3.8/5 - (89 امتیاز)


 

میخوام داستان شاهزاده خانم زیبایی رو براتون تعریف کنم. اما اشتباه نکنید این شاهزاده خانم منتظر نموند تا شاهزاده ای بیاد و نجاتش بده. شاهزاده خانم ما متفاوته. روح دلاورانه ای داره و خیلی شجاعه. سال ها پیش پادشاه و ملکه در آرزوی داشتن فرزندی بودن. روزی تصمیم میگیرن برای پیدا کردن تک شاخی که آرزو هاشونو برآورده میکنه به جنگل سحرآمیز برن.

ملکه و شاه: “اوه تک شاخ بزرگ. ما موهبت تورو میخوایم. لطفا به ما یه بچه ببخش.”

دختری بهتون عطا میشه تا دنیای شمارو با شادی روشن کنه.”

تک شاخ آرزوی اونارو برآورده کرد و طولی نکشید که سرزمینشون صاحب یه شاهزاده خانم زیبا شد. ملکه و شاه از خوشحالی در پوست خود نمی گنجیدن.

ملکه: “اوه عزیزدلم. من اسمتو میذارم وایولت.”

مردم: “شاهزاده خانم وایولت…شاهزاده خانم وایولت…”

شاهزاده خانم قصه ی ما، مانند یک شاهزاده تمام مهارت های جنگی رو یاد گرفت. اسب سواری، شمشیر بازی، دفاع از خود و خیلی چیز های دیگه. همیشه ورزش می کرد و تغذیه ی سالمی داشت. خانواده ی شاه با همدلی و آرامش زندگی می کردن. تا اینکه یروز پیک مخفی شاه خبر آورد که پادشاه کشور همسایه پیمان صلح رو شکسته و میخواد به قلمرو اونها حمله کنه. همه ی حکومت نگران بودن چون نیروی کافی برای جنگیدن نداشتند. شاه هم حالش خوب نبود. پرنسس وایولت شنید که ملکه داره با شاه صحبت می کنه.

ملکه: “باید از شاه تام درخواست کمک کنیم. ارتش اون می تونه به ما کمک کنه. اینجوری می تونیم پیروز شیم.”

شاه: “هیچ امیدی ندارم. ارتش دشمن تقریبا خیلی قویه. حتی ارتش شاه تامم نمی تونه بهمون کمک کنه.”

ملکه: “حداقل باید سعیمونو بکنیم.”

شاه: “درست میگی عزیزم. فردا صبح میرم باهاش صحبت کنم.”

ویولت: “اما پدر…شما که حالتون خوب نیست. من خودم میرم و ارتش رو میارم.”

ملکه: “من به دخترم مطئنم. اجازه بده اون بره.”

شاه: “باشه دختر عزیزم.”

ویولت: “در نبود من ارتش باید برای هر حمله ای آماده باشه. فرمانده من مسئولیت شاه و ملکه رو به تو واگذار می کنم.”

فرمانده: “اطاعت شاهزاده خانم.”

شاهزاده خانم زره و شمشیرشو برداشت و وسوار بر اسبش راهی سفر شد. در میان راه به روستایی رسید. یکی از مردم دهکده چیز عجیبی برای شاهزاده خانم تعریف کرد.

مرد غریبه: “تو نمیتونی بری اونطرف کوهستان. یه اژدهای آتشین توی غاری بالای کوه زندگی میکنه اگه بخوای از جلوی غارش رد بشی. اون تورو درسته قورت میده. تاحالا هیچکدوم از سرباز ها و جنگجو های شجاع ازونجا برنگشتن.”

ویولت: “من توی این دنیا از چیزی نمیترسم. حالا هم از کوه رد میشم. اصلا هم مهم نیست چی میشه.”

هزاران سال بود که اژدها اونجا زندگی می کرد اما هیچکس تاحالا اونو ندیده بود. نفس های داغش زمین اطراف غارشو سوزونده بود و هیچ چیزی اطراف اون غار رشد نکرده بود. شاهزاده خانم تصمیم گرفت بدون صلاح با اژدها روبرو بشه.

ویولت: “اژدهای عزیز، من برات گل آوردم. اجازه میدی امشب توی غارت بمونم و فردا به سفرم ادامه بدم؟ چون می خوام قلمرو و کشورمو نجات بدم. وگرنه میوفته به دست ظالم ها و ستم گرا.”

اژدها سرشو پایین آورد و دسته گل رو بویید. خیلی از هدیه خوشش اومد و به شاهزاده خانم لبخند زد.

اژدها: “اوه من فیونا هستم. تو هم مثل من قوی و شجاعی. تو اولین نفری هستی که اینقدر با من مهربونه و بهم هدیه میده. میتونی امشب مهمون من باشی.”

شب ک شد شاهزاده خانم تمام ماجرارو برای اژدها تعریف کرد. صبح روز بعد شاهزاده خانم ازونجا رفت و قول داد تا دوروز دیگه توی راه برگشت به دیدن اونها بره.

ویولت: “علی حضرت قلمرو ما در خطره. ما به ارتش شما نیاز داریم. به ما کمک میکنین؟”

شاه تام: “عجب دختر احمقی هستی…ارتش منم داره میره تا به قلمرو شما حمله کنه. حالا باید شاهد نابودی سرزمینت باشی.”

شاه اونو دستگیر کرد و بالای برج بلندی زندانیش کرد.

ویولت: “نباید بهت اعتماد می کردم. بذار برم. روزی که از اینجا بیام بیرون، پشیمون میشی.”

شاه نمی دونست که قراره چه اتفاقی بیوفته.

ویولت: “فیونا. من اینجام! آره…قدرت دخترا اینه!”

فیونا روی شاه غرید و تو هوا آتش درید…شاه و تمام ارتشش مقابل اون زانو زدن. شاهزاده خانم به عموش نگاه کرد و به ارتش دستور داد به طرف قصر برن.

ویولت: “بیا بریم فیونا.”

شاهزاده خانم عزیز، ما تاحالا همچین دختر شجاعی مثل شما ندیده بودیم. همراه شما با دشمناتون می جنگیم.

شاهزاده خانم وایولت به همراه ارتش به قصر برگشت و جنگ آغاز شد.

بالاخره شاهزاده خانم، قلمرو، شاه و ملکه و فرمانده اشو نجات داد. شاه به شاهزاده خانم گفت که تمام سرباز های دشمن فرار کردن. فقط فرمانده ی ارتش ایستاد و جنگید و دستگیر شد.

ملکه: “خب پیتر…فکر کردی که برای پاداش چی میخوای؟”

فرمانده: “من اینکارو انجام ندادم. این شاهزاده خانم بود که این قلمرو رو نجات داد. من نسبت به ایشون احترام می ذارم و شجاعت و دلاوری ایشون رو تحسین میکنم. اگه شاهزاده خانم مایل باشن دوست دارم باهاشون ازدواج کنم.”

شاه: “دخترم نظرت چیه؟”

ویولت: “اگه شما موافق باشین. پدر منم موافقم. چون اون سر قولش موند بدون اینکه نگران جونش باشه.”

ملکه: “چون خیلی شجاع هستی. هم شاهزاده خانم و هم نصف سرزمینو بدست آوردی.”

پیتر و وایولت ازدواج کردن و تا ابد با خوبی و خوشی کنارهم بودن و بر سرزمینشون فرمانروایی کردن. صبر کنین…پس اژدها چیشد؟ خب فیونا به غارش که محل زندگی طبیعیش بود برگشت و هیچگاه به کسی آسیبی نرسیوند. در اطراف غارش گل کاشت و با شادمانی کنار بچه هاش زندگی کرد.

پایان

برای مشاهده سایر قصه کودکانه های موجود کلیک کنید

42 پاسخ
  1. کیانا چراغچی😘💖🌸🌸🌸🌸
    کیانا چراغچی😘💖🌸🌸🌸🌸 می گوید:

    عالی عالی عالی عالی عالی عالی عالی عالی عالی عالی عالی عالی عالی عالی عالی عالی بود خیلی خیلی ممنونم 😗😗❤❤❤❤❤

    پاسخ
  2. ملینا زاهدی اول 💋
    ملینا زاهدی اول 💋 می گوید:

    من هر شب به قصه ها تون گوش میدم و بعضی وقت ها نظر میدم و قصه واقعا حتی از عالی بهتر بود🗡⚔🪓🏴
    لطفا قصه های کارتونی زیاد بذارین❤

    پاسخ
    • صدف خالقی (قصه گو)
      صدف خالقی (قصه گو) می گوید:

      سلام دوست خوبم، خیلی از عزیزانی که به وبسایت وولک سر میزنند، به تازگی به جمع ما پیوستند و قصه های ما رو گوش میدن
      برای همین هم گاهی قصه های قدیمی تر دوباره در سایت قرار می گیرند تا همه عزیزان بتونید از آن ها استفاده کنید

      پاسخ
    • صدف خالقی (قصه گو)
      صدف خالقی (قصه گو) می گوید:

      سلام یلدای عزیز
      خیلی ممنونم که نظرتو برامون نوشتی دوست قشنگم

      پاسخ
  3. 🌼یلدا🌼
    🌼یلدا🌼 می گوید:

    سلام خسته نباشید عالی و خیلی خوش گل، 🌹🌷🌹🌷🌹🌺وولک عالی است🌼🌼

    پاسخ

دیدگاهتان را بنویسید

می خواهید در گفت و گو شرکت کنید؟
خیالتان راحت باشد :)

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *