درروزگاران پیش خرس کوچولویی به اسم وینی در یک برج چوبی زندگی می کرد. وینی یک اتاق کوچولو برایخودش درست کرده بود و همیشه خوشحال و خندان بود ، ولی بچه ها مشکل بزرگ وینی این بود که خیلی کنجکاو و شکمو بود وهمیشه می خواست از همه چیز سر در بیاره و وقتی هم که چشمش به غذا ها و خوراکیهای خوشمزه میفتاد اصلا نمی تونست خودش رو کنترل کنه و پرخوری و زیاده روی می کرد.

یک روز وینی چشمش به یک چیز گردی افتاد که روی هوا به این طرف و اون طرف می رفت ، اون با خودش گفت :” هرجا که زنبور باشه کندو هم هست و هر جا هم که کندو باشه پس عسل هم پیدا میشه”
خرس کوچولوی ما که عاشق عسل بود و از دیدن کندو دهانش اب افتاده بود ، زبانش رو مزه مزه کرد و در حالیکه آب دهانش رو قورت میداد گفت :” هوم چه چیز خوشمزه ای ،دلم می خواد همشو بخورم”

درهمین موقع چشمش به دوستش رابین افتاد.وقتی رابین به وینی گفت که این یه بادکنکه ، با زرنگی نقشه ای کشید ، اون میخواست که به وسیله ی بادکنک به خوراکی مورد علاقه ش یعنی عسل برسه. با خودش فکر کرد چون از رابین سبکتره ، بنابراین بادکنک اونو روی هوا بلند می کنه ، تا جایی که به کندوی عسل برسه و بعد تا جایی که می تونه عسل بخوره.

رابین که متوجه نقشه ی وینی شده بود گفت :” وینی ؟ با این بادکنک چیکار می خوای بکنی؟”
وینی که متوجه شد رابین منظورش رو فهمیده و پنهانکاری و دروغ گفتن هم کار درستی نیست ، با خونسردی رو به رابین کرد و گفت :” خب بابا راستش رو می گم، واقعا می خوام برم هوا ، ولی اگه بتونم تا نوک اون درخت برم ، میتونم به اون زنبورها برسم ، اگه بدونی چه عسل خوشمزه ای منتظر منه؟”
رابین گفت :” ولی وینی ، تو فکر می کنی زنبورها دوست دارن که تو به خونشون دست بزنی و عسلاشونو برداری؟ ”
وینی گفت :” راستشو بخوای نمی دونم ولی وقتی رسیدم اون بالا ازشون می پرسم”
بالاخره وینی در حالی که به بادکنک آویزون شده بود ، رفته رفته فاصله ش ا ز زمین بیشتر میشد و یواش یواش داشت می ترسید.اون هر چی بالاتر می رفت ترسش هم بیشتر می شد، ولی وقتی به عسل خوشمزه فکر می کرد ترسش از بین می رفت. وینی چشمهاش رو بست و به خودش گفت :” من نباید اصلا به پایین نگاه کنم ، بهتره فقط به کندوی عسل شیرین و لذیذ فکر کنم ” حالا بوی عسل داشت یواش یواش به دماغ وینی میخورد.
در همین حال رابین فریاد زد :” وینی مواظب باش ، فکر نمی کنم اونا از دیدن تو خوشحال بشن”
وینی که دوباره داشت می ترسید از خوردن عسل منصرف شد و با ناراحتی فریاد زد :” این بادکنکه چقدر داره بالا میره، خب بعدش من چطوری بیام پایین؟ فکر میکنم بالا رفتن برای امروز دیگه کافی باشه، بهتره یه کاری کنی من بیام پایین.”
رابین که داشت کم کم برای وینی نگران میشد با عجله گفت :” وینی فقط مواظب باش که یهو دستت رو ول نکنی وگرنه بدجور آسیب میبینی”

خرس بیچاره همینطور که داشت بالا و بالاتر می رفت ، ناگهان صدایی شنید ، ” ویز ویز” ، با عجله پرسید :” کی اینجاست ؟ این صدای چیه؟”
زنبور نگهبان که انگار منتظر وینی بود گفت :” اینجا چی کار داری؟چی میخوای؟”
وینی گفت :” آقا زنبوره من چیز زیادی نمیخوام ، فقط اگر میتونی یک کمی عسل به من بده”

زنبور نگهبان تا اینو شنید فورا نیشش رو توی بادکنک فرو کرد و بادکنک با صدای بلندی ترکید ، وینی که از ترس چشماش رو بسته بود اصلا نمیدونست کجاست ، فقط یک مرتبه دید سرش توی یک کوزه گیر کرده و یک چیز زرد رنگ شیرین و چسبناک تمام سر و صورت و شکمش رو پوشونده ، اون در حالی که به زحمت صداش شنیده میشد از توی کوزه فریاد زد:” اینجا کجاست ؟ کسی خونه نیست؟”
خرگوش گفت :” اینجا خونه ی منه و تو افتادی تو کوزه ی عسل من که برای صبحانه م خودم تهیه ش کرده بودم”

وینی که فکر می کرد اشتباه شنیده ،در حالیکه زبانش بند اومده بود گفت :” چی گفتی؟ عسل؟ تو گفتی عسل؟ هوووم ، تو که میدونی من عاشق عسلم”
بعد هم وینی بدون اجازه شروع به خوردن عسل ها کرد ، حالا عسل نخور و کی بخور،بیچاره خرگوشه که گیج شده بود نمیدونست باید چی کار کنه ، با چشم هاییی که از تعجب گرد شده بود داشت نگاه می کرد که چطوری وینی تمام صبحانه ش رو داره می خوره، خرگوشه خیلی ناراحت شد.
وینی از بس که عسل خورده بود وقتی خواست از لونه ی خرگوشه بیرون بره ،شکمگنده ش وسط در گیر کرد و سرش توی علف و کاهی که برای گاو و گوسفندا جمع کرده بودن فرو رفت. انگار وینی تصمیم داشت تا بدون اجازه توی غذای همه ی حیوونا بپره.
وینی بیچاره که سرش توی کاه و علف و شکمش هم وسط در گیر کرده بود ، انقدر شکمش بزرگ شده بود که نمی تونست تکون بخوره ، اون با ناراحتی فریاد کشید :” رابین رابین یه کاری بکن من اینجا گیر کردم”

رابین با عجله به جایی که وینی بود رفت و محکم دستش رو کشید، ولی هر چی زور زد فایده ای نکرد.رابین در حالیکه نفس نفس می زد گفت :” همه ی این بلاها رو خودت سر خودت اوردی،آخه مگه مجبور بودی انقدر عسل بخوری و پر خوری کنی که شکمت لای در گیر کنه؟فکر کنم باید یه کم صبر کنیم تا شکم بزرگت لاغر بشه و بتونی از در بیای بیرون”
وینی گفت :” خب بگو ببینم چقدر طول میکشه تا شکمم لاغر بشه؟”
رابین گفت :” فکر کنم تقریبا یک هفته ای طول بکشه تا شکم گنده ی تولاغر بشه”

رابین که کم کم داشت دلش به حال دوست شکمو و پرخورش می سوخت گفت:” حالا ناراحت نباش، من نمیذارم حوصله ت سر بره، قصه های خوب برات میگم به دوستامون هم میگم همه شون بیان اینجا و اسباب بازی هاشونم با خودشون بیارن، غصه نخور، این یک هفته سریع تموم میشه”
حالا بشنویم از خرگوشه، خرگوشه که از دست وینی ناراحت و عصبانی بود هم از اینکه اون نتیجه ی پرخوری کردنش رو دیده بود خوشحال بود و هم از اینکه وینی خرسه تو لونه ش گیر کرده بود و براش مزاحمت درست کرده بود ، کلافه شده بود و حوصله ش سر رفته بود ، پسبه خاطر اینکه زیبایی خونه ش از بین نره روی پشت خرس شکم گنده یه رومیزی پهن کرد و یک گلدون هم روی اون گذاشت.

وینی بیچاره یک مشکل دیگه ای هم داشت، اونم این بود که به مدت یک هفته اصلا نمی تونست غذا بخوره تا لاغر بشه، اون فهمید که اگر انقدر پر خوری نمی کرد به این حال و روز نمیفتاد و می تونست توی این یک هفته هم خواکی ها و غذاهای لذیذ بخوره.
خلاصه روزها گذشتن و در این مدت دوستای خوب و مهربون وینی اصلا اونو تنها نذاشتن و با اوردن اسباب بازی و تعریف کردن قصه های قشنگ حسابی اونو مشغول کردن.

البته آقا خرگوشه کاملا مراقب اوضاع بود تا کسی به وینی غذا و خوراکی نده.
خرگوشه که از پشت وینی به جای طاقچه اتاق استفاده می کرد رفته رفته به اون عادت کرده بود و بدش نمیومد که یه مدت طولانی همینطوری وینی اونجا بمونه، چون وینی نه غذا می خورد و نه اونو اذیت می کرد ، و نه تنها هیچ دردسری براش نداشت بلکه استفاده هم داشت.
برای اینکه وینی شب ها سردش نشه آقا خرگوشه یک روسرس زیبا و قشنگ هم روی سر وینی بسته بود.

خلاصه یک روز رابین به دیدن وینی اومد . خرس بیچاره تا چشمش به به اون افتاد فریاد زد:” وای دارم تلف میشم از گرسنگی، من نمیتونم دیگه این وضع رو تحمل کنم،اگر همین الان غذا نخورم از بین میرم، قول میدم دیگه پرخوری نکنم”
رابین تمام حیوونای جنگل رو جمع کرد و ماجرای وینی رو براشون تعریف کرد تا شاید کسی بتونه به اون کمک کنه. بالاخرههمه ی حیوونا دست به کمر همدیگه گرفتن و منتظر دستور رابین شدن تا با یک حرکت و با تمام زور و قدرت وینی رو از لونه ی خرگوشه بیرون بکشن.

حیوونا تا تا صدای رابین رو شنیدن همه با همدیگه و با بیشترین زور و قدرت به طرف عقب فشار اوردن.یک مرتبه صدای بلندی مثل صدای باز کردن در بطری توی جنگل پیچید و وینی مثل گلوله ای که از توپ خارج شده باشه، روی هوا بلند شد و سرش محکم توی تنه ی یک درخت بزرگ رفت.

خرس بیچاره یک بار دیگه گیر کرد ولی نه ، این دفعه دیگه نباید بهش بگیم بیچاره چون جایی که وینی افتاده بود می تونست برای همیشه عسل بخوره ، ولی حواسش رو جمع کرد که مثل دفعه ی قبل پرخوری و زیاده روی نکنه و به اندازه عسل بخوره، تا دیگه گیر نکنه و گرفتار نشه.
برای مشاهده سایر قصه کودکانه های موجود کلیک کنید

دیدگاهتان را بنویسید
می خواهید در گفت و گو شرکت کنید؟خیالتان راحت باشد :)





سلام قصه خوبی بود و یاد گرفتیم که پر خوری نکنیم 💖👏👏👏
سلام دوست خوبم و آفرینبه شما که خوب و با دقت به قصه ها گوش میکنی
سلام
خیلی قصه ی جذابی بود💖💖💖💖💖💖💖💖💖💖💖💖💖💖💖💖💖💖💖💖💖💖💖💖💖💖💖💖💖💖💖💖💖💖💖💖💖
سلام دوست مهربانم ، خوشحالم که قصه رو دوست داشتی
سلام خیلی ممنون از قصه قشنگتون خیلی آموزنده بود
سلام دوست خوبم و خوشحالم که قصه رو دوست داشتی
ممنون قصه خیلی خوبی بود.
ممنون از شما که همراه ما هستین
سلام خیلی زیبا بود از خواندن ان ها بسیار خوشم امد 😍😍
ممنون از نظر لطفتون
سلام. چه قصه ی قشنگی بود . من خیلی
ازاین قصه خوشم اومده🌹🌹🌹🌹🌹🌹🌹🌹🌹🌹🌹🌹🌹🌹🌹🌹🌹🌷🌷🌷🌷🌷🌷🌷🌷🌷🌷💎💎💎💎💎💎💎💎💎💎💎💎💎💎💎💎💎💎💎💎💎
ممنونم از نظر خوبت دوست مهربان
سلام
ممنونم به خاطر این داستان.
من ازش یاد گرفتم که هیچ وقت تو هیچ کاری زیاده روی نکنم.
🤍🖤🤎💜💙💚💛🧡❤💕💞💓💗💝💖
سلانم دوست مهربانم و ممنون که به قصه های وولک گوش میکنی
خیلی قصه آموزنده ای بود ممنونم
ممنونم از نظر لطفتون دوست عزیز
سلام خاله جون🥰 من ثنا هستم 8 سالمه . من و مامانم قصه های شمارو هرشب گوش میدیم . مامانم یاد بچه گی هاش میفته که قصه های آقای حکایتی رو گوش میداد❤ واقعا ممنون از قصه های خوبتون 🌹نتیجه گرفتم که ما هیچ وقت نباید پر خوریکنیم چون اضافه وزن میگیریم🌹❤🌹🤗🌸🤗
سلام خاله جون🥰من ثنا هستم، ۸ سالمه. من و مامانم هرشب قصه ها شما رو گوش میدیم، مامانم یاد بچه گی های خودش میفته که قصه های آقای حکایی رو گوش میداد❤ واقعا ممنون از قصه های آموزنده وخوبتون🌹من از این داستان نیجه گرفتم که ما نباید هیچ وقت پر خوری کنیم، چون اضافه وزن میگیریم 🌹❤🥰🤗🌹🤗🤗🤗👌🏻
سلام ثنای عزیز ممنون از نظر خوبت دوست مهربانم و خوشحالم که از قصه های وولک خوشت اومده
عالی بود خیلی قصه اموزنده و زیبایی بود
ممنون از نظر لطفتون دوست عزیز
سلام. داستان عسلی خوشمزه ای بود ❤️🌹🌷💐👍😃😍😘
خوشحالم که از قصه راضی بودی دوست خوبم
قصهی شیرینی بود!
سپاس فراوان 🙏🌺❤🌷🌼
ممنون از شما دوست عزیزم
دخترم خیلی قصه هاتونو دوست داره🤩🤩🤩
ممنونم دوست عزیز و خوشحالم که از قصه ها راضی هستین
عالی موفق باشین😍😍
ممنونم از نظر لطفتون دوست نازنینم
🐼🐼🐼🐼بده انقدر خرس پرخور باشه اگه پرخوری نکنه تو این دردسرا نمیفتاد
مرسی از نظر خوبت دوست مهربونم، بله پر خوری کار خوب و پسندیده ای نیست
سلام
این خرسه چقدر شکمو بود😂 ، این قصه هم مثل بقیه جذاب و خوب بود.
🐻🐻🐻🐻🐻🐻🐻🐻🐻
سلام دوست مهربان و ممنون از همراهیتون
خیلی قصه خوبی بود ومن از این قصه یاد گرفتم که هیچوقت پرخوری نکنم
مرسی که به قصه ها خوب و بادقت گوش می کنی پرهام عزیز
وولک جان خییلی قشنگ بود
ممنونم دوست مهربان
🤣🤣🤣🤣🤣🤣🤣🤣👏🤣
سلام لطفا قصه هاتون رو زیاد طولانی نکنید زیاد کم نه مثلا مثل قصه قبلی خوب بود این هم خوبه همین قدر تشکر میکنم از قصه هاتون
سلام دوست عزیز و ممنونم از اینکه با نظر ارزشمندتون به ما کمک میکنین
😍😍🥰🥰🥰
قصه خوبی بود .ممنونم از راوی که خیلی خوب قصه رو میگن
سپاس از نظر لطفتون دوست عزیز
سلام قصه خیلی خوبی بود .اما اگر میتونستید این تبلیغات لباس زیر و اینا را نگذارید بهتر میشد .ممنون
سلام دوست عزیز ، ممنونم از نظر لطفتون و از صبوری شما برای تبلیغات سپاسگزاریم
ممنون
تشکر
عالی بود ممنون🥰
ممنون از همراهی شما
ممنونماز نظرت دوست خوبم
سلام خیلی عالی بود مرسی
سلام دوست عزیزم
خیلی ممنونم که نظرت رو برامون نوشتی
خیلی خوب است ♥️♥️♥️♥️♥️♥️♥️♥️♥️♥️💛💛💛💛💛💛💛💚💚💚💚💚💚💚💝
ممنونم از نظرت زهراجان
من عاشق این قصه شدم من نصف قصه هاتون رو گوش کردم مرسی از قصه گو خیلی قشنگه❤️
عالی بود مرسی از خاله صدف❤️❤️❤️❤️و از ادمین خیلی مهربون عالی بود من هرشب قصه های شمارو گوش میدم