قصه جذاب و شنیدنی دوستی موش و قورباغه
2.7/5 - (7 امتیاز)

 

 

 

یکی بود یکی نبود ، غیر از خدا هیچکس نبود ، صحرای بزرگی بود با درختان سرسبز ، کوه های بلند و رودخونه ای بزرگ و پر آب . در گوشه ای از این رودخونه ، آب گیر کوچکی بود که توی اون ، چند تا قورباغه ی زیبا و زرنگ زندگی می کردن.

یکی از این قورباغه ها از همه قشنگ تر بود ، گاهی از آب بیرون میومد، روی ماسه های کنار رودخونه ، زیر نور گرم خورشید ، چند قدمی راه می رفت و باز به درون آب بر می گشت.

بچه ها جونم می دونین که بعضی از حیوانات ، همیشه باید توی آب زندگی کنن، و اگر روزی از آب بیرون بیفتن ، تلف می شن و از بین میرن . اگه گفتین مثل چی؟ بله عزیزای دلم مثل ماهیها.مگه نه ؟

بعضی دیگه از حیوانات نمیتونن توی آب برن و همیشه باید روی زمین و توی خشکی  زندگی کنن ، اگر بیفتن توی رودخونه یا استخر یا حوض آب ، از بین میرن و تلف میشن.میدونین مثل چی بچه ها؟ مثل موش و گربه.

ولی عزیزای دلم یک دسته از حیوانات هستن که هم میتونن زیر آب ها زندگی کنن و هم میتونن به خشکی بیان و روی زمین زندگی کنن،حالا اگه گفتین مثل چی؟ بله، مثل خرچنگ و قورباغه.

توی این آبگیر کوچک کنار رودخونه هم ، قورباغه ی زرنگ و زیبای ما ، هم از زندگی تو آب ها لذت می برد و هم از رودخونه بیرون میومد تا از دیدن طبیعت مثل کوه ها و درختها و زیبایی های دیگه صحرا دلش شاد بشه.

 

 

در یکی از روزها که قورباغه از آب بیرون اومده بود تا روی شنهای تمیز و سنگ های اطراف رودخونه قدم بزنه، یک موش صحرایی از راه رسید و وقتی چشمش به قورباغه ی زیبا افتاد همونجا ایستاد و سلام کرد.

قورباغه ی زیبا و زرنگ قصه ی ما چند لحظه به قد و قواره ی آقا موشه نگاه کرد و جواب سلامش رو داد ، و آهسته آهسته به طرفش اومد.

 

 

آقا موشه که داشت کم کم به قشنگی قورباغه و محل زندگیش حسودی می کرد ، یواش یواش جلو اومد و شروع به احوال پرسی کرد . بعد از اینکه موش و قورباغه با هم آشنا شدن ، موش راه صحرا رو پیش گرفت و قورباغه هم خودش رو توی آب رودخونه انداخت.

موش بدجنس و مردم آزار ، که دید قورباغه چطوری زندگی میکنه و هر موقع دلش میخواد میره توی آب و هر موقع هم که بخواد میاد بیرون وتو خشکی ،   میخواست هر طور که شده قورباغه رو گول بزنه و اونو به دام خودش گرفتار کنه. موش دلش میخواست که با قورباغه دوست بشه و باهاش رفت و آمد کنه تا هر موقع که دلش خواست قورباغه رو از زیر آب ها بیرون بیاره و آزادی و زندگی راحتش رو به هم بزنه.

 

 

از اون روز به بعد ، هر روز اقا موشه به کنار رودخونه میومد، اون انقدر می ایستاد تا قورباغه از آب بیرون بیاد و با اون سلام و احوالپرسی کنه.

کم کم دوستی موش  و قورباغه بیشتر شد و اونا با هم صمیمی تر شدن ، آقا موشه اظهاردوستی ومهربونی می کرد و قورباغه هم با اون دوست شده بود و از دیدنش خوشحال میشد و از اینکه دوست جدید پیدا کرده خیلی شادمان بود بچه ها.

اما،  بیشتر وقتها ، آقا موشه که به دیدن دوستش میومد، قورباغه توی آب بود و از اومدن موش صحرایی بی خبر می موند.

موش ، ساعت ها کنار کنار رودخونه می ایستاد ، زیر آفتاب داغ  انقدرمنتظر می موند تا قورباغه ی قشنگ ، سر از آب بیرون بیاره و اونو ببینه.

یک روز موش حیله گر با خودش گفت :” امروز باید پیش قورباغه برم و هر طور شده اونو گولش بزنم تا دیگه نتونه از دست من فرار کنه و بره توی آب .باید انقدر باهاش دوستس و رفاقت کنم، انقدر بهش مهربونی کنم تا حرفامو باور کنه ، اونوقت هر چی من بگم گوش می کنه.”

 

 

روز بعد موش بدجنس و حسود زودتر از همیشه به سراغ قورباغه اومد ، ولی هر چی کنار رودخونه وایساد و انتظار کشید ، از قورباغه خبری نشد.

بالاخره نزدیک ظهر بود که سر و کله ی قورباغه از وسط آب ها پیدا شد.

 

 

وقتی قورباغه از آب بیرون پرید ، آقا موشه که خیلی خسته و ناراحت بود ، جلو اومد و بعد از سلام و احوالپرسی گفت :” دوست عزیز کجا بودی ، چرا انقدر دیر اومدی ؟ میدونی من چند ساعته اینجا منتظر تو ایستادم؟”

قورباغه گفت :” من که خبر نداشتم تو اومدی، من زیر آب ها بودم ، بیرون رو که نمی تونستم ببینم”

 

 

موش گفت :” ببین دوست من باید یک فکر اساسی و درست و حسابی بکنیم، من دلم می خواد بیشتر با هم حرف بزنیم و به خاطر همین این چند کلمه حرف اونم بعد از اینهمه انتظار واقعا خیلی کمه”

قورباغه گفت :” منظورت چیه؟”

موش گفت :” من هر چی لب آب وایمیسم و فریاد می زنم، صدام اصلا به گوش تو نمی رسه، درسته که من تو صحرا و خشکی زندگی می کنم و تو زیر آب ها ، ولی یک کاری بکن که هر وقت من به دیدنت میام، سریع بفهمی و هر جا که هستی خودت رو به من برسونی.”

قورباغه پرسید :” مثلا چی کارکنم؟”
آقا موشه گفت :” من نمی دونم ،ولی بالاخره باید یک نشونه داشته باشی، یک علامتی درست کنی، یک کاری بکنی که هر وقت من به دیدنت اومدم اینهمه سرگردون و منتظر نشم.”

 

 

خلاصه بعد از اینکه کمی با هم صحبت کردن ، تصمیم گرفتن یک نخ خیلی بلند پیدا کنن، یک سرش رو به پای قورباغه و سر دیگه ی نخ رو هم به دست آقا موشه ببندن ، تا هر وقت که خواستن همدیگه رو پیدا کنن، فوری نخرو بکشن و از جای هم با خبر بشن.

قورباغه اول از این پیشنهاد ناراحت شد و با خودش گفت :” این موش حقه باز میخواد آرامش و راحتی منو به هم بزنه و منو اسیر خودش بکنه ”  ولی موش خودش رو بهترین دوست اون معرفی کرد وانقدر اصرار و التماس کرد تا قورباغه با اینکه راضی نبود ولی خواسته ی موش رو قبول کرد و با اون اصلا مخالفت نکرد.

 

 

وقتی این تصمیم رو گرفتن انقدر این طرف و اون طرف گشتن تا زیر یکی از بوته های لب رودخونه یک نخ دراز پیدا کردن. بعد نخ رو برداشتن و یک سرش رو آقا موشه دور دست خودش پیچید و سر دیگه ی نخ رو هم به پای قورباغه بست. اونوقت قرار گذاشتن که هر وقت خواستن همدیگه رو ببینن نخ رو بگیرن و انقدر بیان تا به هم برسن.

بعد از هم خداحافظی کردن و رفتن. قورباغه به وسط رودخونه جست زد و زیر آب ها رفت ، موش هم وسط صحرا دوید و در حالیکه مواظب بود نخ از دور انگشتاش باز نشه ، به طرف لونه ش رفت.

 

 

موش از اینکه تونسته بود قورباغه ی بیچاره رو به دام خودش بندازه و فریبش بده ، خیلی خوشحال بود و با خودش فکر می کرد چه خوب شد ،دیگه هر موقع بخوام قورباغه رو از آب بیرون می کشم و نمی ذارم که بره توی آبو شنا کنه. موش تو همین فکرا بود وشادمانه قدم بر میداشت که ناگهان ، یک کلاغ بزرگ ، قار قار کنان به وسط آسمون اومد و تا چشمش به موش کوچیک افتاد ، خودش رو سریع به زمین رسوند.

کلاغ با همون سرعتی که میومد دهان سیاهش رو باز کرد و ناگهان موش بیچاره رو به منقار گرفت و رفت.

 

 

هر چی آقاموشه دست و پا زد ، فایده ای نداشت ، کلاغ بزرگ و قوی با سرعت به پرواز در اومد ، پر پر زنان خودش رو به وسط آسمون رسوند و موش رو هم با خودش برد.

 

 

قورباغه ی از همه جا بی خبر زیر آب ها نشسته بود که ناگهان دید نخ پاش کشیده شده وداره اونو به دنبال خودش می کشونه.

 

 

کلاغ قار قار کنان به وسط آسمون رسید ، موش بیچاره در میان  منقار کلاغ گرفتار بود ، قورباغه هم با نخی که محکم به پاش گره خورده بود ، وسط هوا آویزون شد.

هر چی قورباغه فریاد می کشید و می گفت که بابا من کاری نکردم ، ولم کنید ، چرا منو با خودتون می برین؟… به حالش فایده ای نداشت که نداشت.

 

 

کلاغ با سرعت رفت تا به میان مردم رسید ، بچه ها که این منظره رو دیدن همهفریاد کشیدن:” آهای ببینین کلاغ حقه باز چه جوری قورباغه رو شکار کرده ، کلاغ که نمی تونه توی آب بره”

مردم خیال می کردن که کلاغ برای به دستاوردن قورباغه این کلک رو زده و نخ رو به دست و پای موش  و قورباغه بسته تا بتونه هر دوی اونا رو شکار کنه.

 

قورباغه که وسط هوا دست و پا می زد و هیچ راه فراری هم نداشت وقتی صدای مردم رو شنید ،از همون بالا فریاد زد و گفت :” این عاقبت کسیه که با افراد بد و نادرست دوست بشه ، ای وای از دست دوست های حسود و بدجنس و مردم آزار، اگر گول دوستی موش رو نمی خوردم و به حرفش گوش نمی کردم، هیچوقت مثل الان درمونده و بیچاره نمی شدم”

نویسنده : سید جمال موسوی



برای دسترسی به همه ی داستان کودکانه های وولک، به صفحه قصه های کودکانه وولک مراجعه نمایید!


برای مشاهده سایر قصه کودکانه های موجود کلیک کنید

32 پاسخ
  1. ماهان
    ماهان می گوید:

    ممنون که قصه‌ی جدید و زیبایی گذاشتید، من و ماهان خوندیم و مثل همیشه لذت بردیم. البته ماهان فقط قصه‌ها رو با صدای من (پدرش) قبول داره!😅 و همیشه با قصه‌های شما خوابش میبره. سپاس مجدد 🌹👏🙏

    پاسخ
    • وولک
      وولک می گوید:

      ممنونم از نظر لطفتون و ازهمراهی ارزشمندتون دوست عزیز و قطعا که صدای پدر و مادر برای بچه ها از هر صدای دیگه ای دلنشین تره🙏

      پاسخ
    • وولک
      وولک می گوید:

      درود بر شما دوست عزیز و ممنون از نظر لطفتون ،اشاره ی داستان بیشتر به توانایی گفتن ” نه ” در مقابل در خواست های نا به جا ست ، و اینکه دوست شدن با هر کسی و هر پیشنهادی به نفعمون نیست و قطعا پایان خوشی نخواهد داشت

      پاسخ
  2. دامون
    دامون می گوید:

    سلام متاسفانه بر خلاف بقیه داستان هاتون، چارچوب درستی نداشت و خیلی سرسری نتیجه گیری شد. به اصطلاح قصه خوب جا نیفتاد

    پاسخ
    • وولک
      وولک می گوید:

      دوست عزیز من مجددا قصه رو بررسی کردم و در حال حاضر مشکلی برای پخش وجود نداره و شما میتونین قصه رو گوش کنین، سپاس از همراهیتون

      پاسخ
    • وولک
      وولک می گوید:

      ممنونم که اطلاع دادین دوست عزیز ، من مجددا چک کردم و در حال حاضر مشکلی برای پخش وجود نداره

      پاسخ
    • رامیلا
      رامیلا می گوید:

      سلام وولک جون
      مرسی از قصه زیبا و آموزندتون
      🐀🐸🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸💎💎💎💎💎💎💎💎💎💎💎💎💎💎💎💎💎💙💙💙💙💙💙💙💙💙💙💙💙💙💙💙💙💙

      پاسخ
  3. راحیل.طاها
    راحیل.طاها می گوید:

    سلام،قصه ی بسیار آموزنده ای بود
    بچه های من خیلی خوششون آمد ویاد گرفتن که با افراد حسود وحیله گر دوست نشوند

    پاسخ

دیدگاهتان را بنویسید

می خواهید در گفت و گو شرکت کنید؟
خیالتان راحت باشد :)

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *