یکی بود یکی نبود یه زنی بود که تنها زندگی می کرد اون وقتی که خودش یه دختر کوچولو بود دلش میخواست یه دختر داشته باشه. یه روز صبح در حالی که گریه می کرد و گیاه هارو آب میداد با خودش فکر میکرد که اگه یه دختر کوچولو داشت میتونست باهاش بازی کنه که یه دفعه یه پری مهربون جلوش سبز شد….
پری: فرزندم چیشده چرا گریه میکنی؟
خانم: من با تموم وجودم دلم یه دختر کوچولو میخواد. خواهش میکنم میشه بهم بگی از کجا میتونم پیدا کنم؟من ناامیدم!
پری: اوه نگران نباش خیلی راحت میشه درستش کرد
پری مهربون با قدرت سحر آمیزش یه دونه جلوی چشمش ظاهر کرد.
پری: فرزندم ببین این یه دانه ی معمولی که توی مزرعه رشد میکنه نیست. این دانه نیاز به عشق و گرمی فراوان داره. اونو توی ی گلدون کوزه ای بذار و ببین چه اتقاقی می افته و یادته نره به اندازه کافی جلوی افتاب بذاریش.
خانم: اوه خیلی ممنون پری مهربون شما خیلی سخاوتمندین.
اون دونه رو توی گلدون کاشت. گلدون رو جلوی پنجره گذاشت تا افتاب کافی بهش بتابه. دونه خیلی زود رشد کرد و تبدیل شد به یه گل خیلی بزرگ شدمه خیلی شبیه گل لاله بود. زن هر روز اونو با عشق تغذیه میکرد و بهش آب میداد یروز به آرومی نصف گلبرگشو بوسید و گویا بخاطر سحر، گل باز شد و کاملا شکوفا شد. درون گل یه دختر کوچولوی ظریف و برازنده نشسته بود.

خانم: اون فرزند منه. دختر من! اسمشو میذارم بند انگشتی! اندازش از انگشت شصت من بزرگتر نیست. من مادرتم فرزندم و اسم تو بند انگشتیه!
گل به اون دختری رو داد که همیشه آرزوش بود. از پوست گردو به جای گهواره، از گلبرگ بنفشه به جای تشک و از گلبرگ رز یه جای ملافه استفاده میکرد. روز ها با قایقی که از گلبرگ لاله درست کرده بود روی سطح آب بازی میکرد و اونو با دوتا بال که از یال اسب سفید درست شده بود می روند. واقعا منظره ی قشنگی بود. یه شب بلافاصله توی پوست گردوش خوابش برد…یه قورباغه ی بزرگ از یه سوراخ به طرف پنجره پرید…
خانم قورباغه: چقدر زیباست! اون عروس برازنده ای برای پسر عزیزم میشه.
و پوست گردورو که دختر کوچولو توش خوابیدن بود برداشت. بندانگشتی رو روی برگ سوسن که روی سطح آب بود در وسط رودخونه گذاشت…
مادر قورباغه: ما اونو وسط برگ سوسن گذاشتیم اون دیگ هیچوقت نمیتونه از دست ما فرار کنه.
بند انگشتی که خودش رو روی برگ سبز تک و تنها دید نشست و زد زیر گریه. اون نمیخواست که یه قورباغه ی زشت همسرش باشه
بندانگشتی: من هرگز باتو ازدواج نمیکنم
قورباغه: تو نمیتونی این حرفو بمن بزنی.
از طرف دیگه مامان بند انگشتی سعی میکرد بند انگشتی رو گوشه کنارای خونه پیدا کنه اما نمیتونست پیداش کنه. یه دسته ماهی که زیر برگ شنا میکردن قورباغه رو دیدن و صخبتای اونو شنیدن. اونا خیلی متاسف شده بودن بنابراین تصمیم گرفتن بهش کمک کنن. زمانی که مامان قورباغه و پسرش مشغول تدارکات عروسی بودن ماهی ها دورتادور برگ حلقه زدن و با دندوناشون ساقه رو جدا کردن. برگ از ساقه جدا شد. و بند انگشتی روی آب شناور شد.
بندانگشتی: خیلی ممنون شما خیلی مهربونین
بند انگشتی رفت دور دور تا جایی که قورباغه ها نتونن پیداش کنن. بندانگشتی از خیلی جاها گذشت تا یه سری پرنده ی کوچیک اونو دیدن و گفتن چه دخترکوچولوی قشنگی…وقتی که تاریکی همه جارو گرفت بند انگشتی برگ رو بر روی خودش کشید و خوابید اما صبح روز بعد در محلی از خواب بیدار شد که اشعه ی آفتاب بر روی آب مثل طلای درخشان بود. انگار به انتهای طوفان میرسید که یکهو یه حشره ی بزرگ به طرفش پرواز کرد…
حشره: چه دختر قشنگی من باید نگهش دارم.
آقای حشره فورا دستاشو دور بند انگشتی حلقه کرد و اونو به یه جای خیلی خیلی دور برد. بعد از مدتی که به خونه ی حشره رسیدن، بقیه ی حشره هایی که تو درخت زندگی میکردن اومدن.

یکی از حشره ها: ببینین کی اومده
حشره: دوستان به این دختر زیبا نگاه کنین. من میخوام باهاش ازدواج کنم.
یکی از حشره ها: اون فقط دوتا پا داره! چه منظره ی رقت باری!
حشره ی دیگه: اینجارو ببین! اون فقط دوتا دست داره! چقدر شرم آور! شبیه آدماست چقدر زشته!
اقای حشره با اونا هم عقیده شد و بالاخره اونو یه جایی در اعماق جنگل رها کرد. زمستون نزدیک میشد برف شروع به باریدن کرده بود و دختره بیچاره از سرما میلرزید. برای اون این سرما طاقت فرسا بود. میرفت و میرفت تا برای خودش غذا و سرپناهی پیدا کنه تا بالاخره به یه کلبه کوچیک رسید به طرف در بزرگ کلبه رفت و در زد یه موش صحرایی که توی کلبه زندگی میکرد از در بیرون اومد…
موش صحرایی: تو کی هستی موجود کوچولوی بیچاره؟؟
بندانگشتی: اوه من تو جنگل گم شدم! خیلی سردمه و هیچی نخوردم شما مبتونین کمکم کنید؟؟
موش صحرایی: من اینجا تنها زندگی میکنم تو میتونی بیای خونه ی من و از غذای من بخوری اینجا کمی گرم میشی. اما قبل از هرچیز میتونم اسمتو بدونم؟؟
بندانگشتی: من بندانگشتی هستم.
بنندنگشتی وارد خونه شد. کلبه ی گرم و نرمی بود با یه انبار پر از دونه و یه آشپزخونه پر از شربت.
بندانگشتی: ممنونم از اینکه غذاتو باهام سهیم میشی و جای گرمی برای اقامت بهم میدین.
موش صحرایی: میتونی تمام زمستون پیش من بمونی.
بندانگشتی: خانم موش شما خیلی خوبین.
موش مجذوب زیبایی بندانگشتی شده بود. تا این حد که دلش میخواست اون برای همیشه پیشش بمونه.
موش صحرایی: آخر هفته است. بنابراین ممکنه امروز مهمون داشته باشیم. هفته ای یبار همسایه ام بهم سرمیزنه.
خیلی زود زنگ در به صدا دراومد و یه موش کور ظاهر شد اون کت مخمل سیاهی به تن داشت و برای دیدن اونا اومده بود. موش کور صدای بند انگشتی رو شنید و عاشق صدای شیرینش شد و تصمیم گرفت باهاش ازدواج کنه پس پیش خانم موشه رفت و بهش گفت:
اگه میذاری من با این دختر زیبا ازدواج کنم، تمام غذا ها و خونمو بهت میدم.
خانم موشه نتونست به اون مرد ثروتمند جواب رد بده.
موش کور: خیله خب پس مقدمات رو آماده میکنم
موش صحرایی: بله
بند انگشتی نمیخواست با موش کور ازدواج کنه پس صبح روز بعد تصمیم گرفت ازونجا فرار کنه. وقتی که تو جنگل سرگردون بود به یه گنجشک زخمی برخورد کرد که تو جنگل افتاده بود.
بندانگشتی: پرنده ی بیچاره حتما از سرما مرده.
وقتی نزدیک تر شد دید گنجشک زندست اون فقط زخمی شده بود…
بندانگشتی: حالت خوبه گنجشک عزیز؟ اوه نه خونریزی داره!
بندانگشتی تصمیم گرفت به پرنده ی کوچولو کمک کنه پس مقداری نوار زخم و دارو براش تهیه کرد…
بندانگشتی: نگران نباش خانم گنجشک الان حالت خوب میشه.
به محض این که بندانگشتی زخمشو پانسمان کرد، گنجشک کوچولو تونست پرواز کنه.
بندانگشتی: خدانگهدار پرنده ی کوچولوی زیبا.
پرنده: متشکرم بچه کپچولوی زیبا هرگز این کارت رو فراموش نمیکنم چه کمکی می تونم بهت بکنم؟
همون موقع بندانگشتی دید که خانم موش و موش کور دارن نزدیک میشن و اسمشو صدا میزنن…
موش کور: اوه بندانگشتی کجایی؟؟
به محض اینکه صدای اونارو شنید به گنجشک گفت:
خانم موش میخواد من با موش کور ازدواج کنم. لطفا میتونی منو یه جای خیلی دور جایی دور ازینجا ببری من نمیخوام با موش کور ازدواج کنم.
پرنده: من یه نقشه دارم. بیا سریع! بپر بالا و پشت من بشین!
بندانگشتی: خدانگهدار خانم موش بابت همه چیز ممنونم من شمارو دوست دارم و هرگز زحماتتونو فراموش نمیکنم.
خانم موش و موش کور وقتی دیدن بندانگشتی پرواز کرد و دور شد وحشت زده شدن. گنجشک بندانگشتی رو به سرزمین گل ها برد جایی که انواع و اقسام گل ها وجود داشت و پرنده ی کوچیکی توش آواز میخوند..
بندانگشتی: اینجا خیلی زیباست! اسمش چیه؟؟
پرنده: اسم اینجا سرزمین گلهاست وقتشه که من برم.
بندانگشتی: خیلی ممنونم خانم انگشت شما بهترین هستین.
بند انگشتی خیلی خوشحال بود…
بند انگشتی: اینجا خونه ی منه. این گل ها چقدر خوشبو هستن..پرنده ها خیلی لطیف آواز میخونن.

خیلی زود به یاد خونه ی واقعیش افتاد اینکه چطور مادرش با عشق اونو بزرگ کرد. خیلی غمگین شد و دلش خواست برگرده خونه اما همون موقع شاه سرزمین گل ها ظاهر شد و بندانگشتی رو دید وعاشقش شد…
شاه: من شاه سرزمین گل ها هستم و تو زیباترین دختری هستی که تاحالا دیدم با من ازدواج میکنی و همسر من میشی؟من تورو ملکه ی سرزمین گل ها میکنم!
بندانگشتی: بله اما به شرطی که منو برگردونی پیش مادرم و هرسه به خوشی زندگی کنیم!
شاه پذیرفت و برای بندانگشتی هدیه آورد. بهترین هدیه ای که میتونست باشه! یه جفت بال که به پرنده ی پهناور نقره ای تعلق داشت. وقتی این بال ها به پشتش وصل شدن اون هم تونست از این گل به اون گل پرواز کنه. اونها باهم ازدواج کردن. بعد از ازدواج شاه و بندانگشتی پرواز کردن و خونه ی مادر بندانگشتی رو پیدا کردن. مادر از برگشت دختر واقعا خوشحال شد.
مادر: اوه بندانگشتی نمیدونی چقدر از برگشتنت خوشحالم! دیگه هرگز نمیذارم از کنارم دور بشی!
بندانگشتی: من هرگز تورو ترک نمیکنم مادر!
مادر به هردوشون خوش آمد گفت و هر سه تا آخر عمر به خوشی زندگی کردن
پایان
برای مشاهده سایر قصه کودکانه های موجود کلیک کنید
دیدگاهتان را بنویسید
می خواهید در گفت و گو شرکت کنید؟خیالتان راحت باشد :)




عالی
سپاس
اولین نظر 😁
💕💕💕
من این قصه رو برای دختر کوچولوم خوندم و دخترم کلی ذوق کرد
بسیار هم عالی!
سپاس برای همراهی با وولک!
عالی بود تشکر از شما 🌹🌹
ممنونم از همراهیت محیای عزیز
عالی عالی عالی عالی عالی عالی عالی عالی عالی عالی عالی عالی عالی عالی عالی عالی عالی عالی عالی عالی عالی عالی عالی عالی عالی عالی عالی عالی عالی عالی عالی عالی عالی عالی عالی عالی عالی عالی عالی عالی عالی عالی عالی عالی عالی عالی عالی عالی عالی عالی عالی عالی عالی عالی عالی عالی عالی عالی عالی عالی عالی عالی عالی عالی عالی
خیلی ممنونم از نظرت دوست قشنگم