قصه ی جذاب و شنیدنی خرس کوچولوها به مدرسه می روند
4.3/5 - (122 امتیاز)

 

 

 

 

امسال تابستون فوق العاده و خوبی برای خانواده ی خرس ها بود،اونا توی دریاچه شنا و قایق سواری کرده بودن،برای پیک نیک به جنگل رفته بودن و در مسیرها و جاده های آفتابی زیادی قدم زده بودن و پیاده روی کرده بودن.

اما حالا تابستون تقریبا دیگه تموم شده بود،هوا کمی خنک شده بود،پرنده ها در حال کوچ کردن به سمت جاهای گرم تر بودن و رنگ برگ های درخت ها کم کم داشت تغییر می کرد و زرد میشد.

یک شب وقت شام داداش خرسی گفت:” من از تعطیلات تابستونی دیگه خسته شدم،فکر میکنم که آماده ی برگشتن به مدرسه هستم”

بابا خرسی گفت:” این خبر خیلی خوبیه،به خاطر اینکه به زودی مدرسه ها دوباره باز میشن”

گوش های خواهر خرسی با شندین کلمه ی مدرسه تکونی خوردن و تیز شدن.

مامان خرسی متوجه تعجب خواهر خرسی شد به خاطر همین گفت:” در واقع من و خواهر خرسی فردا بهمدرسه میایم تا معلم جدیدش رو ببینیم”

بچه ها جونم خواهر خرسی امسال میخواست  به مهد کودک بره اما اون کاملا مطمئن نبود که چه احساسی درباره ی اونجا داره، از مهد کودک خوشش میاد یا نه؟

روز بعد مامان خرسی و خواهر خرسی ناهارشونو برداشتن و از جاده های پرپیچ و خم و خاکی به طرف مدرسه ی خرس کوچولوها به راه افتادن.

وقتی به مدرسه رسیدن بابی خرسه رو دیدن که روی نردبان رفته بود و داشت سقف مدرسه رو تعمیر میکرد.مامان خرسه تا بابی رو دید گفت:” سلام بابی ، این خواهر خرسیه ، اون قراره که از هفته ی بعد به مهد کودک بیاد”

بابی گفت:” چقدر خوب، ما خیلی خوشحال میشیم که خو اهر خرسی رو اینجا ببینیم، خانم هانی خرسه معلم مهد کودکه،شما میتونین داخل مدرسه اونو ببینین”

خانم هانی خرسه وقتی خواهر خرسی رو دید با خوشحالی و صدای بلند گفت:”سلام، بیا داخل مدرسه و دور و اطراف رو نگاه کن”

خواهر خرسی فکر کرد که صدای خانم هانی خرسه یه کم ترسناکه اما اون اجازه داد که هانی خرسه دستش رو بگیره واونو به اتاق کودکستان ببره.

چه اتاق قشنگ و دوست داشتنی ای،پرده و میز و صندلی های زرد رنگی داشت که به نظر میرسید برای بچه خرس های کوچولویی مثل خواهر خرسی مناسب و اندازه بود.

خواهر خرسی همونطور که داشت پشت‌ میز مینشست تا ناهارشون رو شروع کنن پرسید:” تو مهدکودک چی کار میکنیم؟”

خانم هانی خرسه گفت:” ما تو مهد کودک قصه و داستان میخونیم، شعر و آهنگ میخونیم، حروف الفبا رو یاد میگیریم،نقاشی میکشیم، بازی میکنیم، با خمیر و کاغذ و چیزهای دیگه کاردستی درست میکنیم،با لگو و بلوکای بازیمون‌چیزهای مختلفی میسازیم،خلاصه اینکه ما توی مهد میتونیم کارهای زیادی انجام بدیم”

بچه ها جونم اینا همه کارهایی بود که خواهر خرسه دوست داشت انجامشون بده، اون تا حالا ظرف رنگی به این بزرگی و بلوکهایی به این قشنگی ندیده بود، وونجا حتی یک ظرف بزرگ پر از خاک رس هم وجود داشت که میشد باهاش یه عالمه چیزهای قشنگ و دوست داشتنی ساخت.

به هر حال وقتی که خواهر خرسی به همراه  مامانش به خونه برگشت باخودش فکر کرد که مدرسه میتونه خیلی سرگرم کننده و جذاب باشه.

اما وقتی صبح روزی که باید میرفت مهد کودک از راه رسید، خواهر خرسی باز هم احساس نگرانی گرد.

خواهر خرسی گفت :” مامان؟ چی میشه اگر من مدرسه رو دوست نداشته باشم؟”

درست در همون لحظه اتوبوس بزرگ و زردرنگ مدرسه جلوی در خونه ی خرسی ها نگه داشت.

داداش خرسی گفت :” نگران نباش،مدرسه سرگرم کننده و جالبه،تو حتما از اون خوشت میاد و دوستش خواهی داشت،حالا بدو بیا بریم وگرنه از اتوبوس مدرسه جا میمونیم”

بعد دست خواهر خرسی رو گرفت و دوتایی به سمت اتوبوس مدرسه دویدن.

اتوبوس قشنگ مدرسه هرز چند گاهی می ایستاد و خرس کوچولوهای بیشتری رو سوار می کرد تا با خودش به مدرسه و مهد کودک ببره.

اکثر اونا مثل داداش خرسی خوشحال و هیجان زده بودن اما بعضی از خرس های کوچولو تر مثل خواهر خرسی ساکت و آروم یه گوشه ای نشسته بودن.

همونطور که هم کلاسی های قدیمی بیشتر و بیشتر سوار اتوبوس میشدن و همدیگه رو میدیدن اتوبوس شلوغ تر و پر سر و صدا تر میشد و خرسهای کوچولوتر که تازه می خواستن به مدرسه و مهد کودک برن ساکت و ساکت تر.

خرس کوچولویی که کنار خواهر خرسی نشسته بود نگران به نظر میرسید بچه ها ،به خاطر همین خواهر خرسی بهش لبخندی زد و دستش رو با مهربانی گرفت.

بالاخره اتوبوس مدرسه رسید.مدرسه ی خرسها بسیار زیبا و قشنگ به نظر می رسید.بابی خرسه سقف مدرسه رو تعمیر کرده بود،در و دیوارا و پنجره ها رو رنگ زده بود و توی حیاط مدرسه کلی گل ها و درخت های قشنگ کاشته بود،خلاصه که حسابی مدرسه رو دیدنی و زیبا کرده بود.

اتاق مهد کودک خانم هانی خرسه هم خیلی رنگارنگ و قشنگ شده بود. همهچیز برای شروع یک سال تحصیلی عالی آماده و فراهم بود.

 

زمان زیادی نگذشته بود که مهدکودک شلوغ و پر از سر و صدا شد.دو تا از خرس کوچولوها می خواستن با یک کامیون بازی کنن.دو نفر دیگه شون میخواستن به یکی از کتاب قصه ها نگاه کنن و تعداد زیادی از اونا می خواستن اولین نفری باشن که با بلوک ها بازی میکنن و چیزی میسازن، عجب غوغایی  بود بچه ها.

در همون موقع ناگهان صدایی با شادی و خوشحالی فریاد زد:” وقت قصه ست” خانم هانی خرسه همه ی خرس کوچولو ها رو به قسمت کتابخونه ی مهدکودک برد تا براشون کتاب قصه بخونه و داستان تعریف کنه.دوباره همه چیز ساکت و آروم شد.

بعد از داستان خواهر خرسی مشغول بازی شد،اون یک نقاشی کشید،به کمک دوستاش یک شهر بلوکی ساخت،با خمیر بازی کلی شکل ها و مجسمه های کوچولو و قشنگ درست کرد و به کتاب های قصه نگاهی انداخت.

خواهرخرسی تمام نون و عسلی که مامانش براش گذاشته بود رو در زمان میان وعده خورد و در زمان استراحت یک چرت کوتاهی هم زد.

درپایان روز وقتی به همراه داداش خرسی از اتوبوس مدرسه پیاده میشد حسابی هیجان زده بود.

اون در حالی که نقاشیش رو تو دستش بالا گرفته بود گفت:”مامان، بابا، ببینین من امروز تو مهد کودک چی کشیدم”

چند روزبعد دوباره هوا گرم شد.

داداش خرسی وقت صبحانه بی حوصله به نظر میرسید. اون گفت:” ای کاش هنوز تابستون بود،اونوقت من مجبور نبودم امروز به مدرسه برم”

خواهر خرسی گفت:” بیا دیگه داداش خرسی، مدرسه خیلی سرگرم کننده ست،بدو بریم وگرنه اتوبوس مدرسه رو از دست میدیم”

در اتوبوس مدرسه همه ی خرس ها داشتن درباره ی کارهایی که قرار بود تو مدرسه انجام بدن حرف می زدن و صحبت می کردن،

در مورد ورزش و تمرینات فوتبال ، تحقیقای علمی و آزماشهای جورواجور، نقاشی کشیدن و یاد گرفتن یک زبان جدید و کلی چیزهای جالب و مفید دیگه.داداش خرسی با خودش فکر کرد که خواهر خرسی راست میگه، مدرسه سرگرم کننده ست و بهمون کمک میکنه که باسواد بشیم و کلی چیزهای خوب یاد بگیریم ،

 

و با اتوبوس بزرگ و زرد رنگ به مدرسه رفتن.

برای مشاهده سایر قصه کودکانه های موجود کلیک کنید





115 پاسخ
  1. 🥰🥰🥰🥰🥰🥰🥰😀😀🥰🥰🥰😍🥰❤🥰😀🥰
    🥰🥰🥰🥰🥰🥰🥰😀😀🥰🥰🥰😍🥰❤🥰😀🥰 می گوید:

    🥰🥰🥰🥰🥰🥰🥰🥰🥰🥰🥰😀❤❤❤❤❤❤❤❤❤❤❤❤❤❤❤❤❤❤🥰😍🥰😍🥰😘🤕🥰🙏🥰🥰🥰🥰🥰🥰🥰🥰🥰🥰🥰

    پاسخ
  2. پریا
    پریا می گوید:

    میشه قصه.تصویری نزارید🥺😥
    آخه نت ما ضعیف است نمیتونم ببینم اما خیلی دلم میخواد ببینم که نمیاره😪🥲

    پاسخ
  3. طاها
    طاها می گوید:

    سلام خیلی عالی بود
    داستان نزدیک به واقعیت بود
    پسر من دلش خواست برگرده به مهد کودک😁😁🌺🌺🌺🌺🌺

    پاسخ
  4. درسا
    درسا می گوید:

    من به مدرسه میرم. من کلاس دوم هستم.
    به نظرم اگه به مدرسه بریم چیزای خیلی جالبی یاد میگیریم.
    تو مهدکودک فقط نقاشی میکنیم، اما تو مدرسه خیلی باسواد میشیم.

    پاسخ
  5. لیانا
    لیانا می گوید:

    💜💜💜💚💚💚💙💙💙🤍🤍🤍❤❤❤🧡🧡🧡💛💛💛💛💛💜💜💜💚💚💚💙💙💙🤍🤍🤍❤❤❤🧡🧡🧡💛💛💛💜💜💜💚💚💚💙💙💙🤍🤍🤍❤❤❤🧡🧡🧡🧡💛💛💛

    پاسخ
  6. ریحانه مهرابی
    ریحانه مهرابی می گوید:

    عاشق قصه تونم من👨🏻‍🦳👨🏻‍🦳👵🏻👵🏻🧕🏻🧔🏻‍♀️👨‍👧‍👧👩‍👧‍👧👨‍👩‍👧‍👧😷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷👎🏻👍🏻👍🏻👶🏻👶🏻👧🏻👧🏻👧🏻🧑🏻‍🎄🤰🏻👼🏻💃🏽💇‍♂️🛣🌆🌆🌁🛣🗾🎑⛩⛩🕋🛕🏩🏥🏛🕋🕋🕋🕋🕋🌉🌌🌇🌉🎇🕋🕋🕋

    پاسخ
  7. نازنین زهرا عطایی
    نازنین زهرا عطایی می گوید:

    🤩🤩🤩🤩🤩🤩🤩🤩🤩🤩🤩🤩🤩🤩🤩🥰🥰🥰🥰🥰🥰🥰🥰🥰🥰🥰🥰🥰💌💋💔💜💚

    پاسخ
  8. زهرا رضاپور
    زهرا رضاپور می گوید:

    خیلی خیلی خیلی خوب بود ممنون ممنون ❤️🧡💛💚💙💜🤎🖤🤍♥️💘💝💖💓💗💞💕❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️

    پاسخ
  9. دیلان
    دیلان می گوید:

    آلی ترین داستان بود که شنیده بودم😍😍😍😍😍😍😍😍😍😍🥰🥰🥰😝🥰😍😍🤩🤩🤩🤩🤩🤩🤩🤩

    پاسخ
  10. مریم غلام شاهی
    مریم غلام شاهی می گوید:

    سلام وولک منم به مدرسه الاقع دارم ولی یک درس رو دوست ندارم خیلی خیلی از ریاضی بدم میاد من فصل تابستونو بیشتر از همه ی فصل ها دوست دارم خیلییییی خیلییب زیاد ولی بیشتر ن
    پایزو دوست دارم

    پاسخ
  11. سوین
    سوین می گوید:

    من فردا خواهرم داشت مدرسه می رفت به خاطر همین دنبال چنین چیزی می‌گشتم ممنون از قصه ی خوبتون☺️

    پاسخ
  12. آوا جونی
    آوا جونی می گوید:

    عالی من خیلی این داستان را دوست دارم 💕💌💟💌💕💞💓💗💋❤️💙💙💙💙💞💞💞💞💞💗💗💗💓💋💋💋❤️❤️❤️❤️❤️🥰🥰🥰🥰🥰😘😘😘من ۷سالمه

    پاسخ

دیدگاهتان را بنویسید

می خواهید در گفت و گو شرکت کنید؟
خیالتان راحت باشد :)

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *