قصه جذاب و شنیدنی آرمان آشپزی میکند
3.7/5 - (42 امتیاز)

 

 

 

روزی روزگاری توی شهر قصه ما پسری بود به اسم آرمان که همراه پدر و مادر و خواهر کوچکترش آوا ، در آپارتمانی با حیاطی باصفا زندگی می کردند.  آرمان هر روز همراه دوست صمیمی اش سعید که همسن خودش بود توی حیاط آپارتمان بازی می کردند.

چند روزی بود که مامان آرمان کمی مریض شده بود و آرمان به جای مامانش توی آشپزخونه کار می کرد، آخه بچه ها جونم  آرمان همیشه توی آشپزی به مامانش کمک می کرد و عاشق آشپزی بود. حالا دیگه اون داشت برای بابا و خواهرش غذاهای ساده ای که بلد بود رو درست می کرد و  به همین خاطر نتونسته بود به حیاط بره و با سعید بازی کنه ..

خواهرش آوا هم از این کار آرمان خیلی خوشحال بود و با ذوق و شوق به آرمان گفت:” داداش آرمان ساندویچ الویه ای که دیروز درست کرده بودی خیلی خوشمزه بود. طوری که همه دوستهام توی مدرسه ازش خوردند و خیلی زود تمومش کردند و من مجبور شدم از غذای اونها بخورم ..”

آرمان خندید و گفت:” چه جالب! پس دفعه بعد یادم بنداز که مقداری هم اضافه تر برای دوستهات آماده کنم ..:” آوا با خنده گفت:” من خیلی خوشحالم که تو بلدی آشپزی کنی و غذاهای خوشمزه درست کنی وگرنه همش مجبور بودیم املت و نیمروی بابا جون رو بخوریم..”

بابا که همون موقع از سر کار برگشته بود و وارد آشپزخانه شده بود با خنده گفت:” ببینم کی داشت از آشپزی من شکایت می کرد؟ آوا در حالیکه بابا رو بغل می کرد با خنده گفت:” نه بابا جون شکایت نمی کردم فقط درد و دل می کردم..” و بعد سه تایی خندیدند.

بعد آرمان برای همگی چای تازه دم ریخت و توی اتاق آورد. مامان که از روی تختش بلند شده بود با مهربونی گفت:” ممنونم آرمان جان .. از اینکه وقتی من حالم خوب نیست به پدرت توی کارهای خونه و آشپزی کمک می کنی واقعا ممنونم.. امیدوارم که به زحمت زیادی نیفتاده باشی و از درسهای مدرسه ات عقب نیفتاده باشی..”

آرمان گفت:” مامان جون نگران نباشید.. شما فقط استراحت کنید که زودتر سرحال بشید. من عصرها به همه تکالیف و  کارهای مدرسه ام میرسم..”

عصر همون روز سعید به دنبال آرمان اومد تا برای بازی به حیاط برن. اما آرمان گفت:” متاسفم سعید من نمی تونم امروز به حیاط بیام، سرم شلوغه ، هم باید آشپزخونه رو مرتب کنم و هم درسهام رو بخونم ..”

سعید اخم کرد و گفت:” ولی تو صبح هم نیومدی که بازی کنیم! چرا همش توی آشپزخونه ای و کارهای خانومها رو میکنی؟ آشپزی که کار پسرها نیست!” آرمان گفت:” نه اینطور نیست! آشپزی و کارهای آشپزخونه که فقط مخصوص خانومها نیست! مخصوصا اگر مادرمون مریض باشه و نتونه آشپزی کنه وظیفه ماست که این کارها رو بکنیم .. مادرها همیشه همه کارها رو بدون هیچ حرف و شکایتی انجام میدند پس اگر یک روز نتونستند اون کارها رو بکنند ما باید بدون شکایت به اونها کمک کنیم..”

سعید با حرفهای آرمان به فکر فرو رفت و گفت:” فکر می کنم حرفهات درسته .. پس من مزاحمت نمیشم تا به کارهات برسی..”

چند روز بعد حال مامان آرمان کاملا خوب شد و دوباره تونست که مسئولیت کارها رو به عهده بگیره.. آرمان باز هم با خرد کردن سبزیجات و ورز دادن خمیر توی آشپزی به مامانش کمک می کرد. حالا دیگه حتی خواهر کوچیکترش آوا هم به اونها کمک می کرد. مامان دستور العمل چند تا غذای ساده و آسون دیگه رو هم به آرمان یاد داد و بهش گفت:” آرمان حالا که من حالم خوب شد ، تو باید دوباره روی درسهات تمرکز کنی..”

آرمان با ذوق و شوق گفت:” مامان جون من عاشق آشپزی هستم.. آشپزی برای من خیلی لذت بخشه و باعث میشه قبل از درس خوندن آرامش داشته باشم و بتونم بهتر درس بخونم ..”

چند هفته بعد آرمان و دوستهاش به همراه مدرسه به یک اردوی یک روزه رفتند. اردو در پارکی در اطراف شهر بود. وقتی به محل اردو رسیدند بچه ها در گروههای چندتایی مشغول بازی شدند. همه چیز خیلی خوب بود و به بچه ها حسابی خوش می گذشت. کم کم نزدیک ظهر شده بود و معلم ها نگران به نظر می رسیدند. چون آشپزهایی که قرار بود غذای بچه ها رو در اردو آماده کنند هنوز به محل اردو نرسیده بودند. ظاهرا ماشین اونها وسط راه خراب شده بود و نمی تونستند تا ظهر به محل اردو برسند. وقت نهار رسیده بود و معلم ها ناراحت و نگران بودند و در مورد راه حل های ممکن با هم صحبت می کردند. آرمان که متوجه موضوع شده بود جلو رفت و گفت:” ببخشید اگر بخواهید من می تونم بهتون کمک بکنم..” یکی از معلم ها با تعجب پرسید:” چطوری؟ مگه تو آشپزی بلدی؟”  آرمان با علاقه گفت:” بله ، من از مامانم دستور العمل پختن چند تا غذا رو یاد گرفتم و تا حالا کلی آشپزی کردم..”سعید و دوستهای دیگه آرمان هم گفتند:” ما هم هر کمکی از دستمون بربیاد می کنیم..” معلمها کمی فکر کردند و گفتند:” باشه اشکالی نداره میتونیم امتحان کنیم..”

آرمان دوستهاش رو به گروههای مختلف تقسیم کرد. هر گروه انجام دادن کاری رو بر عهده گرفت. گروه اول سبزیجات رو شست و پوست کند، گروه دوم اونها رو خرد کرد و گروه سوم مسیول اضافه کردن ادویه ها و هم زدن قابلمه ها شد. که البته همگی زیر نظر معلم هاشون این کاها رو انجام می دادند.

آشپزی دسته جمعی برای بچه ها واقعا لذت بخش بود . بچه ها موقع آشپزی آواز می خوندند و کیف می کردند.

در مدت زمان کوتاهی نهار آماده شد. با اینکه غذای ساده تری آماده کرده بودند ولی همه بچه ها با علاقه اون رو خوردند و لذت بردند. اون روز با آشپزی دسته جمعی به بچه ها خیلی خوش گذشت و براشون خاطره انگیز شد.

روز بعد مدیر مدرسه از همه بچه ها برای کمک و مشارکتشون در تهیه نهار اردو تشکر کرد. بعد هم آرمان رو صدا کرد و از اون به خاطر ایده  و فکر خوبش قدردانی کرد. آرمان واقعا خوشحال بود و به خودش افتخار می کرد..

مدیر گفت:”بچه ها همونطور که می دونید زمان تغییر کرده و حالا دیگه آشپزی فقط یک کار مخصوص خانومها نیست. بلکه یک مهارت هست که همه باید یاد بگیرند و برای همه لازمه.. ما تصمیم گرفتیم بین کلاسهای درسی کلاسهای آشپزی هم برای بچه ها برگزار کنیم تا همه دانش آموزان بتونند این مهارت مفید رو یاد بگیرند.”

آرمان از شنیدن این حرفها خیلی خوشحال شد. حالا دیگه اون توی مدرسه هم می تونست مهارت مورد علاقه اش رو بیشتر و بیشتر یاد بگیره..

 

 

برای مشاهده سایر قصه کودکانه های موجود کلیک کنید





 

95 پاسخ
  1. رویا
    رویا می گوید:

    این داستان ای که میزارید خیلی عالیییییییییییییییییین من همیشه گوش میدم از قسه های وولک

    پاسخ
  2. نوری
    نوری می گوید:

    واقعا عالی 😍😘
    ممنون از کسایی که زحمت کشیدن 😍❤❤
    نه تنها این قصه همه ی قصه هاتون عالی ❤❤

    پاسخ
  3. ناشناس
    ناشناس می گوید:

    لطفا صدای پدر،ارمانو سارا را تغیر دهید صدای مادر هم همینطور.
    اینجوری داستان جذاب تر و متنوع تر میشه ممنون

    پاسخ
  4. 🙂🥰آنیتا
    🙂🥰آنیتا می گوید:

    من هم مثل آرمان هستم فقط۲تا فرق بین ما هست این که من دختر هستم و مادرم هم مریض نیست

    پاسخ
  5. 🙂😍آنیتا بنیتا
    🙂😍آنیتا بنیتا می گوید:

    خاله صدف من هم بلدم یک غذا را تنهایی درست کنم و تا حالا کردم با این که ۸ سالم هست

    پاسخ
    • صدف خالقی (قصه گو)
      صدف خالقی (قصه گو) می گوید:

      آفرین آنیتا چقدر عالی
      موقع آشپزی حتما احتیاط کن و مراقب وسایل خطرناک باش

      پاسخ
  6. فروغ
    فروغ می گوید:

    💕💕💕💕💕💕💕💕💕💕💕💕💕💕💕💕💕💕💕💕💕💕💕💕💕💕💕💕💕💕💕💕💕💕💕💕💕💕

    پاسخ

دیدگاهتان را بنویسید

می خواهید در گفت و گو شرکت کنید؟
خیالتان راحت باشد :)

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *