درباره وولک

This author has not written his bio yet.
But we are proud to say that وولک contributed 545 entries already.

نوشته های وولک

,

قصه تصویری روباه کوچولوی شجاع

  یکی بود یکی نبود، توی یک دشت ماسه ای بزرگ یه روباه شنی کوچولویی به اسم رابل با مادرش زندگی میکرد. چون روزا هوا خیلی گرم بود رابل هر روز عصر به مدرسه عصرونه ای که روی یک تپه بلند بود میرفت و درس و مشق یاد می گرفت ، اما اون روز هم […]

,

بز پادشاه

  یکی بود یکی نبود ، روزی بود و روزگاری بود، توی یک مزرعه قشنگ و سرسبز حیوونای زیادی کنار هم زندگی می کردن. یه روز حیوونای مزرعه با هم تصمیم گرفتن برای اینکه نظم و انظباط بین حیوونا همیشه برقرار باشه و همه حیوونا با آرامش و راحتی کنارهم زندگی کنن، هرچند وقت یکبار […]

,

دوستی خرس

  روزی بود و روزگاری بود. در زمان های قدیم، یک پیرمرد دهقان بود که تمام عمر خود شو در کار کشاورزی و باغبانی گذرانده بود و کم کم باغ بزرگی در خارج شهر خریده بود و توی اون باغ درختای میوه دار زیادی کاشته بود . پیرمرد دهقان میوه های خیلی زیادی تو باغش […]

,

خرچنگ و مرغ ماهیخوار

  روزی بود و روزگاری بود یک مرغ ماهیخوار بود که بر لب دریاچه کوچکی خونه داشت و از همه کارهای دنیا دلش به این خوش بود که هر روز یه ماهی بگیره و بخوره و شب همون جا بخوابه تا دوباره گرسنه بشه و باز روز ازنو و روزی ازنو. مدتها این کارش بود […]

,

قصه تصویری روز شهربازی

یکی بود یکی نبود ، توی یک شهر بزرگ و زیبا که پر از پارک و شهر بازی و خوراکی های خوشمزه بود سه تا موش کوچولو با مامان و باباشون زندگی میکردن. موش اولی اسمش موشی بود ، موش دومی اسمش موشک بود و موش سوم هم موش موشک. این سه تا داداش موشیا […]

,

قصه تصویری آرزوی قورباغه کوچولو

  یکی بود یکی نبود ، در یک جنگل سر سبز و قشنگ قورباغه کوچولویی نزدیک یه برکه زندگی میکرد. قورباغه کوچولو عاشق دیدن ستاره ها بود. اون هر شب وقتی ستاره ها تو آسمون شروع به چشمک زدن میکردن کنار برکه مینشستو به ستاره ها نگاه میکرد. قور باغه کوچولو آرزو میکرد که ایکاش […]

,

قصه تصویری لارا، کفشدوزک زرد

یکی بود یکی نبود ، توی یک جنگل سرسبز و قشنگ که پر از گلهای زیبا و رنگارنگ بود یه کفشدورک کوچولو با پدر ومادرش زندگی میکرد. اسم این کفشدوزک کوچولو لارا بود ، لارا خانم خیلی مهربون و دوست داشتنی بود و همیشه خندون و خوشرو بود و همه اونو دوستش داشتن. اما بچه […]

,

قوهای وحشی

روزی روزگاری در سرزمینی دور، شاه و ملکه ای بودند که یازده پسر و یک دختر داشتند. این خانواده زندگی خوش و راحتی داشتند. بچه ها در ناز و نعمت زندگی می کردند. اما روزی رسید که خوشی و راحتی آنها تمام شد. مادر بچه ها از دنیا رفت و آنها تنها شدند. دختر کوچک […]

,

روباه هندونه فروش

  یکی بود یکی نبود در یک جنگل سرسبز وبزرگ که پر از درخت های بلند و چمن های تازه بود حیوونای زیادی در کنار هم با خوبی و خوشی زندگی میکردن . توی این جنگل هر کدوم از حیوونا به یه کاری مشغول بودن . خانم خرگوشه کلوچه و نونهای خوشمزه و شیرین میپخت […]

,

دوستی موش و کلاغ ، آهو و لاک پشت

روزی بود و روزگاری بود. داستان دوستی موش و کلاغ ، آهو و لاک پشت از این قراره که  یک روز یک کلاغ سیاه در حال پرواز و گردش به صحرای سرسبز و خوش منظره ای رسید و برای رفع خستگی برشاخه درختی نشست و همینطور که از چپ و راست تماشا میکرد یک شکارچی […]