
قصه کارتونی لباس جدید پادشاه
یکی بود یکی نبود زمانی پادشاهی بسیار ثروتمند زندگی می کرد که فرمانروای خوب و با انصافی نبود. اون به تنها چیزی که اهمیت می داد لباس های تازش بود. اون عادت داشت که هرروز لباس های تازه بپوشه و مردم می گفتن که همش در حال لباس عوض کردنه. …

فیلی که داد میزد موش
یکی بود یکی نبود ،توی یه جنگل بزرگ و سرسبز و پر دارو درخت یه فیل کوچولو به اسم رونالد با مامان و باباش زندگی میکرد. اما بچه ها میدونین رونالد چه جوری هر روزتو جنگل راه میرفت و زندگی میکرد؟ اون ترسیده و کا…

قصه صوتی کودکانه ابر مغرور
یکی بود یکی نبود. توی آسمون آبی و بیکران ابری بود به اسم ابرک. ابرک به همه جا سر می زد و از دریاهای مختلف آب می گرفت و بزرگ و بارانی می شد.. اما متاسفانه ابرک قصه ما مغرور و خودخواه بود و به خواسته ها حرفهای دیگران …

قصه کارتونی دریای شور
روزی روزگاری دو برادر تو یه روستا زندگی می کردن. برادر بزرگ تر ثروتمند بود اما برادر کوچکتر بسیار فقیر. یکی در جشن ها ولخرجی می کرد و وقت می گذروند در حالی که اون یکی هیچی نداشت. حتی غذای کافی برای خوردن و و لباسی برای پوشیدن نداشت. خ…

داستان کودکانه دوستی قو و کبوتر
توی یک جنگل بزرگ در لابه بلای درختان سرسبز و انبوه دو تا کبوتر زندگی می کردند که بالهای سفید داشتند و دم های رنگی .. اسم اونها دم سیاه و دم طلا بود. اونها هر روز پرواز می کردند و به قسمتهای مختلف جنگل سر می زدند.…

قصه صوتی کودکانه خانه جدید بچه گربه
روزی روزگاری توی یک باغ بزرگ و سرسبز خونه چوبی ای بود که محل زندگی یک زن و مرد مهربون به همراه 2 تا پسرشون بود. باغ پر از درخت و سبزه بود. در بین سبزه ها گربه ای به همراه چهار بچه گربه کوچولوش زندگی می کرد. بچه گ…

داستان کودکانه بهترین هدیه برای روز مادر
روزی روزگاری زیر آسمون شهر و توی یکی از خونه ها سه تا خواهر و برادر بودند به اسم آرش و آریا و آوا . این خواهر و برادرها مثل بیشتر خواهر و برادرها همدیگه رو خیلی دوست داشتند و با هم بازی می کردند. اما خب یک وقتهایی هم سر یک موضوع کوچیک از…

قصه کارتونی شیر و موش
روزی روزگاری شیری در یک جنگل فرمانروایی می کرد. یروز بعد از خوردن غذا، شیر زیر یه درخت به خواب رفت. یه موش شیر رو دید و فکر کرد خوبه که کمی سر به سرش بذاره. شروع کرد به بالا و پایین دوییدن روی بدن شیر که در حال استراحت بود. از دمش با…

داستان کودکانه مسابقه خرگوش ها
یکی بود یکی نبود. خرگوش کوچولویی به اسم هری برای تعطیلات به خونه مادر بزرگش رفته بود. مادر بزرگ خرگوشه مثل همه شبها برای خرگوش کوچولو قصه تعریف می کرد. اون شب قصه مادربزرگ در مورد قصه قدیمی "مسابقه لاک پشت و خرگوش" بود. مامان …

قصه صوتی ماجراجویی ملخ سبز
روزی روزگاری در کنار مزرعه ذرت ها ملخ سبز رنگی زندگی می کرد. ملخ هر روز صبح که از خواب بیدار می شد کنار کلبه های چوبی نزدیک مزرعه می پرید و ورزش می کرد. یک روز صبح که ملخ در حال پریدن و جست و خیز کردن بود چشمش به یک تنگ شیشه ای ا…

