یکی بود یکی نبود داستان خانم قطبی پرستار از این قراره که خانم قطبی صبح زود از خواب بیدار شد او لباس سفید پرستاری اش را پوشید و سوار دوچرخه ی قرمز رنگش شدو به طرف بیمارستان حرکت کرد در راه علی آقای بنا را دید که داشت با سفال سقف خانه ی حسن آقا را تعمیر می کرد.
پرستار بلند گفت:«حسن آقا مطمینم که این سقف درست و حسابی تعمیر می شود.»
اولین جایی که خانم قطبی پرستار به آن سر زد، درمانگاه نوزادان بود. آقا و خانم شریف نوزادشان دانیال را به آن جا آورده بودند تا معاینه شود. پرستار مهربون به آرامی دانیال را روی ترازو گذاشت تا وزنش کند.
دانیال خیلی بزرگ شده بود ، بعد خانم قطبی پرستار با گوشی به صدای قلب دانیال گوش داد. او صدای قلب دانیال را می شنید : بوم بوم!
خانم قطبی پرستار گفت: «دانیال سالم و سر حال است.»
بعد سری به بیماران بخش زد . خانم قطبی پرستار نبض و دمای بدن و فشار خون ملیحه خانم که بخاطر قلب درد بستری شده بود را گرفت…
بعد داروهای آقای رئوف را طبق دستور پزشک به او داد.
یک دفعه خانم قطبی صدای امبولانس را شنید…
بی…..به!
بی……..به!
معنی این صدا این بود که حالت اضطراری پیش اومده است.
خانم قطبی پرستار دوید تا ببیند چه کسی را به بخش آورده اند.
علی آقای بنا حین کار از نردبان افتاده بود و دستش آسیب دیده ، او را با آمبولانس به بیمارستان اوردند.
خانم قطبی اول او را به بخش عکس برداری برد تا مطمین شود که شکستگی ندارد، خوشبختانه فقط دستش زخمی شده بود، اول دست علی آقا را تمیز کرد، این کار کمی سوزش داشت،اما علی آقا خیلی شجاع بود.
بعدش با یک باند سفید و تمیز ، انگشت علی آقا را بست .
علی آقا خیلی زود حالش بهتر شد . از پرستار مهربون تشکر کرد که از او مراقب کرده بود و سر کارش برگشت.
وقتی خانم قطبی پرستار همه بیماران را دید و به آن ها رسیدگی کرد ، دیگر وقتش رسیده بود به خانه برگردد . با خودش گفت:«امروز چه روز طولانی و شلوغی بود.»
خانم قطبی در خانه توی رختخوابش دراز کشید و با خودش گفت:« باید خوب بخوابم تا فردا صبح سر حال سرحال باشم.»
بچه ها پرستارها فرشته های زمینی هستند چون به افرادی که بیمار و مریض هستند و احتیاج به کمک دارند کمک میکنند آنها لباسهای سفید می پوشند و در بیمارستانها و یا در خانه ی شخص مریض کار میکنند، آنها خیلی مهربان و دلسوز هستند و داروهایی که دکتر برای مریض تجویز کرده را به او می دهند و یا به او آمپول می زنند ،مریض می داند که اگر آمپول بزند حال او زود خوب می شود. آنها مجبور هستند بعضی شب ها تا صبح بیدار بمانند چون که باید مراقب مریضش باشد و سر وقت به او دارو بدهد.
برای مشاهده سایر قصه کودکانه های موجود کلیک کنید
دیدگاهتان را بنویسید
می خواهید در گفت و گو شرکت کنید؟خیالتان راحت باشد :)





صداي خانم قصه گو خوب نيست يعني خوب تعريف نميكنه و قصه هايي كه براي بچه ها انتخاب كردين اصلا مناسب سنشون نيست و اصلا جذاب و آموزنده هم نيست
همراه گرامی سلام لطفا بفرمایید که چه قصه ای و با چه مضمونی مد نظر شماست
داستان شما خیلی خوب بود.
ممنونم از نظز لطفتون
مرسی از شما وولک …..مامان منم پرستاره ، تازه فهمیدم چقدر کارش مهمه برای مردم …خوشحالم
سلام كسانی که می گن صدای خانم قصه گو خوب نیست و مناسب سنشون نیست و آموزنده نیست اشتباه کردن چون هم صدا خانم قصه گو خوبه آموزنده و مناسب سنشون هم هست لطفاً از این قصه ها بیشتر بزارید با تشکر از وولک🌷🙏
سلام دوست عزیز منونم از نظر لطفتون، چشم حتما سعی می کنیم درباره ی مشاغل قصه های بیشتری در سایت قرار بدیم
سلام عرض ادب . قصه های مشاغل جز قصه های آموزنده برای بچه هاست . خیلی ممنون از سایت وولک
سلام بله کاملا درسته
جمالی جان بهترین صدا را دارن نکته هم داره این که پرستار ها و دکتر ها چه مهربونن من عاشق قصه گو هستم🥺🥺🥺🌹🌸🌹🌺🌸
خیلی ممنونم آنیتاجان که نظرتو نوشتی
عاشق قصه گو هستمممممممممممممممممممممممممممم عالییییییییسیییییییییییسی
ممنونم از لطفت آنیتای عزیزم
عاشقتمممممم
ممنونم دختر قشنگم
خیل فوقالعاده هست قصه ها براشون خوش حالم که همچین چیز هایی میزارید تو سایت ممنونم
ممنونم که با وولک همراهی می کنی آنیتاجان
سلام مامان من پرستاره و تو دوران کرونا پیشم نبود ولی الان آف شده و پیش منه
❤🧡💛💚💙💜
چه عااالی
ممنون
تشکر عزیزم
صدای خانوم جدید خوبه جمالی نه این خانومه