4/5 - (119 امتیاز)

روزی روزگاری زیر آسمون شهر و توی یکی از خونه ها سه تا خواهر و برادر بودند به اسم آرش و آریا و آوا . این خواهر و برادرها مثل بیشتر خواهر و برادرها همدیگه رو خیلی دوست داشتند و با هم بازی می کردند.  اما خب یک وقتهایی هم سر یک موضوع کوچیک از دست هم ناراحت می شدند و با هم دعوا و جر و بحث می کردند. یا حتی بعضی وقتها با کارهاشون همدیگه رو اذیت می کردند و جیغ و گریه ای بود که به راه می افتاد..

مامان همیشه ازشون می خواست که با هم با احترام و مهربونی  صحبت کنند و خودشون مشکلشون رو حل کنند ولی خیلی وقتها به محض اینکه مامان از سر کار برمیگشت بچه ها به سراغ مامان می رفتند و از همدیگه شکایت می کردند و مامان با وجود خستگی مجبور بود که به حرفهای اونها گوش کنه و مشکلاتشون رو حل کنه تا دوباره با هم دوست بشند…

با اومدن تابستان و تعطیل شدن مدارس حالا دیگه آرش و آریا و آوا از صبح تا شب توی خونه بودند و هر روز کلی جر و بحث و اخلاف داشتند. یک روز که سه تایی برای بازی به حیاط آپارتمانشون رفته بودند یکی از همسایه ها رو دیدند که برای دوچرخه بازی به حیاط اومده بود. آرش از پسر همسایه خواست که اجازه بده سوار دوچرخه اش بشه . پسر همسایه اجازه داد که آرش کمی دوچرخه سواری کنه ولی آریا و آوا هم که دلشون دوچرخه سواری می خواست با اصرار زیاد سوار دوچرخه پسر همسایه شدند . چشمتون روز بد نبینه دوچرخه که تحمل وزن سه تا بچه رو نداشت صدای بلندی داد و و لاستیک عقبش ترکید.

 

پسر همسایه که خیلی ناراحت بود شروع به گریه کرد ولی بچه ها به جای معذرت خواهی و جبران کار اشتباهشون، از صدای ترکیدن لاستیک غش غش خندیدند. اون روز عصر پسر همسایه و مادرش به خونه آرش اینا اومدند و موضوع رو برای مامانشون تعریف کردند.

مامان از کار بچه ها خیلی ناراحت شد. کارهای بچه ها دیگه کم کم مامان رو نگران کرده بود. حالا دیگه اونها نه فقط با هم دعوا و جر و بحث می کردند بلکه باعث ناراحتی همسایه ها هم شده بودند. مامان با بچه ها صحبت کرد و ازشون خواست که مراقب کارها و رفتارشون باشند و احترام و دوستی به همدیگه و دیگران رو فراموش نکنند. بچه ها هم قول دادند که از این به بعد رفتار بهتری داشته باشند.

مامان که پرستار بود باید صبح های زود به سر کار می رفت و گاهی شبها هم باید بیمارستان می موند و روز بعد به خونه بر می گشت. یک روز صبح مامان احساس کرد که مریض شده و نمی تونه به سر کار بره. دکتر بعد از معاینه مامان گفت که باید چند روز خونه بمونه و سر کار نره ..

حالا مامان مریض بود و نیاز به مراقبت و پرستاری داشت و کلی از کارهای خونه مونده بود. بچه ها از اینکه می دیدند مامان مریض شده خیلی ناراحت بودند. اونها دلشون می خواست کاری کنند تا مامان زودتر حالش خوب بشه . برای همین با هم حرف زدند و تصمیم گرفتند تا اجازه ندند مامان کاری بکنه و فقط استراحت بکنه تا زودتر سر حال بشه ..

هر کدوم از بچه ها کاری رو به عهده گرفت . آرش لباسهای خشک شده رو از روی بند جمع کرد و تا کرد و توی کشوها گذاشت. آوا گلها رو آب داد. آریا ظرفها رو شست و برای مامان میوه خرد شده برد.

مامان از کارهای بچه ها واقعا حیرت زده شده بود. تا قبل از این هر وقت از اونها می خواست که توی کارهای خونه کمکش کنند هر بار بهانه ای می آوردند و می گفتند بلد نیستیم، یا الان داریم بازی می کنیم نمی تونیم و از این دست حرفها…

اما حالا بچه ها خیلی خوب همه کارهایی که تا حالا انجام نداده بودند رو انجام میدادند.تازه اینطوری دیگه حوصلشون هم کمتر سر میرفت و همیشه کاری برای انجام دادن داشتند. حتی آوا با کمک و راهنمایی مامان تونست یک سوپ ساده و خوشمزه درست کنه.. حالا دیگه بچه ها حواسشون بود که با دعوا و جر و بحث های الکی مزاحم استراحت مامان نشن. بعد از بازی سریع اسباب بازیهاشون رو جمع می کردند و اتاقشون رو مرتب می کردند تا مامان با خیال راحت بتونه استراحت کنه..

خیلی زود مامان به خاطر استراحتی که داشت و مراقبت و محبت بچه ها حالش خوب شد و تونست دوباره به سر کار بره. با اینکه مامان حالش خوب شده بود بچه ها همچنان توی کارهای خونه به مامان کمک می کردند و مامان از این قضیه خیلی خوشحال بود.

چند روز بعد روز مادر بود و بچه ها دوست داشتند برای مامان هدیه ای بخرند. اونها با هم مشورت کردند و تصمیم گرفتند یک کارت تبریک زیبا با نقاشی خودشون درست کنند و به همراه یک دسته گل به مامان هدیه بدند.

وقتی روز مادر رسید اونها منتظر شدند تا مامان از سر کار برگرده. وقتی مامان وارد خونه شد سه تایی مامان رو بغل کردند و روز مادر رو بهش تبریک گفتند و کارت تبریک و دسته گل رو بهش دادند.

مامان که واقعا شگفت زده شده بود با ذوق و هیجان گفت:” ممنونم عزیزای دلم ! من بهترین هدیه رو چند روز پیش گرفتم وقتی که مریض بودم و شما با محبت از من مراقبت کردید و توی کارهای خونه به من کمک کردید. اینکه شما با هم مهربون هستید و همدیگه رو اذیت نمی کنید، احساس مسیولیت می کنید و به من کمک می کنید بهترین هدیه برای منه ..”

بعد هم اونها رو محکم در آغوش گرفت و بوسید.

 

برای مشاهده سایر قصه کودکانه های موجود کلیک کنید

108 پاسخ
  1. نورا
    نورا می گوید:

    سلام به قصه گوي مهربان اين قصه عاللللييي بود من فهميدم كه مادرامون رفتار خوب را بيشتر از هر هديه اي دوست دارن اين قصه هم مثل قصة هاي ديگه عالي بود❤️🌹💌

    پاسخ
  2. 🦋آوا راستی لاری 🦋
    🦋آوا راستی لاری 🦋 می گوید:

    خیلی قشنگ و عالی بود
    من خیلی دوست داشتم
    و کلی چیز یاد گرفتن
    عالی عالی عالی مثل گل قالی

    پاسخ
    • صدف خالقی (قصه گو)
      صدف خالقی (قصه گو) می گوید:

      سلام دوست عزیزم
      همه ی قصه های وولک توسط تیم وولک تولید میشن دوست عزیز
      از تالیف تا ضبط برای سرگرمی بچه های دوست داشتنی

      پاسخ
  3. رستا و راستین عاشق وولک♥♥
    رستا و راستین عاشق وولک♥♥ می گوید:

    ممممممممممممممممــــــــــنــــــــــــونـــــــــــیـم♥♥♥♥♥♥

    پاسخ
  4. پگاه رنجبر ٧ساله
    پگاه رنجبر ٧ساله می گوید:

    من ميخواهم براي روز مادر يك دسته گل بهش هديه بدم و ازين داستان ياد گرفتم كه باجر و بحث هنه چي حل نميشود

    پاسخ
  5. الیسا تیموری
    الیسا تیموری می گوید:

    من از ته قلبم مادرم را دوست دارم ماچ 💖💖💖💖😘😘😘🌹🌹🌹🌹🌹🌹🌹🌹🌹💋💋💋

    پاسخ
  6. توفیق موحدی
    توفیق موحدی می گوید:

    خیلی عالی بود ومن وداداشام خیلی خوشمون اومد ما هم کمک مامانمون میکنیم

    پاسخ

دیدگاهتان را بنویسید

می خواهید در گفت و گو شرکت کنید؟
خیالتان راحت باشد :)

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *