داستان جذاب و شنیدنی
3.4/5 - (19 امتیاز)

 

 

 

 

روزی روزگاری در یک باغ بزرگ و سرسبز که پر از چمنها ی بلند و گل های رنگارنگ بود ، لاک پشت کوچولویی از توی تخم بیرون اومد.مامان و باباش اسم اونو سنگی گذاشتن .لاک پشت هایی که اون اطراف بودن تا نگاهی به سنگی انداختن هیچ حرفی نزدن و فقط سرشون رو تکون تکون دادن ، آخه اونا نمی خواستن بگن که لاک سنگی کجه و مامان و باباش رو ناراحت کنن.

 

عزیزای دلم شکل سنگی کمی با شکل لاک پشت های دیگه فرق می کرد.لاک همه درست روی پشتشون بود اما لاک سنگی توی پهلوش بود و وقتی که راه می رفت لاکش به زمین می خورد و تاپ تاپ صدا می کرد.

 

 

روزها گذشت و سنگی کم کم بزرگ شد ولی لاکش همینطوری کج موند. بچه ها سنگی خیلی لاکپشت خوب و باهوشی بود.هر کاری که لاک پشت های دیگه انجام می دادن اون هم می تونست انجام بده ، اون می تونست خوب شنا کنه ، خوب راه بره، سنگی خیلی با دیگران مهربان بود و خلاصه هر کاری که از دستش بر میومد برای بقیه لاک پشت ها انجام می داد.

 

 

همه ی این لاک پشت ها در یک باغ بزرگ و استخر پر از  آبی که در وسط باغ بود زندگی می کردن.یک روز سنگی در گوشه ی استخر ایستاده بود که ناگهان صدایی شنید .یکی از لاک پشت ها فریاد می زد و می گفت:” همه بیاین کنار استخر ، دیوار استخر سوراخ شده ، آب استخر داره میریزه بیرون”

 

 

هیچ کدوم از لاک پشت ها نمی دونستن که باید چی کار کنن . در همون موقع لاک پشتی که از همه بزرگتر و عاقل تر بود کنار استخر اومد و نگاهی به سوراخ انداخت. لاک پشت ها پرسیدن :” حالا باید چی کار کنیم؟ آب استخرداره بیرون میره، چند ساعت دیگه استخر خالی میشه، اونوقت ما باید کجا زندگی کنیم؟”

 

 

سنگی به راه افتاد، خیلی سریع رفت به کنار استخر و دید که لاک پشت راست میگه، دیوار استخر سوراخ شده بود و آب استخر داشت از اون بیرون می رفت و کم کم خالی میشد.

لاک پشت پیر و عاقل گفت :”برای اینکه استخر خالی نشه فقط یک راه وجود داره، یکی از لاکپشتها باید بیاد جلوی سوراخ و لاکش رو جلوی اون بذاره تا آب استخر بیرون نره. ما لاک پشت های دیگه هم میریم سنگ ریزه و چوب میاریم تا جلوی سوراخ رو ببندیم .حالا یکی از شما جلو بیاد”

 

 

یکی ازلاک پشت ها جلو اومد، خواست لاکش رو جلوی سوراخ استخر بذاره ولی نتونست و از پشت به زمین افتاد. لاک پشتهای دیگه بهش کمک کردن تا دوباره بتونه روی پاهاش وایسه. لاک پشت دیگه ای جلو اومد ولی اون هم از پشت به زمین افتاد .

 

 

بله بچه ها همین طور لاک پشت ها یکی یکی جلو میومدن و به ترتیب از پشت روی زمین میفتادن.آب استخر همچنان از سوراخ بیرون میرفت. هیچ لاک پشتی هم نمی تونست جلوی اون رو بگیره.در همین وقت لاک پشت پیر و عاقل که اونجا ایستاده بود نگاهی به سنگی انداخت و گفت :” این کار فقط کار توِ پسر جان،بیا جلو ، بیا و سوراخ رو با لاک خودت بگیر”

سنگی جلواومد ، اونکه لاکش کج بود به آسونی میتونست با اون جلوی سوراخ رو بگیره.بنابراین سنگی به پهلو ایستاد و جلوی سوراخ رو گرفت و پوشوند.

 

 

درهمین موقع لاک پشت های دیگه به راه افتادن و رفتن و سنگریزه و چوب اوردن. سنگی ساعت ها جلوی سوراخ استخر ایستاد.در این مدت لاک پشت های دیگه با سنگریزه و چوب هایی که اورده بودن جلوی سوراخ استخر و پوشوندن و درستش کردن تا دیگه آب استخر بیرون نره. اینطوری لاک پشت ها باز هم می تونستن سال های سال در اونجا زندگی کنن.

 

سنگی از کنار سوراخ دور شد و همهی لاکپشتها دور اون جمع شدن و یکصدا بهش گفتن :” سنگس ما از تو ممنونیم، تو همه ی ما رو نجات دادی .ما امروز فهمیدیم که معنی مهربونی و فداکاری یعنی چی”

در همون موقع لاک پشت پیر و عاقل جلو اومد و در خالی که دستی به لاک سنگی می کشید گفت :” پسرم ، با اینکه ایستادن جلوی سوراخ استخر کار خیلی سخت و مشکلی بود ، مخصوصا برای تو ، اما تو این کار رو به خوبی انجام دادی ، آفرین بر تو لاک پشت فداکار”

 

همه ی لاک پشت ها خوشحال بودن ، خوشحال از اینکه تونسته بودن با کمک سنگی جلوی بیرون رفتن آب استخر رو بگیرن.

پدر و مادر سنگی هم ، می خندیدن و شادی می کردن.اونا به خاطر این خوشحال بودن که پسر فداکار و مهربونی چون سنگی دارن.

نویسنده : علی پناهی

 

 

خرگوش باهوش

 

 

یکی بود یکی نبود غیر از خدا هیچکس نبود ، در روزگار قدیم خرگوشی بود که هر کجا می رفت ، از دست گرگ بدجنس در امان نبود .روزی از روزها گرگه داشت دنبال خرگوش بیچاره میدوید و کم مونده که به اون برسه و بگیرتش.

 

خرگوشه در حالی که می دوید با خودش فکر کرد :” این گرگ بدجنس نمی ذاره راحت باشم و همیشه مجبورم اینور و اونور بدوم و اینجا و اونجا قایم بشم.اینکه برای من زندگی نمیشه ، کم مونده گرگه منو بگیره ، باید یه جایی قایم بشم ، ولی اینجاها نه سوراخی هست که توش مخفی بشم و نه درختی هست که ازش برم بالا.تنها چیزی که می تونم ببینم یه چاهه ، با اینکه این چاه جای امنی نیست ولی مجبورم توی همین چاه قایم بشم چون جای دیگه ای این نزدیکی ها به چشمم نمی خوره که بتونم قایم بشم”

 

 

 

این چاه دوتا سطل داشت که وقتی یکی پایین می رفت اون یکی سطل میومد بالا . خرگوش کوچولو توی یکی از سطل ها نشست و پایین رفت ، کمی بعد به ته چاه رسید ومثل یک قایق روی آب شناور موند.

 

 

 

گرگ بدجنس به سر چاه رسید ، توی اون خم شد و خرگوش بیچاره رو ته چاه دید.

 

گرگ بدجنس سرش ر وتوی چاه کرد و فریاد کشید :” آهای خرگوشه، اون پاین داری چی کار میکنی؟ چاه جای خوبی نیست.توی آب داری دنبال چی می گردی؟”

 

 

خرگوش گفت :” دارم دنبال یه جور ماهی آکروبات باز می گردم .این ماهی ها می تونن روی نوک انگشتمون ملق بزنن، اگر این ماهی های آکروبات باز رو به دست بیاری میتونی با فروششون پول خوبی به دست بیاری”

 

 

 

گرگ بدجنس که گفت :” گفتی ماهی آکروبات باز؟ من تا حالا همچین اسمی به گوشم نخورده،میتونم چند تا از اونا رو بگیرم؟”

خرگوش گفت :” البته که می تونی ، بیا پایین و هر چقدر که دلت می خواد از این ماهیا بگیر”

 

 

گرگ بدجنس گفت :” راست میگی؟ چه خوب، الان میام پایین تا سطلم رو پر از ماهی کنم .بعدش اونارو می فروشم و حسابی پولدار میشم،مواظب باش ، دارم میام”

 

 

گرگ بدجنس توی اون سطلی که سر چاه بود نشست و چون سنگین تر از خرگوش بود به سرعت به ته چاه رسید. البته که وقتی یک سطل پایین می ره اون یکی سطل بالا میاد.

 

 

به این ترتیب خرگوش باهوش به بالای چاه رسید و گرگ بدجنس در ته چاه موند.

 

 

گرگ بدجنس از ته چاه فریاد زد :” آهای خرگوش، اینجا که از ماهی آکروبات باز خبری نیست، راستی تو خودت کجا رفتی؟من نه می تونم ماهیا رو ببینم و نه میتونم تو رو پیدا کنم”

 

 

خرگوش باهوش خندید و گفت:” تو نمی تونی اون ماهیا رو ببینی،برای اینکه از اولش همچین چیزی اون پایین نبود، حالا من برای همیشه از دستت راحت شدم”

 

 

به این ترتیب خرگوش کوچولو از اونجا دور شد و گرگ بدجنس هم نتونست که اونو شکار کنه.

بچه های عزیزم موفقیت با استفاده از عقل و فکرمون به دست میاد نه با زور و قدرت. مثل خرگوش داستان ما که با هوش خودش بر گرگ بدجنس که از اون قویتر بود پیروز شد.

 

 

 

 

 

 

 

بازنویسی : بهروز انصافی

 



قصه های رایگان به صورت رایگان در دسترس شماست! می توانید با مراجعه به صفحه قصه های کودکانه وولک به تمامی داستان کوتاه کودکانه های وولک به راحتی دسترسی داشته باشید!

برای مشاهده سایر قصه کودکانه های موجود کلیک کنید



74 پاسخ
  1. رادین اکبری
    رادین اکبری می گوید:

    سلام.مامانم هر شب قصه های شما رو برام میخونه،ممنون از این دو تا قصه که خیلی خوب بود.💜💚❤💙💛

    پاسخ
  2. ماهان
    ماهان می گوید:

    سلام وولک عزیز، هر دو تا قصه خیلی زیبا و آموزنده بودن، من و ماهان هم هر دو داستان رو خوندیم و لذت بردیم.🌺 راستی ممنون که امشب دو تا قصه گذاشتید.
    وولک جان بابت تمام زحماتی که برای کودکان این سرزمین متقبل میشید، سپاسگزاریم.
    البته وولک حالا دیگه جزئی از خاطرات کودکی ماهان شده🌺!❤😍🌼

    پاسخ
  3. النا
    النا می گوید:

    من النا هستم ، بابام هر شب از شما برام قصه میخونه، من خیلی قصه های وولک رو دوست دارم و لذت میبرم…..ممنونم وولک

    پاسخ
  4. ارشا
    ارشا می گوید:

    وولك. جان.از شما خيلي سپاس گزارم. شما. براي. همه بچه ها زحمت. مي كشيد. تا قصه. براي همه بچه ها. درست ميكنين از شما. خيلي. ممنون هستم. وولك جان. لتفن. هر قصه دو تا بزارين

    پاسخ
    • وولک
      وولک می گوید:

      درود بر شما دوست عزیز، بله حتما سعی میکنیم تا حد امکان قصه ها رو به صورت دوتایی در سایت قرار دهیم

      پاسخ
  5. نگارین
    نگارین می گوید:

    سلام واقعا این دو داستان عالی بودن و من واقعا از این قصه ها که دو تا هستند خوشم می آید لطفا بیشتر از این مدل قصه ها که دو تا هستند بگذارید•🙏🏻🙏🏻

    پاسخ
    • وولک
      وولک می گوید:

      ممنونم از نظر خوبتون همراه عزیز، چشم سعی میکنیم قصه های دوتایی بیشتر در سایت قرار دهیم

      پاسخ
  6. یسنا
    یسنا می گوید:

    مرسی قصه ها خیلی خوب بود و آموزنده بود و فهمیدیم هر کس هر نقصی هم داشته باشه بالاخره مفید هست و نباید اون رو مسخره کرد.

    پاسخ
  7. رامیلا
    رامیلا می گوید:

    ممنونم از شما بابت داستانهای زیباتون
    من از داستان اول یاد گرفتم که زود قضاوت نکنم. و از داستان دوم هم اینو یاد گرفتم که برای حل مشکلات از عقل و هوشمون استفاده کنیم نه زور و قدرتمون .🌹🌹🌺🌺🌺🌺🤩🌹🌹🌹🌹🌹🌹🌹🌹💕💕💕💕💗💗💗💗💗💗💗💗💗💗💗💗💗💗

    پاسخ
  8. فاطمه
    فاطمه می گوید:

    سلام
    من از قصه لاکپشت خیلی خوشم اومد ممنون از هر دو تا قصه خوبتون 💖💖💖💖💖🌹🌹🌹🌹🌹

    پاسخ
  9. امیررضا
    امیررضا می گوید:

    سلام.قصه های خیلی خوبی دارین.ماهمه قصه هاتونو میخونیم و خیلی اموزنده هستن .مچکرم اززحماتتون 🙏🌹

    پاسخ

دیدگاهتان را بنویسید

می خواهید در گفت و گو شرکت کنید؟
خیالتان راحت باشد :)

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *