قصه جذاب و شنیدنی خانه ای کوچک در میان برف
4.1/5 - (27 امتیاز)

 

 

 

پاییز فرا رسیده بود .باران می بارید و باد هم می وزید. خرگوش کوچولو خسته بود و چیزی نمونده بود که از سرما یخ بزنه.خیلی دلش می خواست خونه ای داشته باشه .به همین دلیل تو جنگل به دنبال سر پناه و خونه ای می گشت.

 

 

خرگوش کوچولو توی راه به درخت بلوط پیری رسید. خونه ای روی اون دید. در زد و بعد با صدای بلند گفت :” کسی خونه نیست؟ من به دنبال خونه ای می گردم”

در همین موقع در خونه باز شد و سنجاب کوچکی از اون خونه بیرون اومد.سنجاب کمی فکر کرد و بعد به خرگوش گفت :” چرا توی این درخت برای خودت خونه ای درست نمی کنی؟ اون وقت ما همسایه می شیم و مثل دوتادوست با هم زندگی می کنیم”

خرگوش حرف اونو قبول کرد و به کمک پنجه ها و دندوناش شروع به کندن سوراخی توی درخت کرد.

 

 

در همین موقع ناگهان یک دسته کلاغ نزدیک خرگوش کوچولو روی زمین نشستن. اونا خرگوش رو دیده بودن و داشتن سرش داد می زدن.کلاغ ها به خرگوش کوچولو حمله کردن و اونو از اونجا فراری دادن.

خرگوش با ناراحتی توی جنگل به راه خودش ادامه داد. اون فهمیده بود که نمی تونه روی درخت زندگی کنه و باید جای امنی رو پیدا کنه که دور از حیوانات دیگه و دشمناش باشه. خرگوش رفت و رفت تا به خونه ی کوچیک دیگه ای رسید.ایستاد و در زد و چون جوابی نشنید ، پرسید :” کسی خونه نیست ؟ من به دنبال خونه ای میگردم”

 

 

درهمون وقت در خونه باز شد و یک جوجه تیغی ازش بیرون اومد. جوجه تیغی خرگوش کوچولو رو به خونه ش دعوت کرد.

 

 

 

خونه ی گرم و راحتی بود .داخل خونه از باد و بارون خبری نبود. جای راحتی برای خوابیدن بود ، فرش ها و تشک های نرمی هم داشت. جوجه تیغی غذایی به خرگوش داد و گفت :”  تو خونه ی من بمون، ما می تونیم مثل دو تا برادر با هم زندگی کنیم”

 

 

خرگوش دعوت جوجه تیغی رو قبول کرد و پیش اون موند. همه چیز خوب بود تا اینکه  بعد از سه روز سر و کله ی یک روباه پیدا شد.روباه در خونه رو شکست و به داخل خونه اومد. جوجه تیغی تا روباه رو دید خودش رو جمع کرد و به شکل یک توپ پر از تیغ دراومد. خرگوش هم به سرعت برق فرار کرد و دوباره توی جنگل سرگردون شد. اون فهمیده بود که اینجور خونه ها براش اصلا مناسب نیست. اون باید جای امنی رو پیدا کنه که دور از حیوانات دیگه و دشمناش باشه.

 

 

خرگوش رفت و رفت تا اینکه در میان  راه  به یک غار تاریک رسید. به سنگ های اطراف در غار زد و پرسید :” کسی خونه نیست؟ من به دنبال خونه ای می گردم”

در همین موقع صدایی اونو به داخل غار دعوت کرد. اون صدای یک جغد بود بچه ها. جغد به خرگوش گفت :” پیش من بمون، من تمام مدت روز رو توی غار می مونم”

 

 

خرگوش پیشنهاد جغد رو قبول کرد و پیش اون موند. اما بچه ها بعد از سه روز ناگهان خرسی وارد غار شد .خرس فریاد می زد و پنجه های ترسناکش رو تکون تکون می داد. خرس ترسناک خرگوش  و جغد رو فراری داد و خودش همونجا خوابید. این بار هم خرگوش کوچولو فهمید که غار جای مناسبی برای زندگی کردن اون نیست. اون باید جای امنی رو پیدا کنه که دور از حیوانات دیگه و دشمنانش باشه.

 

 

خلاصه، خرگوش بیچاره تمام مدت شب زیر بارون راه رفت. صبح که شد به دره ای رسید و در کنار رودخونه ، خونه ی محکمی رو دید. خرگوش در زد و پرسید :” کسی خونه نیست؟ من به دنبال خونه ای می گردم”

با شنیدن صدای خرگوش موش کوری بیرون اومد و گفت :” داخل خونه ی من نیا ، خونه ی من جای کثیفیه .بهتره بری اون بالا و در کنار رودخونه برای خودت خونه ای بسازی و درست کنی”

 

 

خرگوش به حرف موش کور گوش داد و دست به کار ساختن خونه شد. اون اتاقی کوچک ساخت و براش پنجره ای درست کرد. روی سقف خونه ش دود کشی هم گذاشت .وسط اتاق یک قارچ بزرگ به جای میز گذاشت ، چند تا صندلی هم از چوب درست کرد و دور میز چید. خرگوش کوچولو می خواست که خونه ی راحتی داشته باشه. بعد اون از یک عنکبوت خواست تا برای خونه ش یه پرده ببافه. موش صحرایی هم فرش قشنگی برای خونه خرگوش بافت. دارکوب یک چوب لباسی و یک قفل برای در خونه ش ساخت. خلاصه خرگوش کوچولو به کمک دوستاش خونه ی محکم و قشنگی برای خودش درست کرد.

 

 

بله بچه ها جونم روز ها میومدن و می رفتن و خرگوش کوچولو با خوشحالی زیاد توی خونه ش زندگی می کرد.اما عزیزای دلم بعد از سه هفته ، اتفاق بدی افتاد.  یک گربه ی وحشی یواشکی وارد خونه ی خرگوش کوچولو شد و به طرفش حمله کرد.

خرگوش بیچاره مجبور شد فرار کنه و خونه ی راحتش رو از دست بده. خر گوش کوچولو با خودش می گفت :” چقدر شانس اوردم که تونستم از دست اون گربه ی وحشی فرار کنم .باز هم باید بگردم تا جای امنی پیدا کنم که دور از حیوانات دیگه و دشمنام باشه.”

 

 

خرگوش کوچولو تو همین فکرا بود که از دور دهکده ای رو دید. وقتی که به دهکده رسید از دیوار باغی بالا رفت و پشت دیوار کلبه ای رو دید. کلبه ی قشنگ و محکمی بود .خرگوش در زد و پرسید :” کسی خونه نیست ؟ من به دنبال خونه ای می کردم”

در این موقع سگی واق واق کنان به طرف خرگوش بیچاره حمله کرد. سگ ، خرگوش رو تا بیرون از دهکده دنبال کرد.

بله بچه ها زمستون فرا رسیده بود. برف می بارید و همه چیز و همه جا رو سفید کرده بود ، اما خرگوش کوچولوی قصه ما هنوز خونه ای نداشت. خرگوش کوچولو خیلی خسته بود ، زیر بوته ای دراز کشید. اون در حالی که از سرما می لرزید پیش خودش گفت :” حیوانات و دشمنا همه جا هستن”

 

 

خرگوش کوچولو خیلی ناراحت بود ، اون مطمئن بود که از سرما یخ می زنه ، شروع به گریه کرد و بعد از مدتی زیر همون بوته به خواب رفت.

تمام مدت شب برف بارید. برف تمام جنگل رو پوشوند .حتی بوته ای که خرگوش کوچولو زیر اون خوابیده بود با برف پوشیده شده بود. وقتی که خرگوش بیدار شد خودش رو داخل یک خونه ی کوچیک و سفید دید. توی این خونه میز و صندلی اجاق نبود ، حتی در هم نداشت ، اما گرم و روشن بود. از باد و بارون هم در داخل خونه خبری نبود.

 

 

خرگوش کوچولو خیلی خوشحال شد. شروع به کار کرد و دری برای خونه ش ساخت . رویسقف دودکشی گذاشت و برای خونه ی برفیش پنجره ای ساخت . خرگوش کوچولو شب ها برای پیدا کردن غذا از خونه بیرون می رفت و صبح ها برمی گشت. خرگوش کوچولو همیشه رد پاش رو از بین می برد تا کسی نتونه خونه ش رو پیدا کنه. به این ترتیب خرگوش کوچولو تا بهار سال بعد توی این خونه سفید و قشنگ دور از حیوانات دیگه و دشمناش زندگی کرد.

 

 



وولک پر از قصه های آموزنده و متنوع برای بچه های شماست که می توانید با مراجعه به صفحه قصه های کودکانه وولک به تمامی آن ها دسترسی داشته باشید!

برای مشاهده سایر قصه کودکانه های موجود کلیک کنید



52 پاسخ
  1. محمد شایان هاشمی
    محمد شایان هاشمی می گوید:

    سلام این قصه خیلی خیلی خیلی خیلی خیلی عالی بود❤❤❤❤❤❤❤❤❤❤❤❤❤❤❤❤❤❤❤❤❤❤❤❤❤❤❤❤❤❤❤❤❤❤❤❤❤❤❤❤❤❤❤❤❤❤❤❤❤❤❤❤❤❤❤❤❤❤❤❤❤❤❤❤❤❤❤❤❤❤❤❤❤❤❤❤❤❤❤❤❤❤❤❤❤❤❤❤❤❤❤❤❤❤❤❤❤❤❤❤❤❤❤❤❤❤❤❤❤

    پاسخ
  2. رامیلا
    رامیلا می گوید:

    قصه قشنگی بود، خیلی خوشش اومدم.
    ممنون از شما❤❤❤❤❤❤❤❤❤❤❤🥰🥰🥰🥰🥰🥰🥰🥰🌺🌺🌺🌺🌺🌺🌺🌺🌺

    پاسخ
  3. ام سلما
    ام سلما می گوید:

    سلام . شبتون بخیر و خوشی
    دختر من خیلی از این قصه خوشش اومده

    از من خواسته تا ازتون تشکر کنم⁦☺️⁩

    پاسخ
    • محمد شایان هاشمی
      محمد شایان هاشمی می گوید:

      ❤❤❤❤❤❤❤❤❤❤❤❤❤❤❤❤❤❤❤❤❤❤❤❤❤❤❤❤❤❤❤❤❤❤❤❤❤❤❤❤❤❤❤❤❤❤❤❤❤❤❤❤❤❤❤❤❤❤❤❤❤❤❤❤❤❤❤❤❤❤❤❤❤❤❤❤❤❤❤❤❤❤❤❤❤❤❤❤❤❤❤❤❤❤❤❤❤❤❤❤❤❤❤❤❤❤❤❤❤❤❤❤❤❤❤❤❤❤❤❤

      پاسخ
  4. پریا
    پریا می گوید:

    سلام من این قصه ی خیلی خوب رادوست داشت❤❤❤❤❤❤❤❤❤❤❤❤❤💖💖💖💝💝💝💋💋💋💋💋💋🌹🌹🌹🌷🦋🦋🏳️‍🌈🏳️‍🌈🏳️‍🌈🏳️‍🌈🏳️‍🌈🌈🌈🌈🌈🌈

    پاسخ
  5. فاطمه
    فاطمه می گوید:

    سلام
    این قصه خیلی خوب بود
    همیشه بابام برام قصه میگه منم يواش يواش خوابم میبره❤️❤️❤️❤️❤️❤️

    پاسخ
  6. حسنا
    حسنا می گوید:

    سلام من خیلی خیلی ازاین داستان خوشم امده❤❤❤❤❤❤❤❤❤❤❤❤❤❤❤❤❤❤❤❤❤❤❤❤❤❤❤ممنون

    پاسخ
  7. ماهان
    ماهان می گوید:

    قصه‌ی زیبایی بود، ممنونم. من و ماهان هم خوندیم و کلی کیف کردیم و با این قصه خوابیدیم …🌺❤ مطمئنم وقتی ماهان بزرگ بشه، وولک جزئی از خاطرات کودکی‌اش خواهد بود، صمیمانه سپاسگزارم🙏🌺

    پاسخ
    • وولک
      وولک می گوید:

      ممنونم از نظر پر از مهر و محبت شما دوست عزیز ، باعث خوشحالی ماست که سهم کوچکی در خاطرات و شادی های کودکان نازنینمون داشته باشیم

      پاسخ
  8. مهرسا
    مهرسا می گوید:

    سلام قصه خیلی خیلی خوب بود من هرشب با قصه میخوابم و کلی ازشون چیز یاد میگیرم و خودم یه عالمه قصه میگم

    پاسخ
  9. فریده
    فریده می گوید:

    سلام.وقتتون بخیر.من هرشب این مشکل روداشتم که دخترم از قصه های کوتاه خوشش نمیومد.ولی شما قصه هاتون هم اموزندس،هم بلند.تشکر فراوان برای زحمتای بسیارتون.

    پاسخ
  10. دلارام
    دلارام می گوید:

    سلام ادمین محترم.
    دخترم دلارام،شبها،بدون قصه های شما خوابش نمیبره ..
    چندروزی هست که منتظر قصه های جدیدتون هست.⚘⚘🌷🌷🌹🌻🌼

    پاسخ
  11. 🌈🦄Anita🦄🌈
    🌈🦄Anita🦄🌈 می گوید:

    🍁🍂🌧️💨🐰🧊🏠🏡🌳🪹🐿️🌲👭🐦‍⬛🐦‍⬛🦅🕊️🐇🏘️🦔🥙🦊🪨🦉🐻⛈️🌊🏡🐀🦫🏠🍄🕷️🕸️🐈‍⬛🐾🐇🏘️🏕️🐩🦮🌨️❄️☃️⛄️🌳🌿😭😴🌌🐾🐓🏠❄️☃️🐰

    پاسخ

دیدگاهتان را بنویسید

می خواهید در گفت و گو شرکت کنید؟
خیالتان راحت باشد :)

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *