,

قصه ویدیویی بند انگشتی

یکی بود یکی نبود یه زنی بود که تنها زندگی می کرد اون وقتی که خودش یه دختر کوچولو بود دلش میخواست یه دختر داشته باشه. یه روز صبح در حالی که گریه می کرد و گیاه هارو آب میداد با خودش فکر میکرد که اگه یه دختر کوچولو داشت میتونست باهاش بازی کنه…
قصه جذاب و شنیدنی آرمان آشپزی میکند
,

قصه صوتی آرمان آشپزی می کند

      روزی روزگاری توی شهر قصه ما پسری بود به اسم آرمان که همراه پدر و مادر و خواهر کوچکترش آوا ، در آپارتمانی با حیاطی باصفا زندگی می کردند.  آرمان هر روز همراه دوست صمیمی اش سعید که همسن خودش بود توی حیاط آ…
,

قصه ویدیویی مار سفید

سال ها پیش شاه قدرتمندی زندگی می کرد که در حقیقت فرمانروای قلب ها بود. همه اون رو دوست داشتند پادشاه قصه ی ما به طور سحرآمیز می دونست  در سرزمینش چی می گذره. هر شب بعد از شام دسری توسط خدمکار مورد اعتماد شاه براش سرو می کردن. حتی خود خدمتک…
قصه جذاب و شنیدنیدرس حیوانات برای روباه حیله گر
,

قصه کودکانه درس حیوانات برای روباه حیله گر

        روباه قهوه ای که انگار راه رو گم کرده بود ناراحت و غمگین بود و گریه می کرد. زرافه گفت:" تو کی هستی؟ از کجا اومدی؟"  روباه اشکهاش رو پاک کرد و گفت:" من از تپه های بالایی به اینجا اومدم . موقع شکار راه…
,

داستان کودکانه بیلی ، گاو قلدر

        کشاورز فرد به تازگی یک گاو جدید خرید بود.اوناسم گاو جدیدش رو بیلی گذاشته بود.بیلی یک گاو قوی و زیبا با شاخ های بزرگ بود.اون نسبت به سنش خیلی بزرگتر و قوی تر نشون میداد.کشاورزفرد وقتی بیلی ر…
قصه ی جذاب و شنیدنی کلاغی که تپه ی خشک رو تبدیل به جنگل کرد
,

قصه کودکانه کلاغی که تپه ی خشک رو تبدیل به جنگل کرد

        در کوهستان های سرسبز  و مرتفع کلاغی زندگی می کرد به اسم میتی . یک روز صبح که میتی برای پیدا کردن غذا از لونه اش بیرون اومده بود عقاب بزرگی رو دید که بالای کوه پرواز می کرد. میتی به طرف جنگل پ…
,

قصه ویدیویی قوری چای

در زمان های خیلی دور مرد ثروتمندی بود که به یه قوری چای احتیاج داشت.چیزی که مناسب سلیقه پیچیده و هنریش باشه،یعنی یه چیز عتیقه! یه روز که از کنار یه فروشگاه خرازی رد میشد، دید یه قوری زیبا ولی یکم قدیمی گوشه ی فروشگاه کوچیک برای خودش جا خو…
قصه ی جذاب و شنیدنی خرس کوچولوها به مدرسه می روند
,

داستان کودکانه خرس کوچولوها به مدرسه می روند

        امسال تابستون فوق العاده و خوبی برای خانواده ی خرس ها بود،اونا توی دریاچه شنا و قایق سواری کرده بودن،برای پیک نیک به جنگل رفته بودن و در مسیرها و جاده های آفتابی زیادی قدم زده بودن و پیاده رو…
,

قصه ویدیویی پسر تنبل

روزی روزگاری تو روستای ساده ای توی کره پسر خیلی تنبلی به اسم کوانگ زندگی می کرد. مادر کوانگ به کوانگ گفت: "کوانگ میشه لطفا بری و اون سیب زمینی هارو برام پوست بکنی؟" کوانگ جواب داد: "متاسفم مادر ولی فردا یه امتحان خیلی مهم دارم!" ماد…
قصه جذاب و شنیدنی اتحاد حیوانات در برابر شکارچیان
,

قصه صوتی اتحاد حیوانات در برابر شکارچیان

        در جنگل سرسبز و زیبای قصه ما حیوانات در صلح و صفا و آرامش زندگی می کردند. جنگل پر بود از حیوانات کوچیک و بزرگ، پرنده ها ، خزنده ها و حشره های جورواجور.. حیوانات جنگل قصه ما همیشه حواسشون به هم بو…