یکی بود یکی نبود مینا خانم معلم شهر قصه ی ما بود ،مینای معلم هر هفته یه روز را بجای رفتن به کلاس بچه ها را به گردش علمی میبرد و اون ها را با طبیعت و خیلی چیزای دیگه آشنا می کرد مثلا یه روز اونها رو به پیاده روی توی جنگل میبرد، یه روز به دیدن اماکن تاریخی ، اون روز خانم معلم تصمیم گرفت بچه ها را به باغ وحش ببره بعد از اینکه همگی توی حیاط مدرسه جمع شدند مینی بوس مدرسه رسید ، اونها یکی یکی سوار مینی بوس شدند، و حسن آقای راننده راه افتاد، رفتند و رفتند تا به باغ وحش رسیدند ، خانم معلم برای همه بلیط گرفت و بلند گفت:«بچه ها مواظب باشید گم نشید و کنار همدیگه حرکت کنید.» بچه ها هم مواظب بودند. وقتی به قفس حیوونها رسیدند همه ی بچه ها خیلی هیجان زده و متعجب نگاه می کردند اونجا حیوونهای زیادی بودند مثل شیر، ببر، زرافه ، میمون ، گرگ ، تمساح، عقاب، جغد، مار
اول از همه رفتند جلوی قفس شیر ها وببر ها، اونها خیلی با ابهت بودند، شیر ناگهان یه قرش کرد همه ی بچه ها حسابی ترسیدند و جیغ کشیدند .خانم معلم گفت:«نترسید بچه ها، اون داره به شما خوش آمد میگه، خوشحاله که برای دیدنش رفتید، داره قدرتشو به شما نشون میده.» بچه ها هم وقتی فهمیدن الکی ترسیدن همه زدن زیر خنده. بعد هم ببر ها و پلنگا رو دیدند شایان کوچولو گفت:« پلنگا چه قدر شبیه گربه ی من لوسی هستند فقط خیلی بزرگترند.»
مینا خانم معلم گفت:« بله پلنگها و ببرها از گونه ی گربه سانان هستند یعنی شبیه گربه ها هستند، ولی مثل گربه ها اهلی نیستند.»
بعد رسیدن به قفس مارها یه مار بزرگ یه گوشه جمع شده بود اون دهنشو باز کرد و یه تیکه گوشت بزرگ که براش گذاشته بودند بلعید . بچه ها تعجب کرده بودند بهار کوچولو گفت:« خانم معلم چرا مارها غذاشونو نمیجوند درسته قورت میدن .خفه نمیشن؟» خانم معلم گفت:« نه بچه ها مارها طعمشونو با دندون نیش زهر دارشون شکار میکنند و بعد اونو درسته قورت میدن.»
دیگه نوبت دیدن میمونها بود ،میمون ها دایم با همدیگه بازی میکردند و جیغ میکشیدند بچه ها برای میمون ها موز آورده بودند اونها موز از دست بچه ها گرفتند و بالای شاخه ی درخت رفتند و موزشون را خوردند بعد هم دست زدند و با این علامت از بچه ها تشکر کردند اونها حیوونات خیلی باهوشی هستند ، تو همین حین یه میمون یواشکی کلید ماشین حسن آقای راننده را که از جیب شلوارش آویزون بود برداشت و سریع دوید بالای درخت. حسن آقا داد زد:« ای میمون شیطون کلید منو پس بده.»
بچه ها هم شروع کردن خندیدن هر چه قدر حسن آقای راننده از میمون خواهش کرد ولی نه اون اصلا پایین نیومد، مینا خانم معلم گفت:« من یه پیشنهادی دارم حسن آقا، بهتره که یه موز بهش بدی و در عوض کلیدتونو پس بگیری.» حسن آقا هم گفت: «بله پیشنهاد خوبیه میمون ها عاشق موز هستند حتما موز به کلید من ترجیح میده.»
بعد هم موز را داخل قفس گذاشت میمون کوچولو هم پرید و موز را برداشت و کلید رو گذاشت و رفت.» دیگه داشت غروب میشد . مینا خانم معلم گفت، دیگه بسه بچه ها باید سوار مینی بوس بشیم و برگردیم ، اونها یکی یکی سوار شدند بعد هم حسن آقای راننده بچه ها را به خونه هاشون رسوند، بعد هم ، مینا خانم معلم را به خونش رسوند . مینا خانم که خیلی خسته شده بود برای خودش یه چایی ریخت و پیش خودش گفت :«امیدوارم امروز بچه ها حیوون ها را خوب شناخته باشند.»
بچه ها معلم ها وظیفه آموزش به بچه ها را دارند ،به هر کسی که به ما چیز جدید و با ارزشی یاد بده معلم میگیم مثل ورزش های مختلف شنا بسکتبال فوتبال و یا هنرهایی مثل نقاشی و در نهایت کتابهای درسی، معلم های مدرسه خیلی دلسوز و مهربان هستند و شما باید با دقت به حرف های معلمتون گوش دهید، اونها به شما یاد میدهند که چه طوری زندگی بهتری داشته باشید و آدم های خوبی باشید اونها به شما کمک میکنند که استعداد های خودتون را بشناسید و در آینده از اونها استفاده کنید . اگر در مدرسه خوب درس بخونید وقتی بزرگتر شدید میتونید شغل دلخواه خودتون را انتخاب کنید مثلا اگر میخواهید خلبان و یا پزشک و یا حتی یک آشپز خوب بشید باید به حرف های معلم گوش دهید، و خیلی خوب درس بخوانید، و اگر چیزی را بلد نیستید از معلمتون بخواهید که شما را راهنمایی کند. شما باید به معلمتان احترام بگذارید چون آنها همیشه موفقیت بچه ها را میخواهند.
برای مشاهده سایر قصه کودکانه های موجود کلیک کنید
دیدگاهتان را بنویسید
می خواهید در گفت و گو شرکت کنید؟خیالتان راحت باشد :)





عالییییییسی فقط وقتی میگم نه حالم بده میگه چقدر خوب
🌺🌺🌺
خیلی زیبا بود تشکر از قصه گوی محترم
تشکر از همراهی شما
سلام خاله صدف خیلی عالی و آموزنده بود
مرسی .. شب بخیر ❤
سلام ممنون که همراهمون هستی دوست خوبم
خیلی قشنگه من تا حالا قصه به این قشنگی وا واقعاً ندیدم
خیلی خوشحال شدم که خوشت اومده محدثه عزیز
سلام خاله صدف داستان خیلی زیبا بود ممنونم ازشما من عاشق معلم های زحمتکش هستم😘
سلام عزیزدلم خیلی ممنونم که نظرت رو برام نوشتی عزیزم
آفرین به تو عزیزم
عالی
خیلی ممنونم از نظرت عزیزم
قصه خوبی بود ،اسم معلم مهد کودک دختر من خاله میناست ،خیلی ذوق کرد از داستان
چه عالی
خیلی خوشحالم که قصه رو دوست داشتی عزیزم
خیلی آموزنده بود اسم معلم من خانم ابراهیمی است معلم پارسال ام در کلاس
که به ما در مورد مدرسه و معلم یاد میدبد
خیلی خوبه واقعا
💓💗💝
خیلی قشنگه من اینو خیلی دوست داشتم
🥰🥰🥰🥰🥰
خوشحالم که قصه رو دوست داشتی عزیزم💕💞💓
عالی بود ممنون که این قصه را برای همه مردم عالی بود
خیلی خیلی ممنون
💕💞💓