4.2/5 - (55 امتیاز)

 

 

 

 

کشاورز فرد به تازگی یک گاو جدید خرید بود.اوناسم گاو جدیدش رو بیلی گذاشته بود.بیلی یک گاو قوی و زیبا با شاخ های بزرگ بود.اون نسبت به سنش خیلی بزرگتر و قوی تر نشون میداد.کشاورزفرد وقتی بیلی رو خرید اون پشت وانتش  گذاشت و به خونه ی خودش که تو مزرعه بود برگشت.وقتی که اوناوارد مزرعه شدن کشاورز فرد به بیلی گفت:” بیلی به خونه ی جدیدت خوش اومدی” بیلی فقط خر خری کرد و سرش رو به عقب پرتاب کرد تا هر چی بیشتر شاخ های بزرگ و چشمگیرش رو نشون بده.


همه ی اینا برای بیلی تازگی داشت بچه ها.چون اون تا قبل از این توی یک آغل تنگ و کوچیک بزرگ شده بود و خونه ی جدیدش با جایی که توش بزرگ شده بود خیلی تفاوت داشت.بیلی چیزهای خیلی زیادی برای کشف کردن و جستجو کردن داشت.بیلی رفت و روی تپه ای ایستاد و از اونجا تمام حیوانات مزعه رو نگاه کرد.اون با خودش فکر کرد:” من بزرگترین حیوان در مزرعه ی فرد کشاورز هستم،هیچکدوم از حیوانات دیگه شاخ هایی به این بزرگی ندارن”

بیلی در حالیکه داشت به آرومی به سمت جوجه ها میرفت،مشغول تماشا کردن اونا بود و داشت بهشون می خندید.جوجه ها خیلی کوچیک بودن و شاخ هم نداشتن.با نزدیک شدن بیلی جوجه ها و مرغ ها شروع کردن به جیک جیک کردن و قدقد کردن.اردک تنها هم همونجور که بیلی داشت پاش رو میذاشت روش کواک کواکی کرد و فرار کرد.

بیلی سرش رو تکونی داد و درست در مقابل جوجه ها ایستاد و با صدایی محکم گفت:” من بیلی گاوه هستم و از شما جوجه ها و مرغ های تپل و مپل بزرگتر و پر زور ترم،از این به بعد من رییس شما هستم”

بیلی جوجه ها رو ترسوند.اونا به سرعت دویدن ، چرخیدن و به هم خوردن و روی زمین افتادن وبعد تند و تند و به سمت لونه های دنج و امن خودشون فرار کردن.این باعث شد که بیلی گاوه حسابی بهشون بخنده و مسخرشون کنه.اون داشت تفریح می کرد و از این کارش  لذت می برد بچه ها.

در همون لحظه بیلی چشمش به چند تا خوک چاق وچله افتاد که داشتن تو گل و لای برای خودشون بازی می کردن.اون تصمیم گرفت که به سراغ خوک ها بره و سر به سرشون بذاره و باهاشون شوخی کنه.وقتی به خوکا نزدیک شد با صدای بلند گفت:” من از کشاورز فرد شنیدم که می گفت دیگه به خوکا احتیاجی نداره و میخواد اونا رو از مزرعه بیرون کنه ” بعد با صدای بلند شروع کرد به خندیدن و در همین حال سرش رو به عقب انداخت تا شاخ های بزرگ و قدرتمندش رو نشون بده.

این شوخی نا به جا باعث ترس و وحشت بسیاری از خوک ها شد و اونا برای محافظت از جونشون به سمت آغل هاشون فرار کردن.در همون موقع خوکی که از همه بزرگتر بود جلو رفت و به بیلی گفت:” تو خیلی گاو بدجنس و بدی هستی بیلی”

بیلی خرخری کرد و با پوزخند جواب داد :” خب، تو یه خوک نادون با یه دماغ گنده و پهن هستی، دم بیریخت و گوش های صورتی زشتی داری، تازه خیلی هم کثیف و بد بو هستی”

بعد هم سرش رو پایین انداخت و خر خر بلندی کرد و هم زمان شاخ های بزرگش رو به سمت خوک تکون داد

خوک بزرگ که خوکی پیر و عاقل بود می دونست که بیلی می خواد چی کار کنه.اون نمیخواست که هیچ گاوی حتی بیلی بهش زور بگه و براش قلدری کنه.حالا بیلی، گاو قلدر،  انتظار داشت که خوک بزرگ از توی گل و لای ها رد بشه و برای محافظت ازخودش به سمت آغلش بره.اما خوک بزرگ فقط اونجا ایستاده بود و داشت به بیلی نگاه میکرد.بعد اون با صدای آروم و ملایمی گفت:” تو یک گاو بسیار بد و شروری هستی بیلی” و راه افتاد و از اونجا رفت.

جونم براتون بگه بچه ها بعد بیلی چند تا گوسفند رو توی علفزار دید که داشتن برای خودشون چرامی کردن.بیلی شروع به قدم زدن توی مزرعه ی بزرگ کرد و به طرف گوسفند ها راه افتاد.وقتی به گوسفندها رسید ، شانی که رهبر گله گوسفند ها بود بیلی رو دید و خیلی مودبانه گفت:” من شانی هستم و از دیدن جدید ترین همسایه ی خودم در مزرعه ی کشاورز فرد خیلی خوشحالم”

در همون موقع ناگهان بیلی به طرف شانی دوید و در حالیکه خر خر می کرد و شاخ های بزرگش رو تکون می داد گفت:” من بیلی ام، یک گاو بزرگ و قوی، من الان رییس مزرعه هستم” در یک چشم به هم زدن شانی گوسفنده، بیلی قلدر و زورگو رو بین شاخ های بزرگش گرفت و بهش ضربه زد.

بیلی گاو قلدر به شانی نگاه کرد و گفت:” اون همه پشم فرفری سفید ممکنه باعث بشه که تو زیباتر به نظر برسی ولی یادت نره تو هنوز هم یک گوسفند نادون و ابلهی”

بعد بیلی به عقب برگشت،با سم های سنگینش به زمین پنجه زد و در حالی که خرخر بلندی می کرد سرش رو مرتب به چپ وراست تکون می داد و شاخ های بزرگش رو نشون میداد.در همین موقع شانی و بقیه ی گوسفند ها به عقب برگشتن و به طرف دیگه ی علفزار رفتن .بیلی ، گاو قلدر به کاری که کرده بود افتخار می کرد.

بله بچه ها همه ی حیوانات مزرعه از بیلی گاوه می ترسیدن.اون حیوانات مزرعه رو یا با شاخ های بزرگ و زور زیادش می ترسوند یا ظاهر و قیا فه ی اونا رو مسخره می کرد.اون روز روز خوب و دلپذیری در مزرعه ی فرد کشاورز نبود.

در همون موقع یکی از مرغ ها به اسم هنریتا گفت:” من می رم که به بیلی گاوه حرف بزنم”

خروس گفت:” نه این راه خوبی نیست، اون خیلی قلدره تو که مثل اون نیستی”

لاک پشت گفت:” خب پس باید یه کاری کنیم تا جلوی قلدری اونو بگیریم”

شانی گوسفنده گفت:” من نمیدونم که چی کار میتونیم بکنیم؟ من به اون حمله کردم ولی اون به من گفت نادون”

اردک گفت:” اون تقریبا داشت با اون سمهای سنگینش منو له میکرد،هیچکش از دست اون در امان نیست”

خوک کوچولو در حالی که چشماش پر از اشک شده بود گفت:” من خودم شنیدم که اون میگفت قراره کشاورز فرد ما رو از مزرعه بندازه بیرون ، من خیلی میترسم”

خوک بزرگ با صدایی آروم و مهربان گفت:” دوستان من نگران نباشن، تا عصر که کشاورز فرد  باید عصرونه ی ما رو بده  بیلی، گاو قلدر، دوست ما خواهد شد ”

بیلی خیلی سرگرم شده بود و داشت حسابی از این وضعیت لذت می برد.اون مطمئنا رییس مزرعه بود.بیلی به اطراف نگاه کرد و یک انبار بزرگ با در های باز رو دید و اون باید به هرکسی که اونجا زندگی می کرد میگفت که رییس مزرعه ست. اون روز یک روز آفتابی و روشن بود ولی وقتی بیلی وارد انبار تاریک شد چشماش هیچ جایی رو نمیدیدن.این موضوع کمی اونو ترسوند.بیلی یواش یواش داشت داخل می رفت که ناگهان بوووم…و درهمون حال متوقف شد.بیلی متوجه شد که به یه چیز خیلی بزرگی برخورد کرده،انقدر بزرگ که وقتی بهش خورد اون اصلا از جاش تکونی نخورد و حرکت نکرد.

وقتی چشمهای بیلی به تاریکی عادت کردن اون شروع به دیدن چیزی کرد که بهش برخورد کرده بود نذاشته بود که جلوتر بره.اون ناگهان متوجه شد که داره به یک حیوان بزرگ و غول پیکر نگاه می کنه.بیلی خیلی ترسیده بود.اون وقتی به بالا نگاه کرد تونست بزرگترین گاو نر با بزرگترین شاخ ها رو ببینه که به بیلی زل زده بود و داشت نگاهش می کرد.ناگهان صدایی مثل رعد و برق فضای انبار رو پر کرد:” بالاخره من با بیلی رییس مزرعه آشنا شدم”

بچه ها جونم بیلی نمی دونست که چی باید بگه یا چه کاری باید انجام بده.تنها کاری که میتونست انجام بده این بود که به این موجود غول پیکر نگاه کنه و فکر کنه که بعدش چه اتفاقی میفته.برای چند دقیقه همه جا ساکت شد در حالی که بیل فقط داشت با تعجب به بالا نگاه می کرد.تا اینکه بالاخره گاو بزرگ چیزی گفت.

” من برایان گاوههستم و سالهاست که درمزرعه ی فرد کشاورز زندگی می کنم،در تمام این سالها هرگز حیوانات دیگه از من کمک نخواستن.اما امروز اونا داستان یک گاو قلدر و زورو رو برام تعریف کردن که اونا رو اذیت میکنه و آزار میده و از من خواستن کهاین موضوع رو تمومش کنم، من هم موافقت کردم”

بیلی هیچوقت هیچوقت انقدرنترسیده بود.برایانمیتونست با یک ضربه ی سرش بیلی رو پرتاب کنه و  از مزرعه بیرون بندازه اما اون سرش رو به آرومی پایین انداخت.بیلی سرش رو انداخت پایین و شروع کرد به لرزیدن.برایان نزدیک تر رفت و در گوش بیلی گفت:” به نظر شما من باید چی کار کنم بیلی؟من به حیوانات دیگه قول دادم که جلوی قلدری تو رو بگیرم”

بیلی با صدایی واقعا صادقانه گفت:” برایان باور کن که من تو زندگیم هیچوقت انقدر نترسیده بودم و حالا می فهمم که حیوانات دیگه چه احساسی داشتن.” بیلی شروع کرد به گریه کردن.:” من حالا می فهمم که مورد آزار و اذیت قرار گرفتن چه حس بدی داره و تو حتی منواذیت نکردی و آزارم ندادی.من درسم رو خیلی خوب یاد گرفتم و الان از انبار بیرون میرم و از همه ی حیوانات مزرعه عذر خواهی می کنم وازشون می خوام که منو ببخشن”

برایان گفت :” لازم نیست بری بیرون، همین الان هم داری این کار رو انجام میدی”

وقتی بیلی چرخید دیگر حیانات مزرعه رو دید که جلوی در انبارایستاده بودن.

” بیاین اینجا خوک های کوچولو، بیاین اینجا جوجه های تپلی من” و حیوانات صدای کشاورز فرد رو شنید ن که داشت برای عصرونه اونا رو صدا می زد.

در همون موقع خوک بزرگ به سمت بیلی رفت و گفت:” بیا رفیق بیا با هم غذا بخوریم”

 

برای مشاهده سایر قصه کودکانه های موجود کلیک کنید

 





65 پاسخ
  1. ترنم
    ترنم می گوید:

    عالی عالی عالی عالی عالی عالی عالی عالی عالی عالی عالی عالی عالی عالی عالی عالی عالی عالی عالی عالی عای عالی عالی عالی عالی عالی عالی عالی عالی عالی عالی عالی عالی عالی عالی عالی عالی عالی عالی عالی عالی عالی عالی عالی عالی عالی عالی عالی عالی عالی عالی

    پاسخ
  2. سام
    سام می گوید:

    لتفا یک قصه ای بزارید که ارتباط داشته باشه یه یکی از قصه های دیگه ممنون میشم مرسی🧡🧡🧡💙💙💙💙😀

    پاسخ
  3. شادی
    شادی می گوید:

    خیلی عالی هستین یعنی من نمیدونم قصه های شما نبود من باید چیکار میکردم چون دخترهام بدون قصه محال که بخابن هر شب هم قصه تازه میخوان

    پاسخ
  4. زهرا کوچولو
    زهرا کوچولو می گوید:

    سلام خاله قصه تون خیلی قشنگ بود اون گاو کار خیلی بدی کرد.هنوزم از این قصه ها بنویس.منم میخوام ی روزی مث شما قصه بگم برا بچها

    پاسخ
  5. رویا حسن بیگی
    رویا حسن بیگی می گوید:

    خیلی عالی هستن قصه هاتون. هر شب برای پسرام قصه هاتون رو پخش میکنم لطفا صوتی هاتون رو بیشتر کنید
    بازم خسته نباشید میگم به همه کسانی که زحمت میکشن پیروز و پایدار باشین.
    مامان رادان5ساله و رامان3ساله

    پاسخ
  6. سلام من سبا منیژی هستم💋💋💋💋💋💋💋💋💋💋💋💋💋💋
    سلام من سبا منیژی هستم💋💋💋💋💋💋💋💋💋💋💋💋💋💋 می گوید:

    عالی بود ممنون شدم❤❤🌹🌹😘💋

    پاسخ

دیدگاهتان را بنویسید

می خواهید در گفت و گو شرکت کنید؟
خیالتان راحت باشد :)

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *