
قصه صوتی لاک پشت ترسو
روزی روزگاری در یک جنگل قشنگ و زیبا دو تا لاک پشت کوچولو به نام های شینی و اُون تازه سر از تخم بیرون اورده بودن، اما بچه ها انگار یه مشکلی پیش اومده آخه اُون نمیخواد از تو لاکش بیرون بیاد و حرکت کنه.…

قصه کودکانه زیبایی واقعی
روزی روزگاری در یک جنگل سرسبز و زیبا که از درخت های بلند سرو و سپیدار پوشیده شده بود، یک خرگوش کوچولوی پشمالو به سفیدی برف و نرمی پنبه با چشمهای درشت آبی به دنیا اومد . به خاطر اینکه اون خیلی سفید و زی…

داستان کودکانه فینبار و کرم شب تاب
یکی بود یکی نبود ، روزی روزگاری در یک جنگل زببا و سرسبز سگ بامزه ای به نام فینبار توی یک کلبه ی چوبی زندگی می کرد. فصل تابستون بود و فینبار خیلی دوست داشت که همش بره به جنگل و بین درختا و چوب ها و سبزه…

قصه صوتی سوفیا و گربه اش به یک مهمانی عجیب و غریب می روند ( قسمت دوم )
سوفیا خم شد و خوب نگاه کرد صدای موزیک شاد و بوی غذاهای خوشمزه از داخل درخت به مشام می رسید. اون باید هر طور شده بود پیشو رو پیدا می کرد و هر چه سریعتر به تولد سامانتا می رفت.
به همین خاطر به ترسش غلبه…

قصه صوتی سوفیا و گربه اش به یک مهمانی عجیب و غریب می روند ( قسمت اول )
سوفیا یه دختر کنجکاو و ماجراجو با موهای فرفری قرمزه. اون به مهمونی تولد دختر عمه اش -سامانتا - دعوت شده ولی اصلا دوست نداره به این مهمونی بره. روز مهمونی سوفیا درحالیکه مامان موهای فرفرییش رو شونه می…

قصه کودکانه دروغ کوچک
روزی روزگاری در سرزمینی خیلی خیلی دور جایی که باد از روی تپه های شیب دار و سبزش می وزید و آب دریاش با شادی و خوشحالی سنگ ها رو شستشو میداد ،پسر کوچکی به نام لوکا زندگی می کرد. لوکا در یک فانوس دریایی زندگی…

داستان کودکانه هدیه پسری به نام موگو
روزی روزگاری در صحرای افریقا ، یک روستای دورافتاده ای بود که خشک و بدون آب و علف بود. چون اونجا رودخونه و زمین مناسبی برای کار و کشاورزی وجود نداشت آدمهای کمی هم اونجا زندگی می کردند. اونجا همه چیز آروم وکسل ک…

قصه صوتی ماجراجویی ماهی قرمزهای کوچولو
یکی بود یکی نبود ، در یک شهر کوچیک و قشنگ دو تا دوست مهربون و زرنگ به نام های تیمی و پیتر با پدر و مادرشون زندگی می کردن. بچه ها تیمی خیلی هیجان زده بود ، آخه اون به تازگی تو مسابقه ای که در مدرسه شون ب…

قصه کودکانه سیندی و ماه
سیندی یه دختر شاد و سرزنده و سرحال بود که موسیقی و رقص رو خیلی دوست داشت.اون به همراه پدر و مادرش و مادربزرگش، گوگو، توی یک مزرعه بزرگ زندگی می کرد. سیندی از غذا دادن به حیوانات خیلی لذت می برد.اون عاشق این…

داستان کودکانه کلاه مامان مرغه
یکی بود یکی نبود ، در یک مزرعه ی قشنگ و سرسبز یه مامان مرغه با جوجه هاش زندگی می کرد، بچه ها فصل بهار شده بود و خورشید گرم و تابان توی آسمون می درخشید ،گل های کوچولوی تازه و رنگارنگ کم کم از خاک بیرون میومدن …

