درباره وولک

This author has not written his bio yet.
But we are proud to say that وولک contributed 545 entries already.

نوشته های وولک

,

عروسک

  یکی بود یکی نبود داستان عروسک از این قراره که  نرگس کوچولو تو مراسم جشن تولدش یه عروسک خوشگل از مامان بزرگش هدیه گرفته بود. این عروسک خیلی شبیه یه بچه بود. تپل مپلو فسقلی، با لباسای صورتی، نرگس اسمش رو گذاشته بود تپلو، نرگس این عروسکو بیشتر از بقیه اسباب بازیاش دوست داشت […]

,

مامان من کجاست

  یکی بود یکی نبود غیر از خدای مهربون هیچکس نبود . داستان مامان من کجاست از این قراره که توی یه مزرعه قشنگ یه جوجه اردک از تخم بیرون اومد شروع کرد به جیک جیک کردن اول از خودش پرسید من کجام اینجا کجاست چه جای عجیب و غریبی چقدر اینجا بزرگه بعد با […]

,

من همانم

یکی بود یکی نبود.  زیر گنبد کبود غیر از خدای مهربون هیچ کی نبود .داستان زیبای من همانم از این قراره که یه نفر بود به اسم حاج بابا، اون تنهایی توی خونه زندگی میکرد توی خونه ی اون یه جیرجیرک هم زندگی میکرد که شبا آواز میخوند و حاج بابا را از تنهایی و […]

,

حسنی و لاک پشت

یکی بود یکی نبود، داستان حسنی و لاک پشت از این قراره که  حسنی یه پسر کوچولو بود، اون توی یه شهر کوچیک و سرسبز زندگی می کرد. یه روز مامان حسنی براش یه قلّک آبی قشنگ خرید. حسنی قلّکشو روی طاقچه ی اتاقش گذاشت. بهش نگاه کرد و گفت: «تو قلّک خیلی قشنگی هستی، […]

,

گاو دانا

یکی بود یکی نبود غیراز خدای مهربون هیچ کس نبود. توی یه مزرعه، یه گاوی به تنهایی زندگی می کرد. گاو خسته شده بود از اینکه هی باید زمینا رو شخم می زد و شیر می داد و کلی چیزای دیگه، واسه همین اون دوست داشت یک جهانگرد بشه و همه دنیا رو بگرده. اون […]

,

هفت جوجه اردک

  یکی بود یکی نبود، داستان هفت جوجه اردک از این قراره که صبح آفتابی و قشنگی بود هفتا تخم اردک آروم آروم شروع کردن به ترک خوردن، یه دفعه سه تا جوجه اردک تخماشونو شکستنو سرشونو بیرون آوردند. بعد یکی دیگه و یکی دیگه ، خلاصه سه تای آخرم تخماشونو شکستنو بیرون پریدن. مامان […]

,

شیر کوچولو می خواد بخوابه

  یکی بود یکی نبود، غیر از خدای خوب و مهربون، هیچکس نبود.  داستان شیر کوچولو می خواد بخوابه از این قراره که زیر گنبود کبود، یه شیر کوچولو بود. شیر کوچولو خیلی خسته شده بود ولی هر کاری می کردخوابش نمیبرد. واسه خاطر همین رفت پیش دوستش فیل کوچولو و گفت: «سلام فیل کوچولو […]

,

قارقار قارقارک

  یکی بود یکی نبود داستان قارقار قارقارک از این قراره که  قارقارک یه کلاغ کوچک بود، تازه از تخم درومده بود. یه روز منقارشو باز کردو گفت قاااار قاااار قاااار قاااار. اون وقت از صدای خودش خیلی خوشش اومد ورو به مادرش کرد و گفت:« مامان، قارقار، ببین چه قدر قشنگ میخونم، هیچ کلاغی […]

,

بذر کوچولو که درخت شده

  داستان بذر کوچولو که درخت شده از این قراره که سال ها پیش کشاورزی در روستایی زندگی می کرد که برای گذران زندگی، کیسه ی بزرگی از بذر را برای فروش به شهر می برد ناگهان در راه چرخ گاری به یک سنگ بزرگ برخورد می کند یکی از بذرها از داخل گونی به […]

,

اسراف نمی کنم زنده بمانم

  یکی بود یکی نبود غیر از خدای مهربون هیچ کس نبود داستان اسراف نمی کنم زنده بمانم از این قراره که  توی یک جنگل سبز چند تا آهو با بچه هایشان زندگی می کردند .بچه های عزیز هر وقت که آهو خانم برای بچه هایش غذا تهیه می کرد و می آورد که بین […]