4.1/5 - (8 امتیاز)

 

 

یکی بود یکی نبود جنگلی بود، سبز و خرم، توی گوشه ای از این جنگل چشمه ی آبی بود، آب چشمه تمیز و خنک بود هر روز حیوونهای جنگل کنار چشمه می رفتند و از آب چشم می خوردند. یه روز از روزها وقتی حیوونها کنار چشمه می‌رفتند چندتا فیل بزرگ را دیدند. فیلها کنار چشمه وایستاده بودند و آب می خوردند. خرطوم های بزرگشون رو داخل آب چشمه می کردند و یه وقتایی هم روی پشتشون آب می ریختند یکی از فیل ها با پاهای پهن و بزرگ خودش توی چشمه رفته بود و اون رو خراب کرده بود فیلا همه ی چشمه ها رو خراب کردند و آب اون رو گل آلود کردند روزای بعد هم کارشون همین بود حیوونهای جنگل وقتی این چیزها را دیدند به فکر افتادند. همه دور هم جمع شدند و با همدیگه حرف زدند و مشورت کردند، بین حیوونهای جنگل یه خرگوش پیر و دانا بود به اسم هوش گوش، اون به حرف همه ی حیوونها خوب گوش داد و اون وقت گفت:« فیل ها بزرگ و قویند.»

ما زورمون بهشون نمی رسه، اونها هم به حرف ما را گوش نمی کنند پس باید فکر کنیم و عقلمون رو به کار بندازیم و بعد هم با یک نقشه اونها رو از چشمه دور کنیم.» همه قبول کردند و گفتند :«بله حق با هوش گوشه باید یه نقشه بکشیم.» هوش گوش خندید و گفت:« من قبلا یه نقشه کشیدم، خارپشت پرسید:«چه نقشه ای؟» هوش گوش گفت:« بعدا خودتون میفهمید.» غروب شد هوش گوش پیش فیل ها رفت. اونها رو صدا زد و گفت:«آهای فیل های بزرگ، با شما کار دارم.» رئیس فیل ها جلو آمد و پرسید:« چی میخوای فسقلی؟»

هوش گوش گفت: «من نماینده ی ماه هستم، اون من رو فرستاد تا یه پیغام بهتون بدم.» فیل با تعجب خرطومش را بالا برد و پرسید:« همون ماه که توی آسمونه؟» هوش گوش گفت:« بله، همون ماه.» فیل پرسید:« خوب چه پیغامی؟ بگو دیگه؟»

هوش گوش گفت:« ماه پیغام داده که چشمه مال اونه، شما فیلها حق ندارید از آب چشمه بردارید.» فیل بزرگ خندید، خرطومش را به طرف ماه گرفت، یه نعره بلندی کشید و گفت:« چه حرف مسخره ای، اگر از آب چشمه برداریم، مثلا چی میشه؟»

هوش گوش گفت:« اون وقت ماه عصبانی میشه و همه ی شما رو کور میکنه.» فیل ها با صدای بلند شروع کردند به خندیدن.

خرگوش پیر گفت:«اگه حرف من رو باور نمی کنید، خودتون کنار چشمه برید. اونوقت می بینید که ماه توی چشمه است.»

هوش گوش این را گفت و رفت. فیل ها دور هم جمع شدند هر کدوم یه چیزی می گفتند. یکی می گفت بابا این خرگوش دروغ می گوید یکی دیگه گفت خوب شاید هم راست بگه اگر کور شدیم چی؟ رئیس فیل ها گفت باید کنار چشمه بریم و ببینیم این خرگوش چی میگه اگه چشمه مال ماه باشه بالاخره یه جوری معلوم میشه.

هوا دیگه تاریک شده بود فیل ها به طرف چشمه راه افتادند. وقتی به اونجا نزدیک شدند فیل بزرگ گفت: «شما هم اینجا بمونید تا من برم ببینم چه خبره.»

فیل بزرگ آهسته آهسته به چشمه نزدیک شد و توی چشمه را نگاه کرد چشم‌هاش از تعجب گرد شد ماه توی چشمه بود بچه ها،بله اون عکس ماه بود ولی فیل نمیدونست که این عکس ماهه که توی چشمه افتاده با خودش گفت: «پس خرگوش راست می گفت لابد این چشمه یکی از خونه های ماهه و امشب اینجاست.» بعد آهسته خرطومش رو توی آب چشمه فرو برد آب تکون خورد و عکس ماه لرزید. فیل بزرگ فکر کرد که ماه عصبانی شده و همین حالاست که اون رو کور کنه ترسید و از جلوی چشمه زودی فرار کرد و فوری به بقیه فیل ها  دستور داد باید هر چه زودتر از اونجا فرار کنند. فیل ها با سرعت زیاد از اونجا دور شدند و رفتند حیوون ها از هوش گوش تشکر کردند و بعد به طرف چشمه راه افتادند.

برای مشاهده سایر قصه کودکانه های موجود کلیک کنید

2 پاسخ

دیدگاهتان را بنویسید

می خواهید در گفت و گو شرکت کنید؟
خیالتان راحت باشد :)

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *