درباره وولک

This author has not written his bio yet.
But we are proud to say that وولک contributed 545 entries already.

نوشته های وولک

,

خروس بیمار

یکی بود یکی نبود. داستان خروس بیمار از این قراره که توی یک مزرعه قشنگ و زیبا، دختری به نام مگی با پدر ومادرش زندگی می کرد.مگی حیوونای مزرعه رو خیلی دوست داشت و هر روز به اونا سر میزد و باهاشون بازی میکرد. توی اون مزرعه قشنگ یه خروس زیبا و کاکل زری هم […]

,

فیلی در خانه ما

      یکی بود یکی نبود داستان فیلی در خانه ما از این قراره که  یه دختر کوچولویی بود که اسمش بوتوم بود ، بوتوم با مامان وباباش توی یک مزرعه سرسبزو قشنگ زندگی میکرد . اون به مامانو باباش تو کارهای مزرعه خیلی کمک میکرد بچه ها. یک روز صبح ، بوتوم و […]

,

پرنده طلایی

      روزی بود و روزگاری بود، داستان پرنده طلایی از این قراره که در زمان های بسیار دور در سرزمینی بزرگ پادشاهی حکمرانی میکرد . پادشاه خیلی به کشور گشایی علاقه داشت و همش دلش میخواست که حاکم کل دنیا بشه. اون بیشتر از اینکه به فکر مردم سرزمینش باشه به فکر آرزوهای […]

,

قصه تصویری خرگوشک برنده

روزی روزگاری یه خرگوش کوچولو بود که با مامان و باباش توی یک جنگل سرسبز و قشنگ زندگی میکرد ،قبل از این ، خرگوشک و مامانو باباش تو یه جنگل دیگه زندگی میکردن وخرگوشک اونجا مدرسه میرفت . اما بچه ها یه روز یه عده آدمی که برای تفریح به جنگل اونا اومده بودن اونجا […]

,

سه گاو

  یکی بود و یکی نبود روزی روزگاری سه گاو که با هم دوست بودن در یک چراگاه سرسبز و تازه در نزدیکی یک جنگل بزرگ زندگی می کردن. یکی از گاوا سفید بود ، یکی دیگشون سیاه و اون یکی هم قهوه ای بود. گاوها با هم خیلی مهربان بودن. اونها تمام روز رو […]

,

خروس ،موش و مرغ قرمز کوچک

  داستان خروس ،موش و مرغ قرمز کوچک از این قراره که روزی روزگاری تپه ای بود و بالای این تپه، خانه ای قشنگ و کوچک وجود داشت . این خانه یه در کوچیک سبز و چهار پنجره ی کوچیک با پرده سبز داشت . تو این خانه خروس ،موش و مرغ قرمز کوچک زندگی […]

,

کرم ابریشم و کفش گمشده

  یکی بود یکی نبود ، داستان کرم ابریشم و کفش گمشده از این قراره که  در یک جنگل بزرگ و زیبا کرم ابریشم کوچولویی با مامان و باباش زندگی میکرد. کرم ابریشم کوچولو خیلی دوست داشت که هرروز به جنگل بره و با دوستاش و حشره های دیگه که تو همسایگی اونا زندگی میکردن […]

,

درخت سیب و کشاورز

    روزی بود و روزگاری بود ، در یک روستای سرسبز وخرم ، کنار یک جنگل بزرگ که پر از درخت و چمن و گلهای رنگارنگ بود ، یک کشاورز با خانوادش زندگی می کرد. کشاورز یک باغ بزرگ داشت که در اون یک درخت سیب قدیمی و یک عالمه گیاه ودرخت و گلهای […]

,

تمساح و میمون زیرک

داستان تمساح و میمون زیرک از این قراره که روزی روزگاری ،دریک جنگل بزرگ و سرسبز و قشنگ که پر بود از درخت و چمن و گلهای رنگارنگ یه میمون باهوش و مهربون روی درختی که سیبهای قرمز آبدار و خوشمزه و شیرین داشت زندگی می کرد. اون خیلی خوشحال و خندون بود. یه روز […]

,

روباه و لک لک

یکی بود یکی نبود. در جنگلی قشنگ و زیبا حیوانات زیادی با خوشی و خرمی در کنار همدیگه زندگی می کردند. در میان حیوونای جنگل روباه و لک لکی هم زندگی میکردن که اتفاقا با هم دوست بودن. اون‌ها بیشتر اوقات روزشون رو با هم میگذروندن و به گشت و گذار مشغول بودن. اما روباه […]