قصه جذاب و شنیدنی اتحاد حیوانات در برابر شکارچیان
3.9/5 - (52 امتیاز)

 

 

 

 

در جنگل سرسبز و زیبای قصه ما حیوانات در صلح و صفا و آرامش زندگی می کردند. جنگل پر بود از حیوانات کوچیک و بزرگ، پرنده ها ، خزنده ها و حشره های جورواجور.. حیوانات جنگل قصه ما همیشه حواسشون به هم بود و هر وقت لازم بود به هم کمک می کردند.

یکی از روزها صدای اسلحه شکارچیان توی جنگل پیچید و آرامش جنگل رو بر هم زد. شکارچیان به جنگل اومده بودند و قصد داشتند پرنده ها و حیوانات مختلف رو شکار کنند.

حیوانات جنگل حسابی ترسیده بودند و نگران از دست دادن دوستانشون بودند. اونها بعد از کلی فکر کردن و حرف زدن تصمیم گرفتند پیش پادشاه جنگل یعنی شیرشاه برند و ازش کمک بخوان. حیوانات به خونه شیرشاه رفتند و با ناراحتی و نگرانی همه ماجرا رو تعریف کردند. شیرشاه با دقت به همه حرفها رو گوش داد و گفت:” از اینکه شکارچی ها به جنگل اومدند خیلی ناراحتم، من هم نگران امنیت شما و همه حیوانات جنگل هستم ولی موضوع اینه که اون شکارچی ها اسلحه دارند و حتی من هم از اسلحه می ترسم.. ولی خوب بالاخره باید راهی برای مبارزه با این شکارچی ها پیدا کنیم..”

اسب آبی که حرفهای شیرشاه رو گوش می داد گفت:” جناب پادشاه من یک فکری دارم که می تونه شکارچی ها رو از جنگل دور کنه..”  شیرشاه گفت:” چه فکری؟” اسب آبی گفت:” جناب پادشاه همه ما باید با هم باشیم ، ما تنهایی نمی تونیم کاری بکینم. باید متحد بشیم و دسته جمعی با شکارچی ها بجنگیم.. باید بهشون نشون بدیم که قدرت جمعی ما خیلی زیاده !”

زرافه گفت:” ولی حتی اگر متحد بشیم هم نمی تونیم با اونها بجنگیم.. اونها اسلحه دارند و به ما شلیک می کنند.”  اسب آبی گفت:” درسته! ولی ما باید یک نقشه درست و حسابی بکشیم و بعد انجام بدیم.. پوست بدن من خیلی کلفته و به راحتی گلوله واردش نمیشه .. من به طرف شکارچی ها میرم و حواسشون رو پرت میکنم بقیه حیوانات می تونند از پشت بهشون حمله کنند ..”

زرافه با نگرانی  گفت: ولی اگر چند تا از شکارچی ها به طرفت شلیک کنند حتما آسیب می بینی!”  اسب آبی گفت:” اگر دکتر بزی اونجا باشه می تونه سریع کمکم کنه و تیر رو از بدنم خارج کنه ”

شیرشاه گفت:” ممنون اسب آبی ،اینکه با هم متحد باشیم و دسته جمعی بهشون حمله کنیم خیلی فکر خوبیه، تو حیوون شجاعی هستی که به خاطر بقیه حیوانات جون خودت رو به خطر میندازی .. مطمین باش که ما نمیگذاریم به تو آسیبی برسه..:”

فردای اون روز قرار شد که نقشه اسب آبی رو اجرا کنند.  طبق برنامه کلاغ وظیفه خبررسانی رو به عهده گرفت. اون محل استراحت شکارچیان رو پیدا کرد و به شیرشاه اطلاع داد. همه حیوانات طبق نقشه در جاهای مختلف مخفی شدند. زرافه پشت درخت چنار پنهان شد ، فیل پشت نی های بلند و میمون و خرگوش پشت بوته ها..

شیرشاه هم پشت تپه بلندی پنهان شد. شکارچیان در حالیکه اسلحه به دست داشتند وسط جنگل راه میرفتند. اونها کاملا هوشیار بودند و آماده بودند که با شنیدن کوچکترین صدایی شلیک کنند. مطابق نقشه، اسب آبی به طرف شکارچیان راه افتاد.. شکارچیان با دیدن اسب آبی به طرفش حرکت کردند . اسب آبی هم سریع به طرف مخفی گاه بقیه حیوانات فرار کرد و لابه لای علف ها پنهان شد. شکار چیان به طرف علف ها دویدند تا اسب آبی رو پیدا کنند. یکی از شکارچیان به همون تپه ای رسید که شیرشاه پشت اون مخفی شده بود. همین که از تپه بالا رفت تا اسب آبی رو پیدا بکنه چشمش به شیرشاه افتاد. شکارچی از ترس فریادی کشید و اسلحه اش رو به گوشه ای پرت کرد و پا به فرار گذاشت. شیرشاه از دیدن فرار شکارچی خنده اش گرفته بود. شکارچیان دیگه هم با دیدن دوستشون که در حال فریاد زدن و دویدن بود شروع به فرار کردند.

همون موقع بقیه حیوانات هم از مخفی گاهشون بیرون اومدند و به طرف شکارچی ها حمله کردند. در همون شلوغ و پلوغی شکارچی ها از ترس اسلحه هاشون رو روی زمین انداختند و فرار کردند.

اینطوری بود که حیوانات تونستند به کمک هم شکارچی ها رو از جنگل بیرون کنند. وقتی حیوانات به جنگل برگشتند زمین پر از اسلحه های شکارچیان بود.

میمون که عاشق تقلید کردن کار دیگران بود یکی از اسلحه ها رو برداشت و مثل شکارچی ها به هوا شلیک کرد و گفت:” حالا ما اسلحه داریم و دیگه لازم نیست از کسی بترسیم..”

شیرشاه که با شنیدن صدای شلیک حسابی جا خورده بود گفت:” اون اسلحه خطرناکه میمون، ممکنه به بقیه حیوانات آسیب بزنی.. ما به این اسلحه ها نیازی نداریم! ما خودمون و با کمک همدیگه می تونیم از خودمون دفاع کنیم.. حالا هر چه زودتر همه اسلحه ها رو جمع کنید و به دریاچه بریزید..”

حیوانات جنگل به کمک هم اسلحه ها رو جمع کردند و به داخل دریاچه ریختند. اونها خوشحال بودند که تونسته بودند همگی با هم متحد بشند و شکارچی ها رو فراری بدند. کاری که امکان نداشت بتونند به تنهایی انجام بدن..

 

 

برای مشاهده سایر قصه کودکانه های موجود کلیک کنید



37 پاسخ
  1. 🐁🐀☀️☁️
    🐁🐀☀️☁️ می گوید:

    🙈🙉🐨🐻🐺🐶🐱🐯🦁🐵🙊🐽🐷🐮🦝🦊🐰🐭🐹🐼🦖🐉🦎🐲🐸🐴🦄🦓🐗🐩🐈🐇🐀🐁🐍🐊🐢🦕🐂🐄🐖🐎🐆🐅🐕‍🦺🦮🐕🐘🦘🦥🦙🦌🐐🐑🐏🐃🐿️🐫🐪🦧🦍🐒🦒🦛🦏🐤🐣🐔🐓🦇🦦🦔🦡🦨🦚🦩🦢🕊️🦜🦅🦉🐦🐥🐠🐟🐳🐋🐬🦈🐧🦆🦃🕷️🦂🦪🐙🦑🦀🦞🦐🐡🦋🐞🐝🦟🦗🐜🐌🐚🕸️🐾🦠🐛😘😘🧟👪🧍🏿‍♂️😔😁🦾😿😾💕

    پاسخ
  2. tinaandsana
    tinaandsana می گوید:

    سلام من ثنا هستم ۱۱ساله از تهران من از قصه یاد گرفتم که ما نیاز به هیچ چیزی ندارم ومیتوانیم خودمان باشیم و هم کاری میتواند خیلی قوی و قدرت مند باشد💪💪 و… مرسی از قصه ی امشب با تشکر ❤

    پاسخ
    • وولک
      وولک می گوید:

      سلام ثنا جان، افرین به شما دختر خوب و دوست داشتنی و مرسی از اینکه به قصه های وولک گوش میکنی

      پاسخ
  3. alara
    alara می گوید:

    میشه تو قصه ها قصه های تصویری کم بزارید
    چون وقتی من شب ها قصه های تصویری میبینم
    خابم میپره کم‌ بزارید که من فقت صبح ها تصویری نگاه کنم.
    ممنون میشم

    پاسخ
    • صدف خالقی (قصه گو)
      صدف خالقی (قصه گو) می گوید:

      ممنونم از پیشنهادت دوست خوب من
      قصه های صوتی و تصویری جفتشم برابر در سایت قرار می گیرند تا شما بتونید هر کدوم رو که دوست داشتید، انتخاب کنید

      پاسخ

دیدگاهتان را بنویسید

می خواهید در گفت و گو شرکت کنید؟
خیالتان راحت باشد :)

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *