
قصه کارتونی کفاش باهوش
این داستان کفاش فقیریه که با همسرش تو یه دهکده ی کوچیک زندگی می کرد. اون تو دهکده کاری نداشت و طولی نکشید که حتی برای خرید غذا هم پولی نداشتن. بنابراین یک روز کفاش تصمیمی می گیره و به همسرش میگه:
کفاش: "دیگه نمی تونم اینجا بمو…

قصه صوتی ماجرای هندوانه مغرور
روزی روزگاری توی یک مزرعه بزرگ و حاصلخیز کلی سبزیجات تازه و رنگارنگ وجود داشت. میون میوه ها و سبزیجات مختلف یک هندوانه بزرگ و آبدار هم بود . این هندوانه مغرور و لجباز بود و به میوه های دیگه احترام نمی گذاشت. اون ب…

داستان کودکانه قورباغه ای که همه رو می خندوند
یکی بود یکی نبود. توی یک برکه بزرگ تعداد زیادی قورباغه زندگی می کردند. قورقوری یک قورباغه سبز کوچولو بود که همیشه شاد و خندان بود. قوقوری نه تنها خودش شاد بود بلکه دوست داشت با کارها و حرفهاش بقیه قورباغه ها رو…

قصه کارتونی شاهزاده خانوم و اژدها
میخوام داستان شاهزاده خانم زیبایی رو براتون تعریف کنم. اما اشتباه نکنید این شاهزاده خانم منتظر نموند تا شاهزاده ای بیاد و نجاتش بده. شاهزاده خانم ما متفاوته. روح دلاورانه ای داره و خیلی شجاعه. سال ها پیش پادشاه و ملکه در آرزوی داشت…

کوریا ، کلاغ زیبا
روزی روزگاری در یک جنگل زیبا و سرسبز که همه جور حیوون و پرنده ای توی اون در کنار هم زندگی میکردن، یه کلاغی به اسم کوریا هم زندگی میکرد که خیلی آرزو داشت زیبا و قشنگ باشه.کوریا خیلی به طاووس و طوطی حسود…

قصه کارتونی خرگوش و جوجه تیغی
روزی روزگاری در نزدیکی مزرعه ی شلغمی خونواده ی جوجه تیغی زندگی می کردن. برای پدر و مادر خانواده سفر ناگهانی پیش اومد و دوبرادر دوقلو مجبور بودند که تنهایی به همه ی کار ها برسند.
جوجه تیغی بزرگتر: "اوه این سوپ نیاز به یکمی...خب...این سو…

تعطیلات تابستونی (آشنایی با مفهموم پس انداز کردن)
یکی بود یکی نبود، توی یک شهر زیبا و قشنگ یه مدرسه بزرگ و زیبا بود که بچه های زیادی اونجا در کنارهم درس میخوندن و چیزهای خوب و مفیدی یاد میگرفتن. بچه های کلاس الف نه ماه سال تحصیلی رو کنار هم گذرونده بودن و چیزهای…

قصه کارتونی قطره های باران
روزی که به زیبا ترین شکل ممکن بود، گروهی از قطره های کوچیک بارون توی ابرشون از خواب بیدار شدند. از زنده بودن خوشحال بودن و از زندگی توی خونه ی آبیشون راضی بودن. اوه روز های اونا پر از شادی و خنده و بازی و ورجه وورجه کردن توی ابر ها بو…

قصه کودکانه ماجرای عجیب کوزه سفالی و کدو تنبل
روزی روزگاری توی یک مزرعه کوزه سفالی بزرگی زندگی می کرد. کشاورزان همیشه داخل کوزه آب می ریختند و در روزهای گرم تابستان که توی مزرعه کار می کردند از آب خنک کوزه می نوشیدند و خستگی در می کردند.
چند روزی بود که کار کشا…

قصه کارتونی دخترک باهوش
روزی روزگاری در اونجاکه اسب رو نشونه ی رفاه و کامیابی می دونستند، دو برادر بودند که هر کدوم در خونه های خودشون و با دارایی خودشون زندگی می کردند. دمیتر ثروتمند و جریکو برادر فقیری بود.
دمیتر: "عجله کن جریکو اینجوری قبل از غروب آف…

