
خانم قطبی پرستار
یکی بود یکی نبود داستان خانم قطبی پرستار از این قراره که خانم قطبی صبح زود از خواب بیدار شد او لباس سفید پرستاری اش را پوشید و سوار دوچرخه ی قرمز رنگش شدو به طرف بیمارستان حرکت کرد در راه علی آقای بنا را دید که داشت با سفا…

رویا خانم آرایشگر
یکی بود یکی نبود داستان رویا خانم آرایشگر از این قراره که رویا خانم آرایشگر قصه ی ما بود یه روز صبح وقتی داشت در سالنش را باز می کرد ، با خودش می خوند:« قیچی ها ببرند
برس ها فر بدهند
شانه ها صاف کنند
تا من آرایش کنم…

آقا سعید آتش نشان
یکی بود یکی نبود ،سعید آقا ،آتش نشان شهر قصه ی ما بود،یه روز که توی ایستگاه آتش نشانی نشسته بود ناگهان تلفن زنگ خورد به او اطلاع دادن که یه آهو توی چاه خشک خونه ی صادق آقای لوله کش افتاده است و او باید برای کمک برود. سعید آتش نشا…

صادق آقای لوله کش
یکی بود یکی نبود داستان صادق آقای لوله کش از این قراره که ثریا خانم توی یه خونه ی قدیمی تک و تنها توی روستایی زندگی می کرد.
دختر و پسرش ازدواج کرده بودند و در شهر زندگی می کردند. یه روز صبح که از خواب بیدار شد، تصمیم گرفت برای د…

حسن آقای راننده
یکی بود یکی نبود داستان حسن آقای راننده از این قراره که حسن آقا یه مرد راننده بود. یه روز صبح با صدای زنگ تلفنش از خواب بیدار شد.
آقای پرهیزگار شهردار، پشت خط بود. گفت:« یکی از همکارهام برای من بسته ی خیلی مهمی فرستاده ا…

آقا امیر مزرعه دار
یکی بود یکی نبود داستان آقا امیر مزرعه دار از این قراره که یک کیلومتر دورتر از شهر قصه ی ما امیرآقای مزرعه دار با خانومش مرضیه خانم و پسرش بردیا و دخترش بهار زندگی میکردند.
خونه ی اونها وسط یه مزرعه بزرگ بود که دورش حصارهای …

گربه ی اشرافی
یکی بود یکی نبود، قهوه، یه گربه ی چشم سبز و مو قهوه ای بود اون خیلی مغرور بود، آخه فکر میکرد یک گربه ی اشرافیه وقتی که بچه بود، مامانش همیشه بهش میگفت:« قهوه جان، مادر مادربزرگت توی قصر یک پادشاه به دنیا اومده.»…

موش موشک و خانم زاغالو
یکی بود یکی نبود، موش موشک یک موش کوچولو بود اون تمومه راه مدرسه تا خونه رو دوید و بعد رفت آشپزخونه و نفس زنون به مامانش گفت: «مامان موشی، مامان موشی، امروز بعد از ظهر توی مزرعه شبدر نمایشگاه پنیر و شیرینی می زارند…

مسواک بی دندون
یکی بود یکی نبود، یه مسواک بود کوچولو و بی دندون، می دونید بی دندون یعنی چی بچه ها؟مسواک کوچولوی قصه ی ما صب تا شب تو جا مسواکی می نشست تا دندونا بیان و اون تمیزشون کنه. اما هیچ دندونی پیش اون نمیومد. هر دندو…

ماه و چشمه
یکی بود یکی نبود جنگلی بود، سبز و خرم، توی گوشه ای از این جنگل چشمه ی آبی بود، آب چشمه تمیز و خنک بود هر روز حیوونهای جنگل کنار چشمه می رفتند و از آب چشم می خوردند. یه روز از روزها وقتی حیوونها کنار چشمه میرفتند چند…

