درباره وولک

This author has not written his bio yet.
But we are proud to say that وولک contributed 545 entries already.

نوشته های وولک

,

داستان کودکانه بله تو میتونی!

        یکی از روزهای گرم و زیبای تابستان،  بچه های مدرسه به همراه خانم معلم برای گردش به پارک جنگلی رفتند. بعد از اینکه بچه ها کلی بازی کردند و خوش گذروندند خانم معلم براشون یک کتاب خوند. کتاب در مورد شغل های مختلف بود و کارهای مختلفی که آدمها توی شغلشون […]

,

قصه صوتی کودکانه فرار لاک پشتی

      روزی روزگاری لاک پشتی در دریای آبی و زیبایی زندگی می کرد. یک روز صبح لاک پشت به لب ساحل اومد و سوراخ بزرگی روی شنها درست کرد و با احتیاط 4 تا تخم در اون گذاشت و روی سوراخ رو با شن و ماسه پوشوند. لاک پشت با خودش فکر کرد […]

,

قصه کودکانه بهترین دوست من

    یکی بود یکی نبود، در  یکی از خونه های  شهر زیبا و قشنگ قصه ی ما  ، دختر مهربونی به اسم جولیا به همراه پدر و مادرش زندگی می کرد.جولیا  دختری  شیرین و بامزه با موهای نارنجی و ژولیده پولیده بود ، پوستش مثل برنج سفید بود و دونه های کک و مک […]

,

داستان کودکانه پادشاه پرندگان

    یکی بود یکی نبود ، در یک جنگل سرسبز و پر از دار و درخت که حیوانات زیادی اونجا کنار هم به خوبی و خوشی زندگی می کردن، گروهی از پرنده های زیبا و آوازه خوان هم بودن که سال های زیادی بود توی جنگل سرسبز و قشنگ قصه ی ما زندگی می […]

,

قصه صوتی موشی مستقل میشه

        توی یک باغ بزرگ و پر درخت یک موش کوچولویی بود که خیلی شیطون و بازیگوش بود. موشی پر جنب و جوش و نترس بود و از هیچ چیزی نمی ترسید حتی از گربه پشمالو. اون روزها بی هدف از این طرف به اون طرف می دوید. سنجابی که پایین درخت […]

,

قصه کودکانه لباس جادویی کرگدن

      روزی روزگاری کرگدنی بود به اسم ریو ، کرگدن ریو چون به تازگی از شهر به جنگل اومده بود و تجربه زندگی کردن توی شهر رو داشت خودش رو از همه حیوانات جنگل بهتر و باهوش تر می دونست و با غرور و بی ادبی با حیوانات دیگه صحبت می کرد. یک […]

,

داستان کودکانه عملیات نجات خرسی

  تعطیلات تابستونی شروع شده بود و خانواده خرسی ها تصمیم داشتند برای دیدن مامان بزرگ و بابابزرگ به شهر اونها برن. خرس کوچولوها که اسمشون قهوه ای و فندقی بود خیلی خوشحال بودند و برای خداحافظی با دوستهاشون به لب رودخونه رفته بودند. بابا خرسی چمدونها رو داخل ماشین گذاشت و گفت :” ساعت […]

,

قصه صوتی کودکانه مورچه ی سخت کوش

      جیمی مورچه هه خیلی تنبل بود.فصل بارندگی شروع شده بود و ابر های بارانی و سیاه به سرعت در حال نزدیک شدن بودن و همه ی حیوانات برای جمع آوری غذا به سختی کار و تلاش می کردن.اما بچه ها جونم جیمی تمام روز رو تنبلی می کرد و اینور و اونور […]

,

قصه کودکانه نیکو و جیکو از آب می ترسند

      7 تا جوجه اردک زرد بامزه که تازه از تخم در اومده اومدند همراه مادرشون، کنار برکه پرآبی وسط جنگل زندگی می کردند. جوجه اردکها هنوز بلد نبودند داخل آب شنا کنند و همیشه از مامان اردکه می خواستند که زودتر بهشون شنا کردن یاد بده . مامان اردک به جوجه ها […]

,

داستان کودکانه دوستی عجیب موش و گربه

        توی جنگل قصه ی ما گربه ی پشمالویی بود که به خاطر رنگ پوستش بهش می گفتند عسلی. عسلی اون روز خیلی خوشحال بود . آخه روز تولدش بود و هر حیوانی که اون رو میدید تولدش رو بهش تبریک می گفت و براش آرزوهای خوب می کرد. عسلی با اینکه […]