
قصه کودکانه منم کمک می کنم
یکی بود یکی نبود ، در یک شهر بزرگ و زیبا پسر کوچولویی به نام فرید به همراه پدر و مادرش زندگی می کرد.فرید خیلی خوشحال بود بچه ها آخه فردا تولدش بود و اون هفت ساله میشد.فرید با خودش فکرکرد:" من میخوام دوستامو به جشن…

قصه کارتونی شیرینی پز سختکوش
در زمان های بسیار دور، شیرینی پزی به اسم مندی توی شهری زندگی میکرد که شکلات و کیک هاش، خصوصا کاپ کیک های توت فرنگی و شکلاتیش تو تمام شهر زبان زد بود. مندی صبح زود مغازه اشو باز می کرد و فقط کیک های تازه با بهترین مواد اولی…

داستان کودکانه قهر و آشتی دوستان
روزی روزگاری توی یکی از شهرهای زیبا و گرمسیری دو تا دختر کوچولو بودند به نامهای سارا و آنا . سارا و آنا دوستهای صمیمی هم بودند. اونها هم همسایه هم بودند و خونه هاشون درست روبروی هم بود و هم توی یک کلاس درس می خوندند. یک روز سا…

قصه کودکانه فکر کوالا برای نجات از دست گرگ
توی جنگل های سرسبز استرالیا که پر از کوالاها و کانگوروها بود بچه کوالایی زندگی می کرد به نام کوکو . کوکو هم مثل بقیه کوالاها عاشق خوردن برگهای درخت اکالیپتوس بود. یکی از روزها کوکو بالای درخت…

قصه کارتونی باغ کار
روزی روزگاری پسری جوان بود به اسم...
مادر: "ریجی! وقتشه دیگه بیدار بشی برو دنندون هاتو مسواک بزن."
ریجی: "اوه پنج دقیقه دیگه بخوابم."
مادر: "ریجی!"
ریجی دوست داشت که یجا بیوفته و خیال پردازی کنه و همه چیو خیلی آسون بگیره.
مادر: "ریجی ه…

قصه کودکانه گردش در غار
یکی بود یکی نبود. توی شهر قصه ها دختر کوچولویی بود به اسم سلین .. یک روز ظهر وقتی سلین از مدرسه به خونه برگشت یک جام قهرمانی توی دستش بود. سلین با خوشحالی به طرف مادرش دوید و با هیجان گفت:" مامان جون نگاه کن! من توی مس…

قصه کارتونی پاداش صداقت
روزی روزگاری توی یه روستای کوچیک و دورافتاده ای، شخصی به نام وینسنت زندگی می کرد. وینسنت نقاش ماهر و مرد درستکاری بود. اون دیوار خونه ها و قایق هارو رنگ می زد و نقاشی می کرد و کارشو با سختکوشی و صداقت انجام می داد.
مشتری: "وینس…

قصه صوتی کودکانه کی کلوچه ها رو خورده؟
یکی بود یکی نبود. توی دشت سرسبز و خوش آب و هوایی خرس کوچولویی زندگی می کرد به اسم تدی. تدی عاشق تعطیلات آخر هفته بود. چون وقتی تعطیلات آخر هفته می رسید تدی به خونه مادربزرگش می رفت. اون دوست داشت که از بین جنگل راه بره تا…

قصه کارتونی پریان گل ها
روزی روزگاری دختر بسیار زیبایی به اسم لورا توی عمارت بسیار بزرگی به همراه والدین و پرستارش زندگی می کرد.
لورا: "مامان بابا این روبان ها منو از همه خوشگل تر میکنه. بنظرتون عالی نیست؟"
مادر: "خوشحالم که دوسشون داری عزیزم ولی …

داستان کودکانه چطوری مراقب باشیم مریض نشیم؟
روزی روزگاری در سرزمین حیوانات شتر کوچولویی بود به اسم کاچی. کاچی عاشق خوردن خرما بود . خرما میوه مورد علاقه اش بود و هر جایی که خرما می دید بدون اینکه دستهاش رو بشوره یا حتی خرماها رو بشوره اونها رو برمیداشت ومی خ…

