
داستان کودکانه قبل از عمل فکر کن!
آقای بودی باغ بسیار زیبایی داشت. گل ها و گیاهان مختلف و زیادی توی باغ آقای بودی رشد کرده بودن و شکوفا شده بودن.اون ، وقتی باغ و گل های زیبا و رنگارنگش رو تماشا می کرد احساس خوشبختی و شادی میکرد.
&nb…

قصه صوتی میمون زرنگ و خرس تنبل
یکی بود یکی نبود ، در یکی از روزهای گرم و آفتابی تابستون، در یک جنگل سرسبز و زیبا ، سنجاب مهربون دوان دوان به طرف لونه ش می رفت که دید میمون زرنگ با خرگوش کوچولو مشغول بازی کردن و خوشحالی کردنن.سنجاب کوچولو پیش …

داستان کودکانه قورباغه ی کوچک در چاه
یکی بود یکی نبود ،روزی روزگاری در یک دشت بزرگ و سرسبز ، قورباغه ی کوچولویی بود که در ته یک چاه عمیق و تاریک زندگی می کرد. حالا بیاین با هم بریم و ببینیم که این قورباغه کوچولو چه جور زندگی ای داشته؟. بچ…

قصه کودکانه سنجاب بازیگوش
یکی بود یکی نبود دو تا سنجاب که با هم برادر بودن ، توی یک جنگل بزرگ زندگی می کردن.برادر بزرگ تر که رنگش حنایی بود " فندق شکن " نام داشت و به برادرکوچکتر که رنگش خاکستری بود ، " خاکست…

قصه صوتی وینی،خرس کوچولو
درروزگاران پیش خرس کوچولویی به اسم وینی در یک برج چوبی زندگی می کرد. وینی یک اتاق کوچولو برایخودش درست کرده بود و همیشه خوشحال و خندان بود ، ولی بچه ها مشکل بزرگ وینی این بود که خیلی کنجکاو و شکمو بود وهمیشه می خواس…

داستان کودکانه ” لاک پشت فداکار ” و ” خرگوش باهوش “
روزی روزگاری در یک باغ بزرگ و سرسبز که پر از چمنها ی بلند و گل های رنگارنگ بود ، لاک پشت کوچولویی از توی تخم بیرون اومد.مامان و باباش اسم اونو سنگی گذاشتن .لاک پشت هایی که اون اطراف بودن تا ن…

قصه کودکانه دوستی موش و قورباغه
یکی بود یکی نبود ، غیر از خدا هیچکس نبود ، صحرای بزرگی بود با درختان سرسبز ، کوه های بلند و رودخونه ای بزرگ و پر آب . در گوشه ای از این رودخونه ، آب گیر کوچکی بود که توی اون ، چند تا قورباغه ی زیبا …

قصه صوتی باغچه ی خرگوش ها
باغچه ی خرگوش ها بهترین باغچه ی دنیا بود ، و دو خرگوش کوچولویی که با مادرشون توی اون باغچه زندگی می کردن ، خوشبخت ترین بچه خرگوش های دنیا بودن.
یک روز مامان خرگوشه بچه هاش رو صدا کرد و خی…

داستان کودکانه خرگوش کوچولو ، نهنگ و فیل
روزی روزگاری در یک جنگل بزرگ و زیبا ، روی ماسه های نرم کنار دریا خرگوش کوچولو مشغول بازی بود که ، آقا فیله و خانم نهنگه رو سرگرم صحبت کردن دید. خرگوش کوچولو خودش رو پشت بوته ای مخفی کرد و به حرف های اونا گوش داد.
…

قصه صوتی خانه ای کوچک در میان برف
پاییز فرا رسیده بود .باران می بارید و باد هم می وزید. خرگوش کوچولو خسته بود و چیزی نمونده بود که از سرما یخ بزنه.خیلی دلش می خواست خونه ای داشته باشه .به همین دلیل تو جنگل به دنبال سر پناه و خونه ای می گشت.
…

