
قصه کارتونی شلغم غول پیکر
روزی روزیگاری زن و شوهر پیری توی کلبه ای به اسم عمارت ارباب زندگی می کردن.همونطور که از اسمش معلومه...اون کلبه خونه ی آقای ارباب بود و اینم از آقای ارباب. آقای ارباب مرد سالخوره و بداخلاقی بود. می پرسین چرا بداخلاق بود؟ خب...
…

خانم جغده و لونه جدید
یکی بود یکی نبود ، داستان خانم جغده و لونه جدید از این قراره که یه روز توی یک جنگل سرسبز و بزرگ یه خانم جغده با جوجه هاش دنبال لونه جدید میگشت.همینطوری که داشت جنگل و درختاشو نگاه میکرد تایه جای مناسب پیدا…

قصه کارتونی سرزمین ایموجی ها
به سرزمین ایموجی ها، سرزمین عجیبی که ذایموجی ها توش زندگی می کنند؛ خوش اومدین. این خندست و همونطور که می دونین همیشه داره می خنده.
غمگین: "من امروز خیلی غمگینم!"
لبخند صاف: "درک می کنم."
غمگین: "فکر نکنم درکم کنی! تو غمگین ترم می کنی."
…

داستان کودکانه مسابقه بزرگ
روباه کوچولوی قصه ی ما نمیتونه برای روز مسابقه ی بزرگ صبرکنه و منتظر بمونه. اون یه دونده ی خیلی سریعه و امیدواره که تو مسابقه برنده بشه. اما زمانی که دوستش گربه ملوسه که معمولا هم تنبله تصمیم می گیره ک…

قصه کارتونی پیرمرد غرغرو
یکی بود یکی نبود در شهری به نام مووارک مرد پیری زندگی میکرد که اسمش آقای ری بود. برخلاف اسمش، کوچک ترین اثری از روشنایی در رفتار و کردارش نبود. اون از کوچک ترین چیز ها شکایت می کرد و برای تمام اتفاقات بدی که براش پیش میومدن به جای خودش از همه ی …

قصه کودکانه دوستهای جدید زرافه
یکی بود یکی نبود. توی جنگل سرسبز قصه ما زرافه کوچولوی بامزه ای بود به اسم جولی، جولی به همراه پدر و مادرش تازه به این جنگل اومده بودند . اون هنوز نتونسته بود دوست جدیدی توی جنگل پیدا بکنه و چون بیشتر وقتها تو…

قصه کارتونی رودولف دماغ قرمز
روزی روزگاری جایی در قطب شمال سنت نیکولاس یا همون بابانوئل با خانوم نوئل و کوتوله هاش و همینطور گوزن هاش زندگی می کرد. البته هنوز هم زندگی می کنن. بابانوئل با کمک کوتوله هاش سخت مشغول آماده کردن هدیه ها بود اما قرار بود اینبار کریسم…

قصه صوتی کودکانه خوک کوچولو کارآگاه می شود
توی یک مزرعه بزرگ خوکی به اسم پیگو به همراه خانواده اش زندگی می کرد. پیگو چند تا مرغ بزرگ داشت که هر روز به خوبی از اونها مراقبت می کرد و تخم مرغ های تازه رو به بازار می برد و می فروخت. یک روز عصر پ…

قصه کارتونی جوجه اردک زشت
بعد ازظهر گرم و آفتابی یه روز تابستونی بود. مامان اردکه یه جای قشنگی زیر درخت کنار برکه پیدا کرد تا تخم بذاره. پنج تا تخم گذاشت، ناگهان متوجه شد یکی از تخم ها با بقیه فرق داره. یکم نگران شد اما منتظر موند تا جوجه هاش از تخم بیرو…

داستان کودکانه ریشه و شاخه ها
در گوشه ای از یک روستای سرسبز و خوش آب و هوا درخت بزرگ و کهنسال انجیری قرار داشت. عمر این درخت خیلی زیاد بود و اهالی روستا یادشون نمی اومد که از چه زمانی این درخت اونجا وجود داشته .. درخت انجیر حالا حسابی بزرگ و تنومند شده بود و …

