قصه جذاب و شنیدنی چرا من این شکلی ام
4.2/5 - (12 امتیاز)

 

 

 

 

یکی بود یکی نبود. روزی روزگاری یک موش سفید کوچولو بود با یک دم دراز و باریک. اسم این موش کوچولوی زبل چارلی بود. چارلی زبل و بازیگوش بود و چون کوچولو بود داخل هر سوراخ و حفره ای که دلش می خواست می رفت. اما اون روز چارلی ناراحت و غمگین گوشه ای نشسته بود. عقاب بزرگ و تیز پروازی که از بالای سرش رد میشد اون رو دید. به نزدیکش اومد و گفت :” چرا ناراحتی چارلی؟”  چارلی آهی کشید و با ناراحتی گفت:

” چون من کوچیکم همه حیوونها می تونند منو بگیرند! کلاغ ها و پرنده ها ، مارها و گربه ها! همه شون منو میترسونند. فقط به خاطر اینکه من کوچیکم..اگر من بزرگ بودم اونها نمی تونستند این کارها رو با من بکنن.”

عقاب لبخندی زد و گفت:” مثلا  اگر بزرگ بودی چیکار می کردی؟”

چارلی با هیجان گفت:” اگر بزرگ بودم، گربه ها رو گاز می گرفتم، دم مارها رو میگرفتم و به هوا پرتشون می کردم،  با کلاغ ها و پرنده ها و عقاب ها  هم کاری میکردم که هیچ وقت جرات نکنند نزدیک من بشن..”

عقاب ناراحت شد و گفت:” پس تو فکرهای بدی برای عقاب ها هم داری! حالا منم بهت نشون می دم که عاقبت نقشه های بد برای دیگران نتیجه اش چیه؟” و به سمت چارلی حمله کرد. اما چارلی سریع دوید و داخل سوراخش شد.

 

چارلی مدت زیادی داخل سوراخ قایم شد و وقتی عقاب از اونجا رفت چارلی هم بیرون اومد. همون موقع چارلی زرافه ای رو دید که از اونجا رد میشد .نزدیکش رفت و گفت:” سلام زرافه! خوش به حالت چه قد بلندی داری ، کاش من هم به بلندی تو بودم. اونوقت از هیچ کس نمی ترسیدم و در عوض دیگران از من میترسیدند.”

زرافه با لحن غمگینی گفت:” چارلی تو فکر می کنی که دراز بودن خیلی خوبه؟ آیا می دونی که من به خاطر قد بلندم نمیتونم هیچ جا مخفی بشم و دشمن هام خیلی راحت من رو پیدا می کنند؟ اگر من مثل تو کوچیک بودم میتونستم هر جایی پنهان بشم!”  چارلی گفت:” یعنی تو از قد بلندت راضی نیستی؟” زرافه گفت:” معلومه که نه ”

درست در همون لحظه صدای غرش شیر اومد و زرافه که ترسیده بود گفت:” انگار یک شیر داره به این سمت میاد باید زودتر فرار کنم..” بعد هم سریع از اونجا دور شد.

چارلی با خودش فکر کرد:” اوووه شیر باید قوی ترین حیوون باشه! چون حتی حیوانات بزرگی مثل زرافه هم از اون می ترسند.” وقتی شیر به اونجا رسید چارلی سریع داخل سوراخش مخفی شد.

چارلی از داخل سوراخ نگاهی به شیر کرد و گفت:” آقا شیره نگران به نظر میرسی! چه اتفاقی افتاده؟” شیر گفت:” منو یک جایی مخفی کنید.. شکارچیان به جنگل رسیدند و به دنبال من می گردند!” موش گفت:” شما سلطان جنگل هستید ولی از آدمها می ترسید؟”  چارلی واقعا تعجب کرده بود.

شیر گفت:” اگر انسانها منو بگیرند که من دیگه سلطان جنگل نیستم، حالا زودتر باید یک جایی پیدا کنم که مخفی بشم” بعد هم به دنبال جای مناسبی برای مخفی شدن گشت و وقتی جایی رو پیدا نکرد از اونجا رفت. چارلی با خودش فکر کرد:” چطور میشه که حتی حیوانی که پادشاه جنگل هست و خیلی هم قوی هست از آدمهای معمولی میترسه ولی من از آدمها نمی ترسم؟!”  اون از سوراخش بیرون اومد و به کنار رودخانه رفت. چارلی یک فیل بزرگ رو داخل رودخانه دید.

چارلی گفت:” آقا فیله مگه حواست نیست که جنگل پر از شکارچی شده؟ چرا همینطور بیخیال داری توی رودخونه پرسه می زنی؟” فیل با بیخیالی گفت:” من که از آدمها نمی ترسم..”

چارلی گفت:” چطور تو از آدمها نمی ترسی در حالیکه شیر که سلطان جنگله از آدمها می ترسه؟!  پس حتما تو از شیر می ترسی!”  فیل به چارلی نگاهی کرد و گفت:” چرا باید از شیر بترسم؟ من می تونم با خرطومم شیر رو  بلند کنم و به گوشه ای پرتش کنم..”  چارلی گفت:” پس با این حساب تو از هیچ چیزی نمی ترسی!”

فیل گفت:” نه اینطوری هم نیست، من  از مورچه ها خیلی می ترسم!” چارلی از شنیدن این حرف حیرت زده شد. چارلی با خودش فکر کرد فیل به این بزرگی از مورچه ها می ترسه در حالیکه من اصلا از مورچه ها نمی ترسم! این یعنی که من از اون قوی ترم! و در حالیکه به این چیزها فکر میکرد به سوراخش برگشت.

چارلی با خودش گفت: “ولی من از عقاب ترسیدم، پس یعنی عقاب از همه قوی تره! اون از هیچ چیزی نمی ترسه و می تونه بدون ترس از چیزی بر فراز آسمان پرواز کنه ! کاش من هم مثل عقاب بودم..”

چارلی در حال فکر کردن به این چیزها بود که صدایی شنید. سریع از سوراخش بیرون اومد و عقاب رو در حالیکه از درد ناله می کرد دید. عقاب بالای شاخه ی درخت نشسته بود و ناله می کرد. اون به شدت مجروح شده بود.

چارلی گفت:” عقاب چی شده؟  چطوری مجروح شدی؟ تو خیلی قوی بودی و از چیزی نمی ترسیدی ، چه کسی این بلا رو سرت آورده؟”

عقاب آهی از درد کشید و گفت:” وقتی که داشتم پرواز می کردم به بند یک بادبادک گیر کردم، دور پاهام گره خورد و مجروح شدم..”  چارلی از شنیدن این حرف شروع به خندیدن کرد. عقاب با عصبانیت گفت:” من مجروح شدم اونوقت تو می خندی؟”

چارلی گفت:” من به تو نمی خندم ولی به این فکر می کنم که حیواناتی که همیشه فکر می کردم خیلی از من قویتر هستند در واقع از من ضعیف ترند..” عقاب گفت:” منظورت چیه؟”

چارلی گفت:” شیر از شکارچی ها می ترسه، فیل از مورچه ها و تو هم از یک بند باریک. این یعنی من از همه شماها قویترم، چون نه از شکارچیان می ترسم و نه از مورچه ها. پاره کردن و جویدن  بند ها هم که کار هر روز من هست. حالا چه فرقی داره توی آسمون باشه یا روی زمین. من در بالا و پایین قوی هستم.. من اشتباه در مورد خودم فکر می کردم که ضعیفم..” چارلی با خوشحالی اینها رو گفت و به داخل سوراخش رفت.

عقاب هم در حالیکه از حرفهای چارلی گیج شده بود به فکر فرو رفت. بله بچه های عزیزم چارلی فهمید که  بهتره از چیزی که هست راضی باشه و به جای اینکه هر روز آرزو کنه که جای حیوون دیگه ای باشه ،توانایی های خودش رو بشناسه، ، چون هر موجودی ویژگیها و توانایی های خودش رو داره و این ربطی به بزرگی و کوچیکی نداره…

 

چه خوب است که قدر نعمت هایی که خدا به ما عطا کرده است رو بدونیم و بابت آن ها خدارو شکر کنیم!

برای خواندن داستان کوتاه کودکانه آموزنده برای کودک در وولک، همین الان به صفحه قصه های کودکانه وولک سر بزنید!

برای مشاهده سایر قصه کودکانه های موجود کلیک کنید

18 پاسخ
  1. هیلدا
    هیلدا می گوید:

    سلام خیلی قصه اتون قشنگ بود من از این قصه نتیجه گرفتم که ادم ها باید خودشون رو قبول داشته باشن هیلدا ۸ ساله از امل

    پاسخ

دیدگاهتان را بنویسید

می خواهید در گفت و گو شرکت کنید؟
خیالتان راحت باشد :)

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *