
دو دوست
یکی بود یکی نبود، غیر از خدای مهربون هیچ کس نبود. دو تا دوست بودن که توی یه جاده ی قدیمی با هم قدم می زدند. کناره های جاده درخت های بلند بود و اونا هم از سایه ی درختا استفاده می کردند و همین طور با هم راه می رفتند…

دستاتو بشور
یکی بود یکی نبود، توی یه قصر بزرگ شازده کوچولو با ملکه و بقیه زندگی می کرد شازده کوچولو توی حیاط مشغول بازی کردن بود تا اینکه ملکه صداش زد و گفت: «شازده کوچولو بیا، بیا کیک بخور.» شازده کوچولو هم از تو…

خورشید مهربون
یکی بود یکی نبود غیر از خدا هیچکس نبود، سالها پیش توی یک جنگل بزرگ حیوانات و گیاهان به خوبی و خوشی با هم دیگه زندگی می کردند. اما بچه ها سه ، چهار روزی می شد که بارون نیومده بود و بنفشه خانم زیبامون کم کم داشت …

خورشید خانم قهر نکن
یکی بود یکی نبود، هوا گرم و آفتابی بود.زومی یک حلزون و خاری یه خارپشت بود. اونا توی گوشه ای از باغ نشسته بودند. تازه از خواب زمستونی بیدار شده بودن و داشتند به هم دیگه نگاه می کردند و خمیازه می کشیدند. زومیه حل…

خرگوش و زنبور
یکی بود یکی نبود، روزی روزگاری توی یک جنگل بزرگ یک خرگوش کنجکاوی زندگی می کرد. یک روز،خرگوش کنجکاو درحال دویدن و بازی کردن بود که به چشمه ی سحر آمیز رسید.
خرگوش می خواست از چشمه آب بخوره که یک دفعه زنبوری خود…

خرگوشک و هدیه سال نو
یکی بود یکی نبود، خرگوش کوچولو از سال نو خیلی خوشش میومد. اون از هدیه دادن و هدیه گرفتن هم خیلی خوشش میومد. شاگردای کلاس آقای جقد، تو آخرین ماه هر سال، برای بچههای بیسرپرست هدیه تهیه میکردند. این اسباب …

خانم قدی
یکی بود یکی نبود، خانم قدی یه مرغ ریزه میزه و قهوه ای بود، اون و مرغ و خروس های دیگه توی مزرعه ی ربابه خانم زندگی می کردند. خانم قدی کوچیک و لاغر بود. یه پاش هم یکم می لنگید. هر روز ربابه خانوم از پرچین وسط باغش رد می…

جوجه اردک سر به هوا
یکی بود یکی نبود، غیر از خدای مهربون هیچ کس نبود. جوجه اردکی بود که تازه متولد شده بود، جوجه اردک ما با خونوادش زندگی می کرد. خانم اردکه و چهارتا خواهر برادر دیگه، این از همشون کوچیک تر بود. اونا هر روز برای گردش به بیرون …

کره الاغ بازیگوش
یکی بود یکی نبود، غیر از خدای مهربون هیچ کس نبود. یک کره الاغ بازیگوشی بود، که کنار مادرش زندگی می کرد. اونا روزا از توی طویله میومدن بیرون و میرفتن برای چریدن. علف می خوردنو همینطور این ور و اون ور گردش می کردند. بعضی وقتا …

هزار تا بچه گوزن
یکی بود یکی نبود ،گوزن کوچولویی بود که فکر می کرد با بقیه ی حیوونها فرق داره اون همیشه اخم می کرد و غر می زد و به حرفهای بقیه گوش نمی کرد. گوزن کوچولو فکر می کرد باید حرف، حرف خودش باشه. یه روز گوزن کوچولو همراه بچه روباه…

