدر خسته بودن و بازی کرده بودن که روی زمین جنگل دراز کشیدن وخوابیدن ، اونا تمام طول شب رو همونجا تو جنگل خوابیدن و استراحت کردن.
صبح که شد لاکی لاک پشته با صدای مامان و بابش که دنبال اون میگشتن از خواب بیدار شد ، لاکی وقتی به برکه نگاه کرد دید مامان و باباش برگشتن ودارن به همراه مامان بزرگ لاک پشته به سمت لونشون میان ،لاکی لاک پشته که از دیدن مامان بزرگش خیلی خوشحال شده بود سریع خودشو به مامان بزرگش رسوند و اونو بغل کرد و بوسید و ازش پرسید :”حالت چطوره مامان بزرگ؟”
مامان بزرگ لاکی با لبخندگفت:” الان خیلی حالم بهتره”
بعد مامان تامی گفت :” ما لاک مامان بزرگ لاک پشته رو با چسب محکم بستیم تا خوب خوب بشه”
بعد مامان بزرگ لاک پشته یه هدیه خیلی خوب و زیبا برای لاکی اورده بود، اون میدونست که لاکی از فلوت زدن خیلی خوشش میاد به خاظر همین اون با خودش برای لاکی لاک پشته یه فلوت خیلی قشنگ اورده بود ، فلوت موردعلاقه لاکی، لاکی لاک پشته که از دیدن فلوت مورد علاقش حسابی ذوق زده و خوشحال شده بود شروع کرد به جیغ زدن و هورا کشیدن. بعدش لاکی لاک پشته شروع کرد به فلوت زدن و همه با صدای فلوت لاکی شروع کردن به رقصیدن و پایکوبی کردن.
برای مشاهده سایر قصه کودکانه های موجود کلیک کنید
دیدگاهتان را بنویسید
می خواهید در گفت و گو شرکت کنید؟خیالتان راحت باشد :)





سلام خیلی جذاب بود😘😘❤❤🔮🔮
ثنا 8 ساله
سلام، این قصه خیلی قشنگ و زیبا بود،🤩😍🥰
ممنون از قصه ی قشنگتون عالی بود
ممنون از همراهی شما با وولک
سلام عالی بود قصه های وولک همشون عالیَن🤩🤩🤩
تشکر از همراهی شما با وولک
عالی
تشکر