روزی روزگاری زیر آسمون شهر و توی یکی از خونه ها سه تا خواهر و برادر بودند به اسم آرش و آریا و آوا . این خواهر و برادرها مثل بیشتر خواهر و برادرها همدیگه رو خیلی دوست داشتند و با هم بازی می کردند. اما خب یک وقتهایی هم سر یک موضوع کوچیک از دست هم ناراحت می شدند و با هم دعوا و جر و بحث می کردند. یا حتی بعضی وقتها با کارهاشون همدیگه رو اذیت می کردند و جیغ و گریه ای بود که به راه می افتاد..
مامان همیشه ازشون می خواست که با هم با احترام و مهربونی صحبت کنند و خودشون مشکلشون رو حل کنند ولی خیلی وقتها به محض اینکه مامان از سر کار برمیگشت بچه ها به سراغ مامان می رفتند و از همدیگه شکایت می کردند و مامان با وجود خستگی مجبور بود که به حرفهای اونها گوش کنه و مشکلاتشون رو حل کنه تا دوباره با هم دوست بشند…
با اومدن تابستان و تعطیل شدن مدارس حالا دیگه آرش و آریا و آوا از صبح تا شب توی خونه بودند و هر روز کلی جر و بحث و اخلاف داشتند. یک روز که سه تایی برای بازی به حیاط آپارتمانشون رفته بودند یکی از همسایه ها رو دیدند که برای دوچرخه بازی به حیاط اومده بود. آرش از پسر همسایه خواست که اجازه بده سوار دوچرخه اش بشه . پسر همسایه اجازه داد که آرش کمی دوچرخه سواری کنه ولی آریا و آوا هم که دلشون دوچرخه سواری می خواست با اصرار زیاد سوار دوچرخه پسر همسایه شدند . چشمتون روز بد نبینه دوچرخه که تحمل وزن سه تا بچه رو نداشت صدای بلندی داد و و لاستیک عقبش ترکید.

پسر همسایه که خیلی ناراحت بود شروع به گریه کرد ولی بچه ها به جای معذرت خواهی و جبران کار اشتباهشون، از صدای ترکیدن لاستیک غش غش خندیدند. اون روز عصر پسر همسایه و مادرش به خونه آرش اینا اومدند و موضوع رو برای مامانشون تعریف کردند.
مامان از کار بچه ها خیلی ناراحت شد. کارهای بچه ها دیگه کم کم مامان رو نگران کرده بود. حالا دیگه اونها نه فقط با هم دعوا و جر و بحث می کردند بلکه باعث ناراحتی همسایه ها هم شده بودند. مامان با بچه ها صحبت کرد و ازشون خواست که مراقب کارها و رفتارشون باشند و احترام و دوستی به همدیگه و دیگران رو فراموش نکنند. بچه ها هم قول دادند که از این به بعد رفتار بهتری داشته باشند.
مامان که پرستار بود باید صبح های زود به سر کار می رفت و گاهی شبها هم باید بیمارستان می موند و روز بعد به خونه بر می گشت. یک روز صبح مامان احساس کرد که مریض شده و نمی تونه به سر کار بره. دکتر بعد از معاینه مامان گفت که باید چند روز خونه بمونه و سر کار نره ..
حالا مامان مریض بود و نیاز به مراقبت و پرستاری داشت و کلی از کارهای خونه مونده بود. بچه ها از اینکه می دیدند مامان مریض شده خیلی ناراحت بودند. اونها دلشون می خواست کاری کنند تا مامان زودتر حالش خوب بشه . برای همین با هم حرف زدند و تصمیم گرفتند تا اجازه ندند مامان کاری بکنه و فقط استراحت بکنه تا زودتر سر حال بشه ..
هر کدوم از بچه ها کاری رو به عهده گرفت . آرش لباسهای خشک شده رو از روی بند جمع کرد و تا کرد و توی کشوها گذاشت. آوا گلها رو آب داد. آریا ظرفها رو شست و برای مامان میوه خرد شده برد.

مامان از کارهای بچه ها واقعا حیرت زده شده بود. تا قبل از این هر وقت از اونها می خواست که توی کارهای خونه کمکش کنند هر بار بهانه ای می آوردند و می گفتند بلد نیستیم، یا الان داریم بازی می کنیم نمی تونیم و از این دست حرفها…
اما حالا بچه ها خیلی خوب همه کارهایی که تا حالا انجام نداده بودند رو انجام میدادند.تازه اینطوری دیگه حوصلشون هم کمتر سر میرفت و همیشه کاری برای انجام دادن داشتند. حتی آوا با کمک و راهنمایی مامان تونست یک سوپ ساده و خوشمزه درست کنه.. حالا دیگه بچه ها حواسشون بود که با دعوا و جر و بحث های الکی مزاحم استراحت مامان نشن. بعد از بازی سریع اسباب بازیهاشون رو جمع می کردند و اتاقشون رو مرتب می کردند تا مامان با خیال راحت بتونه استراحت کنه..

خیلی زود مامان به خاطر استراحتی که داشت و مراقبت و محبت بچه ها حالش خوب شد و تونست دوباره به سر کار بره. با اینکه مامان حالش خوب شده بود بچه ها همچنان توی کارهای خونه به مامان کمک می کردند و مامان از این قضیه خیلی خوشحال بود.
چند روز بعد روز مادر بود و بچه ها دوست داشتند برای مامان هدیه ای بخرند. اونها با هم مشورت کردند و تصمیم گرفتند یک کارت تبریک زیبا با نقاشی خودشون درست کنند و به همراه یک دسته گل به مامان هدیه بدند.
وقتی روز مادر رسید اونها منتظر شدند تا مامان از سر کار برگرده. وقتی مامان وارد خونه شد سه تایی مامان رو بغل کردند و روز مادر رو بهش تبریک گفتند و کارت تبریک و دسته گل رو بهش دادند.
مامان که واقعا شگفت زده شده بود با ذوق و هیجان گفت:” ممنونم عزیزای دلم ! من بهترین هدیه رو چند روز پیش گرفتم وقتی که مریض بودم و شما با محبت از من مراقبت کردید و توی کارهای خونه به من کمک کردید. اینکه شما با هم مهربون هستید و همدیگه رو اذیت نمی کنید، احساس مسیولیت می کنید و به من کمک می کنید بهترین هدیه برای منه ..”

بعد هم اونها رو محکم در آغوش گرفت و بوسید.
برای مشاهده سایر قصه کودکانه های موجود کلیک کنید
دیدگاهتان را بنویسید
می خواهید در گفت و گو شرکت کنید؟خیالتان راحت باشد :)





عالی بود بسیار اموزنده
ممنونم از شما
سلام، ممنون از قصه های جذابتون، فقط تبلیغات خیلی زیاده و حواس ادم رو خیلی پرت میکنه😩😩
خیلی ممنونم که نظرتونو نوشتید
قصه هاتون خیییلی خوبن عالین
پسرم هر شب تا براش از قصه هاتون نخونم نمیخوابه
سپاسگذارم
بسیار هم عالی بسیار ممنونم از همراهی شما با قصه های وولک
ممنون از شما که در سایت وولک در همراه ما هستید🙏🏻🙏🏻🙏🏻🙏🏻
تشکر
من و داداشم واقعا خوشمون اومد و ما هم تو خونه یه مامانمون خیلی کمک میکنیم💛🧡
خیلی هم عالی آفرین به شما
سلام به قصه گوي مهربان اين قصه عاللللييي بود من فهميدم كه مادرامون رفتار خوب را بيشتر از هر هديه اي دوست دارن اين قصه هم مثل قصة هاي ديگه عالي بود❤️🌹💌
بله کاملا درسته آفرین نورا جان
ممنونم که برداشتتو برام نوشتی عزیزم
سلام دختر نگاه چهار ساله از شما تشكر ميكنه 💝🌹🌺❤️🙏
ممنونم ازت نگاه عزیز
وای بسیار عالی بود و زیبا
تازه روزه مادر مبارکک👏💜💜💗
ممنونم از نظرت سپیده جان
عالی
تشکر
وای عالی بود راستی
روز مادر مبارکک💙💚👏
ممنونم از نظرت دوست خوبم
خوب و آموزنده بود تشکر از شما
ممنون از شما
عالی
تشکر
سلام قصه قشنگی بود
ممنون که نظرتو برامون نوشتی ارتین جان
خاله صدف روزتون مبارک
قصه عالی بود
💐💐
ممنونم ازت النای عزیزم
روزت موبارک خاله😍😍😍
خیلی ممنونم ازت لیوزا جانم
سلام عالی مثل گل قالی
تشکر
من برای مادرم نامه و نقاشی کشیدم🥰🥰🥰
چقدر عالی افرین لیوزا
خیلی قشنگ و عالی بود
من خیلی دوست داشتم
و کلی چیز یاد گرفتن
عالی عالی عالی مثل گل قالی
بسیار هم عالی
ممنونم که نظرتو نوشتی عزیزم
قصه هاتون عالیههه
ممنونم از لطفت دوست خوبم
من عاشق شما هستم روزتون مبارک
کلم
ممنونم ازت مهراور عزیزم
خیلی خیلی عالی بود
تشکر
باباشون کجا بود 😅
ممنون خیلی عالی بود
ممنون از همراهی شما
سلام شما این قصه هارو از روی کتاب میخوانید یا از خودتون طرح میکنید
سلام دوست عزیزم
همه ی قصه های وولک توسط تیم وولک تولید میشن دوست عزیز
از تالیف تا ضبط برای سرگرمی بچه های دوست داشتنی
خیلی زیبا بود من از قصه شما خیلی خوشم اومد
بسیار هم عالی
ممنونم از نظرت عزیزم
عالی بود خیلی آموزنده بود
بسیار هم عالی
ممنون که نظرتو برامون نوشتی مبینا جان
سلام قصه هاتون قشنگن ، کاش میشد دانلود کرد .
سلام خیلی ممنونم از نظرتون
خیلی ممنون از قصه هاتون
ممنون از همراهی شما
خیلی عالی ممنون از زحمات شما 😘
تشکر
وای خدا ی من چه باحال بود! 💐🌸🌹🌺
ممنونم که نظرتو نوشتی آنیتا
ممنونم عالی بود☺
تشکر
عالی بود ☺☺☺🥰🥰🥰
تشکر
سلام ، ممنون از شما به خاطر قصه های کودکانه ،فقط تبلیغات خیلی زیاد شده
ممنون از همراهی شما با وولک
خیلی عالی
تشکر
خیلی زیبا بود❤💜❤💜
تشکر
من و برادرم شما رو خیلی دوست داذیم خاله صدف جووون💋😍🏵🌹🥰
منم شما رو دوست دارم رستا و راستین عزیز
ممممممممممممممممــــــــــنــــــــــــونـــــــــــیـم♥♥♥♥♥♥
ممنون از همراهی شما
ممنون
ممنون از همراهی شما
من ميخواهم براي روز مادر يك دسته گل بهش هديه بدم و ازين داستان ياد گرفتم كه باجر و بحث هنه چي حل نميشود
آفرین دوست من
ممنون که برداشتتو برامون نوشتی عزیزم
من برای مادرم گل میخرم.بوسشم میکنم.دوسش دارم
خیلی عالی
آفرین دوست خوبم
سلام.من از این داستان فهمیدم که به پدر و مادر خود کمک کنم.
🙏🌹🌺💐
چه عالی
آفرین علی عزیز
💗💗💗💗💗💗💗💗💗💝💛💚💜🖤💜🤍عالی
Dygcgyvyffsuiz
Evhnb sddyddyv6fy cc gb b is uh uh
is so good
من از ته قلبم مادرم را دوست دارم ماچ 💖💖💖💖😘😘😘🌹🌹🌹🌹🌹🌹🌹🌹🌹💋💋💋
چقدر عالی دوست من، براتون آرزو سلامتی دارم
سلام قصه شما خیلی خوبی بود
خوشحالم که دوست داشتی ادرین عزیز
زینب
تردان نژاد
خیلی ممنونم از نظرت زینب جان
خیلی عالی بود ومن وداداشام خیلی خوشمون اومد ما هم کمک مامانمون میکنیم
چه عالی
آفرین به شما دوستای قشنگم
سلام عالی بود
سلام عزیزم
خیلی ممنونم که نظرت رو نوشتی دوست خوبم
ممنونم از شما بازم قصه بزارین. قصه های شما خیلی قشنگه😍
خواهش میکنم دوست قشنگم
سلام عجب قصه ای بود❤️❤️
خیلی ممنونم از نظرت عزیزم
so so so good خیلی خیلی عالی بود ممنون از قصتون
خیلی ممنونم که نظرت رو نوشتی دوست خوبم
رمضان همه مبارک
ممنونم عزیزم
طاعات و عباداتت قبول حق
عالی بود ومفید ممنون
خاله صدف جون و تیم خوب وولک ازتون ممنونم با این قصه های خوبتون❤❤❤❤❤❤❤❤
ممنونم ازت ثنا جان💞💓
عالی بود
تشکر🙏🙏🌼
🥰🥰