درباره وولک

This author has not written his bio yet.
But we are proud to say that وولک contributed 545 entries already.

نوشته های وولک

,

دو موش بلا

    روزی و روزگاری يه خونه عروسكي خیلی قشنگ کنار یه شومینه توی اتاق قرار داشت .ديوارهاي اون قرمز بود و پنجره هاش سفيد بود . اون خونه پرده هاي توري واقعي داشت. همچنين يه درب جلوی خونه بود و يه دودكش هم روی سقفش دیده می شد. اين خانه متعلق به دوتا عروسك […]

,

دو دوست

    یکی بود یکی نبود، غیر از خدای مهربون هیچ کس نبود. دو تا دوست بودن که توی یه جاده ی قدیمی با هم قدم می زدند. کناره های جاده درخت های بلند بود و اونا  هم از سایه ی درختا استفاده می کردند و همین طور با هم راه می رفتند و حرف […]

,

دستاتو بشور

      یکی بود یکی نبود، توی یه قصر بزرگ شازده کوچولو با ملکه و بقیه زندگی می کرد شازده کوچولو توی حیاط مشغول بازی کردن بود تا اینکه ملکه صداش زد و گفت: «شازده کوچولو بیا، بیا کیک بخور.» شازده کوچولو هم از توی حیاط اومد و درو باز کرد و وارد خونه […]

,

خورشید مهربون

    یکی بود یکی نبود غیر از خدا هیچکس نبود، سالها پیش توی یک جنگل بزرگ حیوانات و گیاهان به خوبی و خوشی با هم دیگه زندگی می کردند. اما بچه ها سه ، چهار روزی می شد که بارون نیومده بود و بنفشه خانم زیبامون کم کم داشت خشک و پژمرده می شد. […]

,

خورشید خانم قهر نکن

    یکی بود یکی نبود، هوا گرم و آفتابی بود.زومی یک حلزون و خاری یه خارپشت بود. اونا توی گوشه ای از باغ نشسته بودند. تازه از خواب زمستونی بیدار شده بودن و داشتند به هم دیگه نگاه می کردند و خمیازه می کشیدند. زومیه حلزون یه خمیازه ای کشیدو شاخک هاشو رو به […]

,

خرگوش و زنبور

    یکی بود یکی نبود، روزی روزگاری توی یک جنگل بزرگ یک خرگوش کنجکاوی زندگی می کرد. یک روز،خرگوش کنجکاو درحال دویدن و بازی کردن بود که به چشمه ی سحر آمیز رسید. خرگوش می خواست از چشمه آب بخوره که یک دفعه زنبوری خودش رو به خرگوش رسوند و به اون گفت: از […]

,

خرگوشک و هدیه سال نو

      یکی بود یکی نبود، خرگوش کوچولو از سال نو خیلی خوشش میومد. اون از هدیه دادن و هدیه گرفتن هم خیلی خوشش میومد. شاگردای کلاس آقای جقد، تو آخرین ماه هر سال، برای بچه‌های بی‌سرپرست هدیه تهیه می‌کردند. این اسباب بازی ها می تونستند نو باشند، یا اینکه از وسایل خودشون باشند […]

,

خانم قدی

    یکی بود یکی نبود، خانم قدی یه مرغ ریزه میزه و قهوه ای بود، اون و مرغ و خروس های دیگه توی مزرعه ی ربابه خانم زندگی می کردند. خانم قدی کوچیک و لاغر بود. یه پاش هم یکم می لنگید. هر روز ربابه خانوم از پرچین وسط باغش رد می شد و […]

,

جوجه اردک سر به هوا

  یکی بود یکی نبود، غیر از خدای مهربون هیچ کس نبود. جوجه اردکی بود که تازه متولد شده بود، جوجه اردک ما با خونوادش زندگی می کرد. خانم اردکه و چهارتا خواهر برادر دیگه، این از همشون کوچیک تر بود. اونا هر روز برای گردش به بیرون می‌رفتند و به برکه نزدیک خونشون می […]

,

کره الاغ بازیگوش

  یکی بود یکی نبود، غیر از خدای مهربون هیچ کس نبود. یک کره الاغ بازیگوشی بود، که کنار مادرش زندگی می کرد. اونا روزا از توی طویله میومدن بیرون و میرفتن برای چریدن. علف می خوردنو همینطور این ور و اون ور گردش می کردند. بعضی وقتا هم مزرعه دار از اونا کار می […]