قصه جذاب و شنیدنی حسنی و لاک پشت
,

حسنی و لاک پشت

یکی بود یکی نبود، داستان حسنی و لاک پشت از این قراره که  حسنی یه پسر کوچولو بود، اون توی یه شهر کوچیک و سرسبز زندگی می کرد. یه روز مامان حسنی براش یه قلّک آبی قشنگ خرید. حسنی قلّکشو روی طاقچه ی اتاقش گذاشت. بهش نگاه کرد و گفت: «تو…
قصه جذاب و شنیدنی گاو دانا
,

گاو دانا

یکی بود یکی نبود غیراز خدای مهربون هیچ کس نبود. توی یه مزرعه، یه گاوی به تنهایی زندگی می کرد. گاو خسته شده بود از اینکه هی باید زمینا رو شخم می زد و شیر می داد و کلی چیزای دیگه، واسه همین اون دوست داشت یک جهانگرد بشه و همه دنیا رو بگرده…
قصه جذاب و شنیدنی هفت جوجه اردک
,

هفت جوجه اردک

  یکی بود یکی نبود، داستان هفت جوجه اردک از این قراره که صبح آفتابی و قشنگی بود هفتا تخم اردک آروم آروم شروع کردن به ترک خوردن، یه دفعه سه تا جوجه اردک تخماشونو شکستنو سرشونو بیرون آوردند. بعد یکی دیگه و یکی دیگه ، خلاصه سه تا…
قصه جذاب و شنیدنی شیر کوچولو میخواد بخوابه
,

شیر کوچولو می خواد بخوابه

  یکی بود یکی نبود، غیر از خدای خوب و مهربون، هیچکس نبود.  داستان شیر کوچولو می خواد بخوابه از این قراره که زیر گنبود کبود، یه شیر کوچولو بود. شیر کوچولو خیلی خسته شده بود ولی هر کاری می کردخوابش نمیبرد. واسه خاطر همین رف…
قصه جذاب و شنیدنی قارقار قارقارک
,

قارقار قارقارک

  یکی بود یکی نبود داستان قارقار قارقارک از این قراره که  قارقارک یه کلاغ کوچک بود، تازه از تخم درومده بود. یه روز منقارشو باز کردو گفت قاااار قاااار قاااار قاااار. اون وقت از صدای خودش خیلی خوشش اومد ورو به مادرش کرد و گفت:«…
قصه جذاب و شنیدنی بذر کوچولو که درخت شده
,

بذر کوچولو که درخت شده

  داستان بذر کوچولو که درخت شده از این قراره که سال ها پیش کشاورزی در روستایی زندگی می کرد که برای گذران زندگی، کیسه ی بزرگی از بذر را برای فروش به شهر می برد ناگهان در راه چرخ گاری به یک سنگ بزرگ برخورد می کند یکی از بذرها…
قصه جذاب و شنیدنی اسراف نمی کنم زنده بمانم
,

اسراف نمی کنم زنده بمانم

  یکی بود یکی نبود غیر از خدای مهربون هیچ کس نبود داستان اسراف نمی کنم زنده بمانم از این قراره که  توی یک جنگل سبز چند تا آهو با بچه هایشان زندگی می کردند .بچه های عزیز هر وقت که آهو خانم برای بچه هایش غذا تهیه می کرد و می آور…
قصه جذاب و شنیدنی مینا خانم معلم
,

مینا خانم معلم

  یکی بود یکی نبود مینا خانم معلم شهر قصه ی ما بود ،مینای معلم هر هفته یه روز را بجای رفتن به کلاس بچه ها را به گردش علمی میبرد و اون ها را با طبیعت و خیلی چیزای دیگه آشنا می کرد مثلا یه روز اونها رو به پیاده روی توی جنگل م…
قصه جذاب و شنیدنی لیلا خانم دکتر
,

لیلا خانم دکتر

  یکی بود یکی نبود لیلا خانم دکتر شهر داستان ما بود ،او هر روز صبح که از خواب بیدار می شد اول ورزش می کرد ، امروز تصمیم گرفته بود قبل از صبحانه حسابی بدود. لیلا خانم بعد از دویدن صبحانه ی مفصلی خورد ،وقتی میخواست سر کارش برود ،…