قصه جذاب و شنیدنی گوش دراز یاد گرفت که فکر کنه
4.4/5 - (75 امتیاز)

 

 

 

 

قصه امروزمون در مورد سه تا کره الاغ به نامهای زبل و خاکستری و گوش دراز هست که داخل مزرعه بزرگی زندگی می کردند و بارهای صاحبشون رو به بازار و جاهای مختلف می بردند.

زبل خیلی دانا بود از چیزی نمی ترسید و قبل از هر کاری خوب فکر می کرد. خاکستری زیرک بود ولی فقط به خودش و راحتی خودش فکر می کرد و حاضر نبود کارهای سخت بکنه و بارهای سنگین ببره. اما سومین کره الاغ گوش دراز بود که خیلی ساده لوح بود و هر کس هر حرفی می زد رو باور می کرد و انجام میداد.

یک روز که کره الاغ ها مشغول بردن بار به بازار بودند به یک رودخانه ای رسیدند. اونها باید از رودخانه رد می شدند تا به بازار برسند. خاکستری که خیلی زیرک بود می تونست با بو کردن کالاها و اجناس بفهمه که چه باری رو حمل میکنه و اگر صاحبش بار سنگینی رو روی پشتش می گذاشت احساس سرگیجه می کرد. به همین خاطر صاحبش بار سنگینی رو روی پشتش نمی گذاشت.

اون روز خاکستری یک کیسه ی نمک روی پشتش داشت. وقتی که الاغ ها می خواستند از رودخانه رد بشند ناگهان خاکستری خودش رو کامل داخل آب فرو برد. گوش دراز با تعجب گفت:” هی خاکستری چیکار می کنی؟  نکنه داری توی رودخانه حمام می کنی”

خاکستری گفت:” نه گوش دراز، من دارم با فرو بردن خودم در آب وزن بارم رو کم می کنم !” گوش دراز نمی دونست که چون بار خاکستری کیسه نمک هست این اتفاق میفته. در واقع وقتی کیسه نمک به داخل آب فرو بره مقداری نمک داخل آب حل میشه و وزن کیسه کم میشه . برای همین با تعجب گفت:” یعنی با فرو بردن بار داخل آب وزن اون کم می شه؟”

خاکستری خیلی از اوقات  از نادانی و حماقت گوش دراز استفاده می کرد و اون رو اذیت می کرد. برای همین خندید و گفت: “بله وزن بارم کم میشه ، اگر بخوای تو هم می تونی توی رودخانه شیرجه بزنی و امتحان کنی”

اما در واقع بچه ها جونم  بار گوش دراز که نمک نبود بلکه بطری های خالی بود . و اگر به داخل آب می رفت نه تنها وزن بارش کم نمی شد بلکه آب به داخل بطری ها می رفت و سنگین تر میشدند.

زبل که می دونست بار گوش دراز  بطری های خالی هست همون موقع فریاد زد: ” نه گوش دراز این کار رو نکن! به حرف خاکستری گوش نکن اون خیلی از اوقات به صاحبمون ضرر میزنه الان هم فقط داره یک راه احمقانه بهت نشون میده!”

خاکستری عصبانی شد و گفت:” چی؟ چرا این حرفو میزنی؟ کجای این کار احمقانه است؟”  زبل گفت:” تو داخل آب شیرجه زدی تا وزن بارت رو کم کنی، اما با این کارت  و کم شدن وزن نمک ها داری به صاحبمون ضرر می زنی!”

خاکستری سرش رو به اون طرف کرد و گفت:” برام مهم نیست. من فقط می خوام که سنگینی بار روی کمرم کمتر بشه..”

بعد هم رو کرد به گوش دراز و گفت اگر تو هم می خوای که وزن بارت کم بشه تو هم می تونی به داخل آب شیرجه بزنی” گوش دراز با هیجان گفت:” واقعا؟”

خاکستری گفت:” بله برای من که اینطور بود. اگر باور نمی کنی از زبل بپرس.. اصلا خودت بگو وقتی که مقداری از نمکها داخل آب حل بشه وزن کیسه کم میشه یا زیاد؟”

گوش دراز قبل از اینکه حرفهای خاکستری تموم بشه گفت:” پس من هم داخل آب شیرجه میزنم، زبل تو هم اگر می خواهی وزن بارت کم بشه باید داخل آب شیرجه بزنی!”

اما بار زبل کیسه های پنبه بود که در هر حال سبک بود. زبل می دونست که اگر کیسه های پنبه خیس بشه پنبه ها خیس و سنگین میشن.. برای همین به داخل آب نرفت.

بعد هم با صدای بلند داد زد :” گوش دراز نرو، به حرف من گوش بده” ولی گوش دراز بدون توجه به حرفهای زبل به داخل رودخانه شیرجه زد.

حالا بطری های خالی که داخل بار گوش دراز بود پر از آب شده بود و وقتی گوش دراز از داخل آب بیرون اومد متوجه شد که وزن بارش چند برابر سنگین تر شده . اون حالا سرش گیج می رفت و از شدت سنگینی بارش پاهاش می لرزید و به سختی می تونست راه بره..

گوش دراز در حالیکه به سختی قدم برمیداشت با ناراحتی گفت:” چرا این اتفاق افتاد؟ پس چرا وزن بار من نه تنها کم نشده انگار چند برابر بیشتر شده..”

زبل گفت:” دقیقا به همین خاطر بود که فریاد میزدم که نری! ولی تو گوش نکردی . تو بدون اینکه فکر کنی و بدونی که بار تو با بار خاکستری فرق داره به حرف اون گوش کردی و به داخل آب شیرجه زدی! پس حالا باید عواقب کارت رو تحمل کنی!”

گوش دراز در حالیکه به سختی راه می رفت و بار سنگینش رو حمل می کرد به حرفهای زبل فکر می کرد اون فهمید که قبل از هر کاری خودش باید فکر کنه و به هر حرفی گوش نکنه . بله بچه های عزیزم اینم از داستان کره الاغ های ما. میدونم که همه شما بچه های گلم قبل از هر کاری خوب فکر می کنید و قبل از اینکه بخواهید حرف کسی رو گوش بدید یا کاری رو تکرار کنید فکر می کنید که آیا کار درست و عاقلانه ای هست یا نه!

شاید فکر کنید که اندیشیدن نیازی به آموزش در کودکان نداره و آن ها به مرور این کار را یاد می گیرند؛ اما بهتر است بدانید که نحوه درست اندیشیدن و قدرت تصمیم گیری را باید از همان سنین کودکی به آن ها آموزش داد.

خواندن داستان های کوتاه کودکانه آموزنده مرتبط با اندیشیدن می تواند راه های درست فکر کردن را به کودک شما بیاموزد!

برای مشاهده سایر قصه کودکانه های موجود کلیک کنید



 

80 پاسخ
  1. نیکی
    نیکی می گوید:

    سلام من نیکی ام
    خیلی قصتون را دوست داشتم آموزنده و عالی بود
    من هم قبل انچام کاری فکر میکنم و یا با مامانم مشورت میکنم ❤🧡💛💚💙💜

    پاسخ
  2. حلما
    حلما می گوید:

    سلام من قصه شماراخیلی دوست داشتم☺😊😀😁😂😃😄😆😇😉😍😙😘😚😏😌😺😻❤💙💚💛💜💕💖💗

    پاسخ
  3. مه نیا حسین نیا
    مه نیا حسین نیا می گوید:

    سلام بسیار عالی من هر شب قصه های شما رو برای مه نیا کوچولو میخونم ممنون از قصه های قشنگ تون

    پاسخ
  4. عسل
    عسل می گوید:

    سلام
    من از این قصه بی نهایت خوشم اومد،منم فهمیدم که مثل زبل باهاش و دانا باشم و قبل هر کاری فکر کنم.

    پاسخ
  5. رحماندوست
    رحماندوست می گوید:

    سلام ممنون از داستان های خوب و آموزنده شما محمدطه و محمدصدرا داستان های شما رو دوست دارن و تقریبا هر شب گوش میدن

    پاسخ
    • وولک
      وولک می گوید:

      ممنونم از شما دوست مهربانم که به قصه های وولک گوش میکنی و اونارو برای خواهر گلت هم تعریف میکنی

      پاسخ
  6. ادرینا
    ادرینا می گوید:

    عالی هر شب داستانهاتوتو برای دخترم میزارم وبا داستانهای شما میخوابه چه خوبه که هستید🥰🌷

    پاسخ
  7. الینا نوروزخانی
    الینا نوروزخانی می گوید:

    سلام خاله جون 🩷 این قصه هم خیلی خوب بود البته گوش دراز در قصه نباید حرف خاکستری را گوش میداد .
    خب خداحافظ خاله.🌈😍🔮🥰🩷🩷🩷🩷

    پاسخ

دیدگاهتان را بنویسید

می خواهید در گفت و گو شرکت کنید؟
خیالتان راحت باشد :)

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *