درباره وولک

This author has not written his bio yet.
But we are proud to say that وولک contributed 545 entries already.

نوشته های وولک

,

قصه صوتی بچه خرگوش شجاع

        یکی بود یکی نبود ، در یک جنگل سرسبز و بزرگ یه خرگوش کوچولوی بامزه ای به همراه پدر و مادرش زندگی می کرد.یکی از همین روزا خرگوش کوچولو زیر یک درخت بزرگ نشسته بود.اون نمیتونست روی هیچ چیزی تمرکز کنه و حواسش رو جمع کنه.دیگه کم کم وقت اون رسیده […]

,

قصه کودکانه جشن تولد پری دریایی

      روزی روزگاری در زمانهای قدیم در یک دریای آبی و آرام یک پری دریایی در قصر بزرگی در اعماق دریا زندگی می کرد. پری دریایی ظاهرش با بقیه ماهی ها فرق می کرد، قسمت بالای بدنش شبیه انسانها بود و پایین بدنش شبیه ماهیها .اون خیلی خوش قلب و مهربون بود و […]

,

داستان کودکانه کرگدن کوچولویی به نام کاشا

        یکی بود یکی نبود، در یک چمنزار بزرگ و زیبا ، کرگدن کوچولویی به اسم کاشا با مادرش زندگی می کرد.کرگدن قصه ی ما دوساله ش  بود بچه ها ، اون عاشق گشت و گذار توی چمنزار بود و دلش می خواست از همه جای اون چمنزار سر در بیاره. مادرش […]

,

قصه صوتی سالی و میتو

      یکی بود یکی نبود ، توی یک شهر قشنگ و زیبا یه دختر کوچولوی شاد و مهربونی به نام سالی به همراه پدر و مادرش زندگی می کرد ، امروز آخرین روز مدرسه ی سالیه بچه ها و از فردا تعطیلات سالی شروع میشه ، اما اون اصلا خوشحال نیست عزیزای من […]

,

قصه کودکانه شامپانزه های باهوش

      قصه امروزمون در مورد دو تا بچه شامپانزه باهوش و زرنگ به نامهای گابو و سابو هست که با هم دوستند و توی جنگلهای سرسبز آفریقا به همراه پدر و مادرشون زندگی می کنن. اونها  هنوز کوچولو هستن و اعضای خانوادشون بهشون چیزهای خوبی یاد می دند تا بتونن زرنگ و ماهر […]

,

قصه صوتی لاک پشت ترسو

      روزی روزگاری در یک جنگل قشنگ و زیبا دو تا لاک پشت کوچولو به نام های شینی و اُون تازه سر از تخم بیرون اورده بودن، اما بچه ها انگار یه مشکلی پیش اومده آخه اُون نمیخواد از تو لاکش بیرون بیاد و حرکت کنه. شینی بهش میگه :” اُون ، تو […]

,

قصه کودکانه زیبایی واقعی

      روزی روزگاری در یک جنگل سرسبز و زیبا که از درخت های بلند سرو و سپیدار پوشیده شده بود، یک خرگوش کوچولوی پشمالو به سفیدی برف و نرمی پنبه با چشمهای درشت آبی به دنیا اومد . به خاطر اینکه اون خیلی سفید و زیبا بود پدر و مادرش اسمش رو سفیدبرفی […]

,

داستان کودکانه فینبار و کرم شب تاب

      یکی بود یکی نبود ، روزی روزگاری در یک جنگل زببا و سرسبز سگ بامزه ای به نام فینبار توی یک کلبه ی چوبی زندگی می کرد. فصل تابستون بود و فینبار خیلی دوست داشت که همش بره به جنگل و بین درختا و چوب ها و سبزه هایی که روی زمین […]

,

قصه صوتی سوفیا و گربه اش به یک مهمانی عجیب و غریب می روند ( قسمت دوم )

      سوفیا خم شد و خوب نگاه کرد صدای موزیک شاد و بوی غذاهای خوشمزه از داخل درخت به مشام می رسید. اون باید هر طور شده بود پیشو رو پیدا می کرد و هر چه سریعتر به تولد سامانتا می رفت. به همین خاطر به ترسش غلبه کرد و با شجاعت وارد […]

,

قصه صوتی سوفیا و گربه اش به یک مهمانی عجیب و غریب می روند ( قسمت اول )

      سوفیا یه دختر کنجکاو و ماجراجو با موهای فرفری قرمزه. اون به مهمونی تولد دختر عمه اش -سامانتا – دعوت شده ولی اصلا دوست نداره به این مهمونی بره. روز مهمونی سوفیا درحالیکه مامان موهای فرفرییش رو شونه می زد با بی حوصلگی گفت: ” ولی اخه من دوست ندارم به تولد […]