درباره وولک

This author has not written his bio yet.
But we are proud to say that وولک contributed 545 entries already.

نوشته های وولک

,

مسواک بی دندون

    یکی بود یکی نبود، یه مسواک بود کوچولو و بی دندون، می دونید بی دندون یعنی چی بچه ها؟مسواک کوچولوی قصه ی ما صب تا شب تو جا مسواکی می نشست تا دندونا بیان و اون تمیزشون کنه. اما هیچ دندونی پیش اون نمیومد. هر دندونی که میومد، پیش مسواک خودش میرفت، مسواک […]

,

ماه و چشمه

    یکی بود یکی نبود جنگلی بود، سبز و خرم، توی گوشه ای از این جنگل چشمه ی آبی بود، آب چشمه تمیز و خنک بود هر روز حیوونهای جنگل کنار چشمه می رفتند و از آب چشم می خوردند. یه روز از روزها وقتی حیوونها کنار چشمه می‌رفتند چندتا فیل بزرگ را دیدند. […]

,

توپ رنگارنگ

    یکی بود یکی نبود یه روز گرم تابستونی فیل کوچولو با دوستاش توی جنگل با هم قدم می زدند اونها بازی جدیدی بلد نبودند و حسابی حوصلشون سر رفته بود سنجاب گفت:« راستی بچه ها، امروز آخر هفته است آدم های زیادی برای تفریح به جنگل میان بعد هم چیزهای زیادی با خودشون […]

,

تقصیر من نبود

    یکی بود یکی نبود موشی می دونست که نباید توی خونه توپ بازی کنه اما اون و برادر کوچیکش موش موشی میخواستند بدونند توپ پلاستیکیشون رو اگه بندازن هوا میخوره به سقف یا نه؟ موشی به موش موشی گفت:  «ما باید حتما اینو امتحان کنیم. آخه من دوست دارم بدونم چی میشه فقط […]

,

بهارک از چی میترسه

    یکی بود یکی نبود، توی یه بعد از ظهر خنک و زیبای پاییزی آرش و خواهر کوچولوش کم کم از دوستاشون خداحافظی کردند و رفتند به طرف خونه، بهارک دست داداشش رو محکم گرفته بود و دوست داشت خیلی خیلی زود به خونه برسه آرش فهمید که بهارک نگرانه با مهربونی گفت: «چی […]

,

بچه روباه نامرتب

    یکی بود یکی نبود توی یک جنگل سرسبز یه خونواده ای کنار هم زندگی می کردند. این خونواده کیا بودند؟ خونواده ی آقا روباهه، روباه کوچولو توی این خونه بزرگ شده بود. اون میتونست عددها رو به ترتیب بشماره اون می تونست زیپ و دکمه هاش رو ببنده میتونست حتی خودش بند کفشش […]

,

بادبادک و کلاغ

    یکی بود یکی نبود، بادبادک رفته بود تو آسمونا همینطور بالا رفت و بالا رفت تا به اوج رسید. باد مثل یک تاکسی بادبادک را سوار کرده بود و این طرف و اون طرف می برد. خنده های بادبادک آسمون رو پر کرده بود. بادبادک یه مدت این طرف و اون طرف رفت […]

,

آقا پلیس مهربون

یکی بود یکی نبود غیر از خدای مهربون هیچ کس نبود ، یه روز یه خانواده ای که بچه ی کوچیکی داشتند با هم رفتند توی خیابون و با هم راه می رفتند تا اینکه کم کم به یه جای شلوغی رسیدند. وقتی که به اونجا رسیدند، بابا به پسر کوچولوش که اسمش سپهر بود […]

,

خونه تکونی مامان و داداش

  یکی بود کی نبود مامانی از صبح خیلی زحمت کشیده بود و حالا بعد از ظهر شده بود و حسابی خوابش میومد اون تو خونه کاراشو انجام داده بودو میخواست خونه تکونی کنه .اما نی نی و داداشی اصلا خوابشون نمی یومد. ولی مامان می خواست هر سه نفرشون با هم بخوابن، اینجوری خیال […]

,

طاووس و لاک پشت

    یکی بود یکی نبود غیر از خدای مهربون هیچ کس نبود. روزی روزگاری یه طاووس و یه لاک پشت با همدیگه دوست صمیمی بودن. همدیگه رو خیلی دوست داشتن و همیشه همه جا به همدیگه کمک میکردند .طاووس نزدیک درخت کنار رودی که همونجا لاک پشت خونه داشت زندگی می کرد، اون هم […]