درباره وولک

This author has not written his bio yet.
But we are proud to say that وولک contributed 545 entries already.

نوشته های وولک

,

قصه صوتی مسابقه ی دوچرخه سواری سالانه

      یکی بود یکی نبود ،امسال هم مثل هر سال قرار بود که یک مسابقه ی دوچرخه سواری در جنگل سرسبز و قشنگ حیوانات برگزار بشه.همه ی شرکت کننده ها باید از قبل توی این مسابقه ثبت نام می کردن و اسمشون رو به جامبو فیله که مسئول ثبت نام بود می گفتن […]

,

قصه کودکانه لانه ی توتو

      یکی بود یکی نبود ، یک روز توتوی پرنده به فکر ساختن یک لونه ی قشنگ برای خودش افتاد.اون شروع به پرواز کرد و بعد از مدتی گشتن باغی رو در ساحل رودخونه ای در کنار جنگل قصه ی ما پیدا کرد.توتو از دیدن انواع مختلفی از گیاهان و درختان و حیوانات […]

,

داستان کودکانه آب را هدر نمی دهیم

      تابستان شده بود و هوای جنگل خیلی گرم بود. همه چاه ها و برکه ها از گرمای زیاد خشک شده بودند. به خاطر کمبود آب ، سلطان جنگل یعنی آقا شیره اعلام کرده بود که همه اهالی جنگل باید در مصرف آب صرفه جویی کنند و آب رو هدر ندند ، و […]

,

قصه صوتی دایناسور کوچولوی عصبانی

      یکی بود یکی نبود ، دایناسور کوچولوی قصه ی ما که اسمش فردِ ، خیلی عصبانیه بچه ها ، آخه اون انگار نتونسته بند کفشهاش رو ببنده. به خاطر همین اون مجبور شد یک جفت کفش جدید بدون بند پیدا کنه و بپوشه ، اما انگار کسی اون کفش های بدون بند […]

,

قصه کودکانه لبخند کروکدیل

    یکی بود یکی نبود ،در یک جنگل سرسبز و قشنگ  کروکدیل کوچولوی قصه ی ما که اسمش کوروم بود ترق و توروق پوسته ی تخمش رو شکست و ازتوی اون بیرون اومد.کوروم سرش رو تکون داد و صورت کوچولوش رو از بین پوسته های تخم بیرون اورد و به مامانش لبخند زد. پادشاه […]

,

داستان کودکانه دوست های صمیمی

      قصه امروزمون در مورد دو تا دوست به اسم آیدا و پریاست. آیدا و پریا هر دو  6 سال داشتند و با هم همسایه بودند ،اونا  هر روز از صبح تا شب کلی با هم وقت می گذروندن و با هم بازی می کردند. آیدا و پریا توی این چند سال دوستی […]

,

قصه صوتی روباه حقه باز تغییر می کند

      یکی بود یکی نبود ، توی جنگل بزرگ و سرسبز قصه ی ما، همونجایی که حیوانات زیادی در کنار هم زندگی می کردن یک روباه حیله گر بدجنسی هم زندگی می کرد که همه یحیوانات جنگل از دستش فراری بودن و بهش نزدیک نمیشدن و اصلا دلشون نمی خواست که باهاش دوست […]

,

قصه کودکانه دعوا نمی کنیم

      روزی روزگاری یک باغ سرسبز و زیبا بود که گلها و حشرات زیادی توی اون زندگی می کردند. گلهای رنگارنگ هر روز صبح باز می شدند و به شاخه های درختها لبخند می زدند و عطر اونها کل باغ رو پر می کرد. آدمهای زیادی برای دیدن این باغ سرسبز و گلهای […]

,

قصه صوتی همه چیز ممکنه

        یکی بود یکی نبود یک روز موش کوچولوی قصه ی ما که اسمش موش موشک بود داشت توی جنگل بزرگ و سبز قصه قدم می زد که یهد فعه دید یه دونه سیب قرمز از درخت کنده شد و افتاد پایین.موش موشک با خودش فکر کرد:” آخ جون سیب! الان میرم […]

,

قصه کودکانه خوش گذرانی در برف

    قصه امروزمون در مورد خرس کوچولوی قهوه ای رنگی به اسم دلا هست که زمستان ها رو دوست نداشت . آخه هیچ وقت توی زمستان به دلا خوش نمی گذشت. اون روز هم یک روز سرد زمستانی بود که برف شدیدی می بارید . دلا و پدرش  قرار بود به خونه ی عموی […]