قصه های صوتی کودکانه
,

توپ رنگارنگ

    یکی بود یکی نبود یه روز گرم تابستونی فیل کوچولو با دوستاش توی جنگل با هم قدم می زدند اونها بازی جدیدی بلد نبودند و حسابی حوصلشون سر رفته بود سنجاب گفت:« راستی بچه ها، امروز آخر هفته است آدم های زیادی برای تفریح به ج…
,

تقصیر من نبود

    یکی بود یکی نبود موشی می دونست که نباید توی خونه توپ بازی کنه اما اون و برادر کوچیکش موش موشی میخواستند بدونند توپ پلاستیکیشون رو اگه بندازن هوا میخوره به سقف یا نه؟ موشی به موش موشی گفت:  «ما باید حتما اینو امتحان کنیم. آخه من …
,

بهارک از چی میترسه

    یکی بود یکی نبود، توی یه بعد از ظهر خنک و زیبای پاییزی آرش و خواهر کوچولوش کم کم از دوستاشون خداحافظی کردند و رفتند به طرف خونه، بهارک دست داداشش رو محکم گرفته بود و دوست داشت خیلی خیلی زود به خونه برسه آرش فهمی…
,

بچه روباه نامرتب

    یکی بود یکی نبود توی یک جنگل سرسبز یه خونواده ای کنار هم زندگی می کردند. این خونواده کیا بودند؟ خونواده ی آقا روباهه، روباه کوچولو توی این خونه بزرگ شده بود. اون میتونست عددها رو به ترتیب بشماره اون می تونست زی…
,

بادبادک و کلاغ

    یکی بود یکی نبود، بادبادک رفته بود تو آسمونا همینطور بالا رفت و بالا رفت تا به اوج رسید. باد مثل یک تاکسی بادبادک را سوار کرده بود و این طرف و اون طرف می برد. خنده های بادبادک آسمون رو پر کرده بود. بادبادک یه مدت این…
,

آقا پلیس مهربون

یکی بود یکی نبود غیر از خدای مهربون هیچ کس نبود ، یه روز یه خانواده ای که بچه ی کوچیکی داشتند با هم رفتند توی خیابون و با هم راه می رفتند تا اینکه کم کم به یه جای شلوغی رسیدند. وقتی که به اونجا رسیدند، بابا به پسر کوچولوش ک…
,

احترام

یکی بود یکی نبود، زیر گنبد کبود علی کوچولو با مامان و بابا و بابابزرگش توی یه خونه ی قشنگ زندگی می‌کردند. نزدیک عید شده بود و علی کوچولو رفته بود برای خودش کلی وسیله خریده بود. البته علی کوچولو که تنها نرفته بود همراه با مامان و باباش رفته بود.…
,

خونه تکونی مامان و داداش

  یکی بود کی نبود مامانی از صبح خیلی زحمت کشیده بود و حالا بعد از ظهر شده بود و حسابی خوابش میومد اون تو خونه کاراشو انجام داده بودو میخواست خونه تکونی کنه .اما نی نی و داداشی اصلا خوابشون نمی یومد. ولی مامان می خواست هر سه ن…
,

طاووس و لاک پشت

    یکی بود یکی نبود غیر از خدای مهربون هیچ کس نبود. روزی روزگاری یه طاووس و یه لاک پشت با همدیگه دوست صمیمی بودن. همدیگه رو خیلی دوست داشتن و همیشه همه جا به همدیگه کمک میکردند .طاووس نزدیک درخت کنار رودی که همو…
,

دو موش بلا

    روزی و روزگاری يه خونه عروسكي خیلی قشنگ کنار یه شومینه توی اتاق قرار داشت .ديوارهاي اون قرمز بود و پنجره هاش سفيد بود . اون خونه پرده هاي توري واقعي داشت. همچنين يه درب جلوی خونه بود و يه دودكش هم روی سقفش دیده…