درباره وولک

This author has not written his bio yet.
But we are proud to say that وولک contributed 545 entries already.

نوشته های وولک

,

داستان کودکانه گوش دراز یاد گرفت که فکر کنه

        قصه امروزمون در مورد سه تا کره الاغ به نامهای زبل و خاکستری و گوش دراز هست که داخل مزرعه بزرگی زندگی می کردند و بارهای صاحبشون رو به بازار و جاهای مختلف می بردند. زبل خیلی دانا بود از چیزی نمی ترسید و قبل از هر کاری خوب فکر می […]

,

قصه صوتی نتیجه ی کار خوب

          بالی کوچولو یک میمون زرنگ و بازیگوش بود که عاشق تاب بازی و آویزون شدن از شاخه های درخت بود. یک روز بالی از مدرسه به خونه برمیگشت . وقتی از درخت بالای رودخونه رد میشد صدای گریه ای شنید. بالی گفت” یعنی این صدای گریه کیه؟ همون طور که […]

,

قصه کودکانه مبارزه ی جوجه تیغی

        از وقتی که باری گاومیشه برنده ی مسابقات قهرمانی بوکس جنگل شده بود ، از خوشحالی سر از پا نمیشناخت و انگار که داشت روی ابرا زندگی می کرد.  باری که ثابت کرده بود قویترین حیوون جنگله، دچار غرور و خودبینی شد و فکر کرد که از بقیه ی حیوونای جنگل […]

,

داستان کودکانه چرا من این شکلی ام؟

        یکی بود یکی نبود. روزی روزگاری یک موش سفید کوچولو بود با یک دم دراز و باریک. اسم این موش کوچولوی زبل چارلی بود. چارلی زبل و بازیگوش بود و چون کوچولو بود داخل هر سوراخ و حفره ای که دلش می خواست می رفت. اما اون روز چارلی ناراحت و […]

,

قصه کودکانه نتیجه ی تلاش گل سرخ

      در یک بعد از ظهر گرم تابستان، خورشید خانوم آفتاب گرم و سوزانش رو همه جا پخش کرده بود. در انتهای یک خیابون آروم و زیبا یک آپارتمان چند طبقه بود. توی بالکن یکی از طبقات آپارتمان ، کلی گلدون سبز و زیبا قرار داشت. یکی از این گلدون ها یک گلدان […]

,

داستان کودکانه شیر خجالتی

      یکی بود یکی نبود . توی یک جنگل سرسبز و بزرگ که پر از حیوون جور واجور و کوچیک و بزرگ بود یک بچه شیری زندگی می کرد به اسم لیو. همونطور که می دونید شیرها جز قویترین حیوانات جنگلند و بهشون میگن سلطان جنگل. اما شیر کوچولوی قصه ی ما دلش […]

,

قصه صوتی فیل کوچولوی کم طاقت

        روزی روزگاری توی یک بیشه زار بزگ و سر سبز، نزدیک برکه یک فیل کوچولو به اسم جانبو زندگی می کرد. جامبو صبر و حوصله کمی داشت و خیلی زود از انجام دادن کارها حوصله اش سر می رفت و اون کار رو رها می کرد.. حالا قصه این فیل کوچولو […]

,

قصه صوتی بهترین هدیه تولد

      قصه امروزمون در مورد یک آقا پسر 5 ساله به اسم مانی هست. مانی هم مثل خیلی از شما بچه های گلم عاشق روز تولدش بود و همیشه با اشتیاق از مامانش می پرسید که چقدر تا روز تولدش مونده، آخه اون خیلی جشن و شادی، کیک خوردن و هدیه گرفتن رو […]

,

قصه کودکانه انسانها هم می توانند پرواز کنند

      روزی روزگاری یک جنگل سرسبز و زیبا بود که پر از درختان سرو و صنوبر بود. روی یکی از درختان بلند و تنومند سرو لونه ای بود که توش چند تا قناری کوچولو به رنگهای زرد و صورتی و آبی همراه مامان و باباشون زندگی می کردند. یکی از روزها قناری کوچولوها […]

,

داستان کودکانه میمون بازیگوش

      یک روز توی جنگل سرسبز و قشنگ قصه ی ما ، لاکی لاکپشته میمون بازیگوش رو دید که داره آروم آروم راه می ره. لاکی ازش پرسید :” چی شده میمون بازیگوش؟ چرا داری مثل لاک پشتا آروم و آهسته راه می ری؟ اگه یه دفعه سر و کله ی یه ببر […]