مینا خانم معلم
یکی بود یکی نبود مینا خانم معلم شهر قصه ی ما بود ،مینای معلم هر هفته یه روز را بجای رفتن به کلاس بچه ها را به گردش علمی میبرد و اون ها را با طبیعت و خیلی چیزای دیگه آشنا می کرد مثلا یه روز اونها رو به پیاده روی توی جنگل میبرد، […]
This author has not written his bio yet.
But we are proud to say that وولک contributed 545 entries already.
یکی بود یکی نبود مینا خانم معلم شهر قصه ی ما بود ،مینای معلم هر هفته یه روز را بجای رفتن به کلاس بچه ها را به گردش علمی میبرد و اون ها را با طبیعت و خیلی چیزای دیگه آشنا می کرد مثلا یه روز اونها رو به پیاده روی توی جنگل میبرد، […]
یکی بود یکی نبود لیلا خانم دکتر شهر داستان ما بود ،او هر روز صبح که از خواب بیدار می شد اول ورزش می کرد ، امروز تصمیم گرفته بود قبل از صبحانه حسابی بدود. لیلا خانم بعد از دویدن صبحانه ی مفصلی خورد ،وقتی میخواست سر کارش برود ،گفت :«نباید گوشی ام را […]
یکی بود یکی نبود داستان خانم قطبی پرستار از این قراره که خانم قطبی صبح زود از خواب بیدار شد او لباس سفید پرستاری اش را پوشید و سوار دوچرخه ی قرمز رنگش شدو به طرف بیمارستان حرکت کرد در راه علی آقای بنا را دید که داشت با سفال سقف خانه ی حسن […]
یکی بود یکی نبود داستان رویا خانم آرایشگر از این قراره که رویا خانم آرایشگر قصه ی ما بود یه روز صبح وقتی داشت در سالنش را باز می کرد ، با خودش می خوند:« قیچی ها ببرند برس ها فر بدهند شانه ها صاف کنند تا من آرایش کنم.» رویا امروز خیلی خوشحال […]
یکی بود یکی نبود ،سعید آقا ،آتش نشان شهر قصه ی ما بود،یه روز که توی ایستگاه آتش نشانی نشسته بود ناگهان تلفن زنگ خورد به او اطلاع دادن که یه آهو توی چاه خشک خونه ی صادق آقای لوله کش افتاده است و او باید برای کمک برود. سعید آتش نشان ، خیلی […]
یکی بود یکی نبود داستان صادق آقای لوله کش از این قراره که ثریا خانم توی یه خونه ی قدیمی تک و تنها توی روستایی زندگی می کرد. دختر و پسرش ازدواج کرده بودند و در شهر زندگی می کردند. یه روز صبح که از خواب بیدار شد، تصمیم گرفت برای دیدن بچه ها […]
یکی بود یکی نبود داستان حسن آقای راننده از این قراره که حسن آقا یه مرد راننده بود. یه روز صبح با صدای زنگ تلفنش از خواب بیدار شد. آقای پرهیزگار شهردار، پشت خط بود. گفت:« یکی از همکارهام برای من بسته ی خیلی مهمی فرستاده است لطفا به فرودگاه برو و بسته را […]
یکی بود یکی نبود داستان آقا امیر مزرعه دار از این قراره که یک کیلومتر دورتر از شهر قصه ی ما امیرآقای مزرعه دار با خانومش مرضیه خانم و پسرش بردیا و دخترش بهار زندگی میکردند. خونه ی اونها وسط یه مزرعه بزرگ بود که دورش حصارهای چوبی کشیده شده بود، توی مزرعه، علوفه […]
یکی بود یکی نبود، قهوه، یه گربه ی چشم سبز و مو قهوه ای بود اون خیلی مغرور بود، آخه فکر میکرد یک گربه ی اشرافیه وقتی که بچه بود، مامانش همیشه بهش میگفت:« قهوه جان، مادر مادربزرگت توی قصر یک پادشاه به دنیا اومده.» بعد هم سرش را بالا می گرفت و […]
یکی بود یکی نبود، موش موشک یک موش کوچولو بود اون تمومه راه مدرسه تا خونه رو دوید و بعد رفت آشپزخونه و نفس زنون به مامانش گفت: «مامان موشی، مامان موشی، امروز بعد از ظهر توی مزرعه شبدر نمایشگاه پنیر و شیرینی می زارند، میشه من هم برم» موش موشک توی آشپزخونه […]

ایمیل: info@voolak.com
تلفن: 02191307290 (10 تا 19)
همراه: 09011142842 (فقط واتساپ و پیامک)
آدرس: تهران – خیابان جمهوری اسلامی – خیابان رازی – کوچه شیرزاد شرقی – پلاک 14 – واحد 2

ایمیل: info@voolak.com
تلفن: 02191307290 (10 تا 19)
همراه: 09011142842 (فقط پیامک)
آدرس: تهران – خیابان جمهوری اسلامی – خیابان رازی – کوچه شیرزاد شرقی – پلاک 14 – واحد 2
تمامی حقوق برای وولک محفوظ است
voolak.com
