قصه جذاب و شنیدنی دوستی موش وکلاغ و لاک پشت وآهو
3.7/5 - (37 امتیاز)


روزی بود و روزگاری بود. داستان دوستی موش و کلاغ ، آهو و لاک پشت از این قراره که  یک روز یک کلاغ سیاه در حال پرواز و گردش به صحرای سرسبز و خوش منظره ای رسید و برای رفع خستگی برشاخه درختی نشست و همینطور که از چپ و راست تماشا میکرد یک شکارچی رو دید که داره میاد.

کلاغ اول یه کم ترسید که مبادا صیاد برای گرفتن اون داره میاد ولی بعد با خودش گفت :”نه ، تا کبوترها و بوقلمون ها و آهوها و خرگوشها و مرغها و حیوانات دیگه هستن،کسی کاری به کلاغ نداره و همیشه خطر وگرفتاری مال کساییه که ارزشی دارن. بشینم ببینم شکارچی تا کجا میاد”

صیادبه کلاغ نگاه هم نکرد و کمی دورتر از درخت، دامشو پهن کرد و قدری هم دونه پاشید و خودش رفت در سایه بوته علفی که تا اونجا خیلی فاصله داشت خوابید. از طرف دیگه هم یک دسته کبوتر بازی کنان و پر و بال زنان رسیدن و همینکه از بالا دونه هارو دیدن خواستند که روی دونه ها بشینن.

رییسشون که کبوتری با تجربه و دنیا دیده بود و به خاطر خط سفیدی که دور گردنش بود طوقی صداش میزدن، به کبوترای دیگه گفت :”عجله نکنین، صبر کنید بزارید ببینم خطری هست یا نه” ولی کبوترها گفتن :” نه ما خیلی گرسنه ایم وممکنه بقیه پرنده ها بیان ودونه هارو بخورن، تو صحرا که خطری نیست” اینطوری شد که همشون فرود اومدن و توی دام صیاد گرفتار شدن.

همینکه فهمیدن دونه ها دام صیاد بوده خیلی غمگین شدن و شروع کردن به بیرون رفتن از سوراخهای دام ولی هر چی کوشش کردن بی فایده بود.از اون طرف شکارچی با خوشحالی از جای خودش حرکت کرد واومد تا شکارهای خودش رو بگیره. کلاغ هم از بالای درخت تماشا میکرد.

در این وقت طوقی به کبوترای دیگه گفت :”کبوترا گوش کنین ،شماها خیلی عجله کردین و آخر و عاقبت عجله کردن و فکر نکردن همین گرفتاری ایه که میبینین ولی حالا نباید وقت رو تلف کرد، شکارچی داره میاد و اگر غفلت کنیم فرصت نجاتمون از دست میره، اینکه شما هر کدومتون فقط به فکر خودتون هستین فایده ای نداره باید همه متحد و هم فکر بشیم و همکاری کنیم تا همه با هم نجات پیدا کنیم.”

کبوترها گفتن:” حالا چه کار کنیم؟ هر کاری که تو بگی ما انجام میدیم”

طوقی گفت :” بیاین تا صیاد به ما نرسیده با هم هم زور بشیم و به هوا پرواز کنیم و تور شکار رو با خودمون ببریم تا بعد من راه آزاد شدن از این دام رو بهتون بگم.»

کبوترها قبول کردند و همه هم زور شدن و تور رو با خودشون به هوا بلند کردن و به دستور کبوتر طوقی

شروع کردن روی هوا پیش رفتن . مرد صیاد هم به دنبال اونا می دوید که شاید خسته بشن و به زمین

بیفتن. هر چی صیاد تندتر می دوید کبوترها هم تندتر می رفتن.

کلاغ که این وضع رو تماشا می کرد چون هیچ وقت چنین زرنگی ای از کبوترها ندیده بود خیلی خوشش

اومد و دنبالشون پرواز کرد تا ببینه آخرش چی میشه.

کبوترها راه زیادی رفتن و صیاد هم دنبال اونا می دوید. طوقی گفت : « کبوترها، تا وقتی این صیاد ما رو

می بینه دست از سر ما برنمیداره و ما هم به زودی خسته می شیم ، بیاین از این طرف خودمون رو به

پشت دیوارها برسونیم تا اون دیگه ما رو نبینه و امیدش قطع بشه.”

بعد راه خودشون رو به طرف آبادی کج کردن و چون در پشت دیوارها ناپدید شدن، صیاد دیگه از پیدا

کردن و به دست اوردنشون ناامید شد و برگشت. اون وقت بود که کبوترها گفتن :«خوب حالا چه جوری

از این تور نجات پیداکنیم؟” طوقی گفت: « این دیگه کار خود ما نیست و ما باید از همکاری و کمک

دیگران استفاده کنیم، من در این نزدیکی یک موش رومیشناسم که مدتی تو یه خونه همسایه بودیم و من

به اون خوبیهای زیادی کردم و اسمش «زیرک» هست. اون می تونه نخ های دام ما رو با دندوناش ببره

، فایده دوستی و مهربونی با مردم تو چنین وقتهایی معلوم میشه”

بعد تو خرابه ای که خونه موش اونجا بود فرود اومدن و طوقی موش رو صدا زد و از اون کمک خواست.
موش از اینکه کبوترها رو تو اون وضعیت دید خیلی ناراحت و متعجب شد و به طوقی گفت :” ای دوست
مهربونم با اونهمه زیرکی و هوشیاری چی شد که به دام افتادی؟”
طوقی گفت : «اول به خاطر طمع خوردن دونه و بعد هم به خاطر عجله. غیر از این تو این دنیا اتفاقای
خوب و بد زیاده و هر کسی ممکنه اشتباه کنه اما آدم عاقل کسیه که دست از تلاش برنداره و ناامید نشه ،
اما حالا وقت این حرفا نیست ازت خواهش میکنم زودتر دوستان منو از این دام نجات بدی”

موش هم فوری مشغول بریدن و جویدن نخ ها شد و چون اول به بریدن بندهای طوقی پرداخت

طوقی بهش گفت : «دوست عزیزم، اول بندهای دوستامو ببر.» موش گفت : « به اونا هم می رسم، مگه

تو جون خودت رو دوست نداری؟ من چون از تو خیلی خوبی و مهربونی دیدم دلم میخواد اول از همه

تورو آزاد کنم.

طوقی گفت: « از وفاداری تو ممنونم اما اگر اول کبوترهای دیگه رو آزاد کنی هر چقدر هم خسته شده

باشی باز هم منو آزاد میکنی چون من دوست تو هستم و در مورد من کوتاهی نمیکنی، ولی اگر اول منو

آزاد کنی میترسم چون خسته شدی دوستای من زمان زیادی گرفتار بمونن، یه چیز دیگه اینکه به خاطر

همکاری دوستام بود که من از دست صیاد نجات پیدا کردم و چون من رییس این کبوترا هستم وظیفم اینه

که اول از همه راحتی و آسایش اونارو بخوام.کسی که رییسه باید در هنگام سختی و بلا هم در کنار

دوستاش باشه نه اینکه فقط زمانهایی که اونا خوب و خوشحالن دوستشون باشه و بهشون ریاست کنه.
اینه که ازت خواهش می کنم اول دوستامو نجات بدی و آزادشون کنی.

موش گفت:« آفرین به این مهربونی و فکر روشن تو، واقعا که تو رییس دلسوز و غمخواری هستی”

پس موش با سرعت تمام بندها را برید و همه رو آزاد کرد و بعد با خوشحالی از هم خداحافظی کردن و
رفتن. موش هم رفت توی خونش. کلاغ که همکاری و کمک موش رو دید تو دلش خیلی به اون آفرین
گفت و دلش خواست که با موش دوست بشه.اون با خودش گفت :”ممکنه برای من هم این اتفاق بیفته به
خاطر همین داشتن یه همچین دوست خوب و مهربونی نعمت بزرگیه”
پس آهسته به در خونه موش اومد و اونو به اسمش که «زیرک» بود صدا زد. موش گفت :« من تو رو
نمیشناسم. تو کی هستی؟ اسم منو از کجا میدونی؟ از من چی میخوای؟” کلاغ گفت:« من کلاغمو خونم
یه جای دیگه ست، تا امروز در مورد تو نظر خوبی نداشتم اما وقتی گرفتاری کبوترا و مهربونی و
همکاری تو رو در باره اونا دیدم ، فایده دوستی و همکاری رو فهمیدمو حالا هم امیدوارم که منو به
دوستی خودت قبول کنی و بدونی که من همیشه دوست وفادار تو میمونم”
موش جواب داد:« از حرفهای خوب تو ممنونم ولی این رو بدون من و تو نمیتونیم با هم دوست باشیم
چونکه موش غذای کلاغه و کلاغ هم دشمن موش ، هیچوقت بین قوی و ضعیف دوستی معنایی نداره،

کسایی میتونن واقعا با هم دوست باشن که سود یکی تو ضرر اون یکی نباشه و این اول شرط دوستیه”

کلاغ جواب داد:« بله، کلاغها دشمن موشا هستن اما وقتی من فایده دوستی تو رو می دونم دیگه

آزاری به تو نمی رسونم.» موش گفت:« این حرف قانع کننده نیست، دوست خوب و واقعی کسیه که

با دوستای دوستش رفیق باشه و با دشمنای دوستش هم دشمن باشه و شخص عاقل باید از دشمن

دوستای خودش هم دوری کنه، وقتی تو با کلاغها دوستی و با بقیه موشها دشمنی میکنی دوست بودن ما

چه معنی ای داره؟”
کلاغ گفت: « ای زیرک، من انقدراز مهربونی و وفاداری تو خوشم اومده که دیگه با کلاغا دوستی نمیکنم
و با موشها هم دشمنی نمیکنم. من مثل آدما نیستم که برای گول زدن همدیگه هزارجور قول میدن و بعد
از اینکه کارشون انجام شد میزنن زیر قولشون. درسته که من یک کلاغ سیاهم ولی حواسم به مهربونی
ودوستی هست:”

خلاصه موش و کلاغ همینطوری با هم حرف زدن تا بالاخره موش فهمید که کلاغ راست میگه.

پس با هم دوست شدن و موش از سوراخ بیرون اومد . اونا از اینکه با هم دوست شده بودن خیلی

خوشحال بودن و تا چند روز از وفاداری و بی وفایی آدما و حیوونا داستان میگفتن و میشنیدن.

یک روز موش به کلاغ گفت:« خوبه تو هم همین جا خونه بسازی و نزدیک هم باشیم.» کلاغ گفت:« این
جا شکارچیا و صیادا زیاد رفت و آمد میکنن و نزدیک راه مسافراست و آرامش زیادی نداره اما تو سبزه
زاری که لب چشمه آبی هم هست و من و دوست دیگه ام لاک پشت اونجا زندگی میکنیم ، جای خیلی با
صفا و بزرگیه که پر از غذاست و آرامش و آسایش زیادی داره و چه خوب میشه اگر تو هم اونجا پیش ما
بیای و در کنار ما زندگی کنی، اینطوری بیشتر بهمون خوش میگذره”

موش دعوت کلاغ رو قبول کرد و کلاغ موش رو تو سبدی گذاشت و برداشت و پرواز کرد تا به چشمه لاک پشت رسید.

لاک پشت اول تو آب پنهان شد اما چون صدای آشنا شنید بیرون اومد و از دیدن کلاغ خوشحالی کرد و

کلاغ هم اونچه که دیده بود رو براش تعریف کرد. لاک پشت هم که بسیار دنیا دیده و با تجربه و دانا بود از

مهربونی و فداکاری موش تعریف کرد .همینطور که مشغول صحبت بودن دیدن از دور آهویی دوان دوان

داره به سمتشون میاد. چون فکر کردن شکارچی دنبال آهو کرده فوری کلاغ رو درخت پرید و موش به

سوراخی خزید و لاک پشت هم تو آب جست. ولی وقتی آهو رسید ، یه کم آب خورد و بعد مات و مبهوت

ایستاد و اطراف بیابان رو نگاه کرد. کلاغ که رو درخت بود چون دید صیادی دنبال آهو نیست لاکپشت رو

صدا زد، موش هم بیرون آمد. لاک پشت از آهو پرسید:« چرا ناراحتی ؟ از کجا میآی؟» آهو گفت:« من

تو این صحرا تنها هستم و مدتی با آسودگی چرا می کردم ، امروز یک سیاهی از دور دیدم و گمان کردم که
دشمنه است به خاطر همین فرار کردمو به اینجا رسیدم. اگر مزاحمتون شدم معذرت میخوام”

لاک پشت جواب داد :« تو هم حیوان بی آزار و خوبی هستی و اینجا سبزه زار امن و راحت وآبادیه،
ما سه نفربا هم دوستیم ، اگر دلت بخواد می تونی با ما دوست باشی.» پس آهو هم همون جا موند و هر
روز در جای مشخصی دور هم جمع می شدن و از همه چیز و همه جا صحبت می کردن و لاک پشت
بیشتر از همه داستانها و قصه های شیرین می گفت و همه خرم و خوشحال بودن. یک روز کلاغ و موش
و لاکپشت در جایی که دور هم جمع میشدن مدتی منتظر موندن ولی آهو نیومد. این بود که نگران شدن و
به کلاغ گفتن که دراطراف صحرا چرخی بزنه و خبری از آهو بیاره. کلاغ پرواز کرد و فوری برگشت و
گفت:« در نزدیکی درخت بید صیادی دام گذاشته و آهو توی دام افتاده.» لاک پشت به موش گفت:« موقع
همکاری و فداکاری تو است ، عجله کن ، برو و آهو رو نجات بده.» پس کلاغ دم موش رو گرفت و به
نزدیک دام اورد و موش شروع کرد به بریدن بندهای دام. موقعی که آخرین بند دام بریده شد و آهو
خلاص شد ،لاک پشت هم رسید. آهو گفت:« ای دوست عزیز، ما همیشه از تجربه های تو استفاده کردیم
و حالا موقع فراره ، تو که پای فرار کردن نداری چرا تا اینجا اومدی؟”

لاک پشت گفت:« شرط دوستی را به جا آوردم که اگر بلایی رسیده باشه ما هم با هم باشیم.»

ولی همه سفارش کردند که لاک پشت زود به خونه برگرده و همین که اون چند قدم دور شد کلاغ هم

پرواز کرد، آهو هم فرار کرد ، موش هم پا به فرار گذاشت. در همین موقع صیاد به محل دام رسید و دید

بندهای دام بریده و آهو در حال فراره. به چپ و راست نگاه کرد، کسی رو ندید و تعجب کرد که چه جوری

آهو دام رو پاره کرده. تا اومد دام رو از زمین برداره و بره ناگهان درچند قدمی چشمش به لاک پشت افتاد.

با خودش گفت:« گرچه لاک پشت چیز خاصی نیست ولی از هیچی که بهتره.» پس اونو گرفت و توی کیسه

ای که همراه خودش داشت انداخت و در کیسه روهم با نخ محکم بست ، بعد اونو روی دوشش انداخت

و تور پاره رو به دست گرفت و راهی شد.

وقتی موش و کلاغ و آهو به هم رسیدن متوجه شدن که لاک پشت نیست و فهمیدن که صیاد اونو گرفته.

آهو خیلی غمگین شد و گفت :« برای اشتباه من بود که همه تو زحمت افتادین و برای دیدن من بود که

لاک پشت تو دستای صیاد گرفتار شد. حالا ذهیچ کاری هم نمی تونیم بکنیم.» زاغ گفت:« چرا نمی تونیم؟

تا وقتی که ما با هم متحد و همدل هستیم و برای فداکاری و همکاری حاضریم همه کار می شه کرد. چاره

این گرفتاری هم به دست ماست.» آهو گفت: « چه کار باید بکنیم؟» کلاغ گفت: « خوب حواستون رو جمع

کنین. ما الان میخوایم یه نمایش خیلی خوب بازی کنیم. آهوی عزیز!! چاره اینه که تو می ریو توی راه

صیاد میخوابی. اون وقت من میامو به تو حمله می کنم مثل اینکه بخوام به تو نوک بزنم ، اون وقت صیاد

ما رو می بینه و تو مثل اینکه از من ترسیدی بلند میشی و لنگون لنگون میری، صیاد هم که می بینه تو

نمی تونی فرار کنی می خواد تو را بگیره، وقتی اون نزدیک شد تو تندتر می ری و صیاد برای اینکه بتونه

تندتر بدوه کیسه شو رو زمین می ندازه،اون وقت موش خودش رو می رسونه و کیسه رو سوراخ میکنه

و لاک پشت آزاد میشه،بعد وقتی لاک پشت خودش رو قایم کرد همه فرار می کنیم.»

همه این نقشه رو قبول کردن وشروع کردن به اجرا کردنش.

آهو دوید و توی راه صیاد خوابید ، کلاغ به اون حمله کرد. آهو بلند شد و آهسته آهسته و

لنگان لنگان رفت، صیاد دنبال اون راه افتاد که آهو رو بگیره، آهو قدری تندتر رفت، صیاد برای اینکه

تندتر بدوه کیسه رو زمین گذاشت و موش مشغول سوراخ کردن کیسه شد. آهو هم اول قدری دوید و

بعد خوابید تا صیاد ناامید نشه و خیال کنه که آهو دیگه نمی تونه فرار کنه، همین که صیاد نزدیک

می شد، آهو قدری می رفت و باز، می ایستاد، کلاغ هم گاهی پرواز می کرد و همین که دید موش

لاک پشت رو نجات داده و اونا مخفی شدن،رفت و آهورو خبر کرد. آهو هم پا گذاشت به فرار و

کلاغ هم فرار کرد، صیاد که از گرفتن آهو ناامید شده بود سر کیسه برگشت و با تعجب بسیار دید که

کیسه پاره شده و لاک پشت هم گم شده. اونوقت بود که مرد شکارچی چون دلیل این اتفاقاتی که افتاده بود

رو نمیدونست، از فرار آهو و پاره شدن دام و گم شدن لاک پشت و پاره شدن کیسه به فکر فرو رفت و

با خودش گفت:« شاید این بیابان جای پری ها و غولهاست و این کارهارو اونا انجام دادن”

آن وقت از این فکرخودش خیلی ترسید و کیسه و تور پاره شو رو دوشش انداختو به شهر برگشت.

وقتی به شهر رسید به همه صیادها گفت که این بیابان جای غولها وپری هاست.”

اینطوری شد که دیگه هیچکس برای شکار به اون بیابان نیومد.

بیچاره صیاد ساده لوح نمی دونست که غول و پری افسانه ست و چون ما خودمون دلیل بعضی چیزها و

کارها را نمی دونیم خیال می کنیم غول و پری در اونها دخالتی داشتن.

دوستی موش و کلاغ ، آهو و لاک پشت نتیجه داد .موش و کلاغ و لاک پشت و آهو که با همکاری و همفکری چند بلا و گرفتاری رو از همدیگه دورکرده بودن به سلامتی و خوشی سالهای سال در اون صحرا زندگی کردن. این بود داستان زیبای دوستی موش و کلاغ ، آهو و لاک پشت . برای شنیدن قصه های صوتی کودکانه اینجا کلیک کنید.

برای مشاهده سایر قصه کودکانه های موجود کلیک کنید

27 پاسخ
    • صدف خالقی (قصه گو)
      صدف خالقی (قصه گو) می گوید:

      نه متاسفانه
      متن هر داستان پایین هر داستان در وولک گذاشته میشه، برای نسخه متنی میتونید از متن داستان پایین پلیر استفاده کنید

      پاسخ
  1. *&$@
    *&$@ می گوید:

    💐💐💐💐💐💐💐💐💐💐💐💐💐💐💐💐💐💐💐💐💐💐💐💐💐💐💐💐💐💐💐💐🦔🍺🥰😘🦔🍺🥰😘

    پاسخ
  2. ❤️❤️💙Hana😘😍🤩🌹💖
    ❤️❤️💙Hana😘😍🤩🌹💖 می گوید:

    🎄❤️💘😚🖤💟😙💗😂😘😍💝💓💞💕💕💖💙💗💗🎄💘😚😚🖤💟😙😙😊💏💅😚🖤💟😙😊💏💏💘💞💕💙💗🎄🎄💘💜❤️😂😘😍💝💓👨‍❤️‍👨👩‍❤️‍👨👩‍❤️‍💋‍👩👨‍👨‍👧‍👦👨‍👨‍👦👨‍👩‍👦‍👦👨‍👩‍👧😍🤣🤩😘😄😃😀💝🦄🦄🦄🦓🦓🐕🐕🐩🐩🐶🐇🐇🐇🐇🐰🐰🐰🐧🐥🐣🐓🐔🐦🦉🦆🦅🕊️💮💐💐🌷🌼🌺🥀🌹🏵️🌿🌾🌵🌳🌴🌲🌱🍃🍂🍁🍀☘️🍐🥑🍏🍎🍅🍐🍌🍍🥕🍆🥥🌰🍄🥒🍿🥟🥡🍢🍫🍫🍩🍰🍻🍴🍽️🍹🍸

    پاسخ

دیدگاهتان را بنویسید

می خواهید در گفت و گو شرکت کنید؟
خیالتان راحت باشد :)

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *