قصه جذاب و شنیدنی تعطیلات تابستونی
4.1/5 - (116 امتیاز)


 

 

 

یکی بود یکی نبود، توی یک شهر زیبا و قشنگ یه مدرسه بزرگ و زیبا بود که بچه های زیادی اونجا در کنارهم درس میخوندن و چیزهای خوب و مفیدی یاد میگرفتن. بچه های کلاس الف نه ماه سال تحصیلی رو کنار هم گذرونده بودن و چیزهای زیادی از خانم معلمشون که اسمش دیدی بود یاد گرفته بودن ، امروز هم روز آخر مدرسشون بود بچه ها ، وقتی زنگ پایان مدرسه به صدا در اومد همه بچه های کلاس الف دور میز خانم دیدی جمع شدن و مشغول خوردن ناهار به همراه خانم معلمشون شدن.یکی ازبچه های کلاس به اسم آجی هم مشغول غذا دادن به سگ مدرسه گاندو شد.بعد از اینکه ناهارشون تموم شد ظرفای غذاشونو جمع کردن و همدیگه رو بغل کردن و در آغوش گرفتن چون مدت کوتاهی برای تعطیلات تابستون نمی تونستن همدیگه رو ببینن. خانم دیدی از بچه ها سوال کرد که چه برنامه ای برای تعطیلات تابستونشون دارن و میخوان چه کاری انجام بدن.
یکی از بچه ها به اسم آنیت گفت :” من میخوام تابستون به کلاس فوتبال برم و مهارت و تواناییمو تو ورزش فوتبال زیاد کنم”
دیوید گفت :” من میخوام یه عالمه اسباب بازی درست کنم و باهاشون بازی کنم”
جویی گفت :” من میخوام تمام تابستون غذاهای خوشمزه و خوراکی های لذیذ بخورم و کیف کنم”
دنی گفت :” من میخوام تو تعطیلات تابستون به شهربازی و پارک آبی بزرگ شهر برم وحسابی خوش بگذرونم و آب بازی کنم.اونجا یه عالمه وسیله برای سوار شدن وجود داره مثل سرسره آبی و قطاری که از روی آب رد میشه و بالا و پایین میره”
بعد توماس خندید و گفت :” دنی هم میخواد همه اونا رو سوار بشه”

فیزا که دوست دنی بود به شوخی بهش گفت :” پس تو حتما خیلی پولداری که میخوای تو تابستون چندبار به پارک آبی شهر بری”
دنی با لبخند جواب داد :” نه من پول دار نیستم ، من فقط با پول هایی که جمع کردم و پس انداز میکنم بلیط می خرم”
بعد خانم دیدی رو کرد به فیزا و با لبخند بهش گفت :” تو هم میتونی به پارک آبی و شهربازی بزرگ شهر بری ، فقط کافیه مثل دنی پولاتو جمع کنی”
بعد دنی گفت :” بله ، اگر ما هر روزفقط یک مقداری از پولامونو پس انداز کنیم و صرفه جویی کنیم بعد از مدتی پول زیادی میشه و میتونیم باهاش بریم پارک آبی بزگ شهر”
جک گفت:” کنار گذاشتن یه مقدار پول هر روز که کار خیلی آسونیه، بچه هاموافقین این کار رو انجام بدیم؟ اونوقت ممکنه هممون بتونیم با هم بریم به پارک آبی و خوش بگذرونیم”
بعد همه بچه های کلاس با این پیشنهاد جک موافقت کردن و قرار شد که توی تعطیلات تابستون پولاشونو با دقت پس انداز کنن و وقتی که تعطیلات تموم شد با هم به پارک آبی شهر برن و حسابی در کنار هم تفریح و آب بازی کنن.
یله بچه ها تعطبلات تابستون از فردای اون روز شروع شد و برای تمام بچه های کلاس پر از تفریح و سرگرمی شد.
دیوید که قرار بود تو تعطیلات تابستون اسباب بازی درست کنه هر چیزی که دور و برش بود و به نظرش قابل استفاده میومد رو جمع کرد و باهاشون اسباب بازی درست کرد بعد دیوید بعضی از اون اسباب بازی هارو به پسر عموش فروخت و اینطوری بود که تونست هر روز یه مقداری پول تو قلکش بندازه و پس انداز کنه.
آنیت به برادر کوچیکش ریاضی درس داد و توی درس هایی که به کمک نیاز داشت کمکش کرد و تونست از پولی که پدرش بابت این کار بهش پرداخت میکرد هر روز یه مقداری رو جمع کنه و کنار بذاره.
فیزا هر روز یک مقدار از پولی که مامانش برای خریدن بستنی بهش میداد رو جمع میکرد و توی قلک کوچولوش مینداخت.
آجی که پدرش کشاورز و باغدار نمونه و موفقی بود هر روز به پدرش کمک میکرد و توی باغشون یه درخت جدید می کاشت ، پدرش هم برای هر درختی که آجی میکاشت یه مقدار پول بهش میداد و آجی هم از اون پول برای خرید بلیط پارک آبی پس انداز  می کرد.آجی وقتای خالی دیگش رو هم با بازی کردن با گوندو پر میکرد و دوتایی حسابی با هم تفریح میکردن.
بله عزیزای دلم روزهای تابستون یکی پس از دیگری گذشتن تا اینکه روز اول مدرسه از راه رسید و بچه ها خوشحال و سرحال از اینکه یه سال جدید دیگه رو باید شروع میکردن و در کنار همدیگه کلی چیزای خوب یاد میگرفتن راهی مدرسه شدن.
روز اول مدرسه خانم دیدی به بچه ها کمک کرد تا پولایی که هر کدومشون پس انداز کرده بودن رو جمع کنن و بشمرن.

بله بچه ها هر دانش آموزی به اندازه کافی پول پس انداز کرده بود که بتونه برای خودش بلیط پارک آبی رو بخره، به خاطر همین همه هورا کشیدن و شروع کردن به خوشحالی کردن به جز آجی.
آجی اصلا خوشحال نبود بچه ها اون غمگین و غصه دار روی نیمکت خودش نشسته بود.فیزاکه دید آجی خیلی ناراحته بهش نزدیک شد و گفت :” چی شده آجی؟ چرا ناراحتی؟ از پولی که جمع کردی راضی نیستی؟”
آجی جواب داد :” من هیچ پولی پس انداز نکردم، هفته پیش گوندو مریض شد ، به خاطر همین همه پس اندازمو دادم و براش دارو خریدم تا حالش خوب بشه ، به خاطر همین الان هیچ پولی برای خریدن بلیط پارک آبی ندارم”
همه کلاس برای لحظه ای ساکت و خاموش شد.سرانجام دیوید شروع کرد به حرف زدن و گفت :” نگران نباش آجی، تو خیلی مهربونی که به یه سگ کوچولو کمک کردی تا حالش خوب بشه ، الان هم همه ما میتونیم در کنار هم یه کم بیشتر پس انداز کنیم تا بتونیم برای تو بلیط پارک آبی بخریم”
دیوید راست میگفت بچه ها ، دانش آموزای کلاس الف توی یک هفته ای که از شروع مدرسه گذشت تونستن با کمک همدیگه پول کافی برای خرید بلیط پارک آبی آجی رو پس انداز کنن.
بله عزیزای دلم بالاخره بچه های کلاس الف یک روز با همدیگه به شهر بازی و پارک آبی بزرگ شهرشون رفتن.اونا سوار چرخ و فلک بزرگ شهربازی شدن.بعد همگی با هم سوار سرسره آبی بزرگ پارک آبی شدن و حسابی سر خوردن و تفریح کردن. بعد از سرسره نوبت قطار ابی بود، بچه ها از قطار آبی حسابی لذت بردن و خوش گذروندن.خلاصه بچه های کلاس الف اوقات بسیار خوب و خوشی رو تو پارک آبی شهر سپری کردن و همه اینا هم به خاطر این بود که هر روز یک مقداری از پولشونو پس انداز کرده بودن بچه ها.این پارک آبی بیشتراز هر دفعه دیگه ای بهشون خوش گذشت بچه ها چون با پولای خودشون بود.

برای مشاهده سایر قصه کودکانه های موجود کلیک کنید

71 پاسخ
  1. مهسو امامی
    مهسو امامی می گوید:

    عااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااالی عالیه خییببیییییییییییییلی عالیه من 7 سالمه

    پاسخ
  2. فاطمه
    فاطمه می گوید:

    ممنون از قصه های خوبتون،من یه پسر ویه دختر دارم که هر شب باقصه های شما میخوابن. خسته نباشید

    پاسخ
  3. ❤آرنیکا❤
    ❤آرنیکا❤ می گوید:

    سلام خاله صدف🖐🏻🖐🏻
    عالی بود مثل همیشه😘😘
    راستی حدس بزن چی شده😊😊
    اسم مامان منم صدف است😍😘
    ❤🧡💛💚💙💜

    پاسخ
  4. پگاه رنجبر ٧ساله
    پگاه رنجبر ٧ساله می گوید:

    من ياد گرفتم كه چه طورپس انداز كنم و با پول خودم اري كه دوست دارمو انجام دهم
    منون از اين قصه ي زيبا

    پاسخ
  5. 🙂😍آنیتا بنیتا
    🙂😍آنیتا بنیتا می گوید:

    سلام برای اونجایی که یک عکس داره و روش کیلیک میکنی دماغشون مثل خوک هست و اگر آخرش اون اتفاق هم برای آجی نمی‌افتاد بهتر بود ولی به هر حال آموزنده بود

    پاسخ
  6. سید اشکان حمیدزاده
    سید اشکان حمیدزاده می گوید:

    دم این قصه گرم خیلی باحاله برای ساخت این برنامه ی وولک بسیار ممنون می باشم و شاید برای ساخت این برنامه خیلی زحمت داشت من هم وقتی بزرگ شدم شاید همین شغل را داشته باشم

    پاسخ
  7. سلام
    سلام می گوید:

    عالیبود♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥

    پاسخ

دیدگاهتان را بنویسید

می خواهید در گفت و گو شرکت کنید؟
خیالتان راحت باشد :)

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *