4.2/5 - (46 امتیاز)

روزی که به زیبا ترین شکل ممکن بود، گروهی از قطره های کوچیک بارون توی ابرشون از خواب بیدار شدند. از زنده بودن خوشحال بودن و از زندگی توی خونه ی آبیشون راضی بودن. اوه روز های اونا پر از شادی و خنده و بازی و ورجه وورجه کردن توی ابر ها بود.

رینی: “وایسین و تماشا کنین! امروز می خوام تو مسابقه ی رسیدن به ابر 9، دروپی رو شکست بدم.

مویستی: “منو دوستامم برنامه ریزی کردیم توی کوه های کلاود فلافی مسابقه بدیم.”

دریپس: “ماهم می خوایم با هفت سنگ خورشید کار هنری بسازیم. اوه واقعا خوش شانسیم که قطره های کوچیک بارونیم.

مویستی: “امروز عجب روزی میشه! زود باشین! برین!”

رینی: “اوه…صبر کن. ممکن امروز یسری کار داشته باشیم.”

دریپس: “اوه کدوم کار رینی؟”

رینی: “ببین!”

مویستی: “خب چیشده؟”

رینی: “مویستی تو فکر نمیکنی که برگ درخت ها همشون خشک و پژمرده شده؟ اونجارو نگاه کن!”

دریپس: “خدای من چشمه ی آب واقعا خیلی خشک شده”

رینی: “آره دریپس! دیگه وقتشه که هممون بریم اون پایین.”

مویستی: “نمیتونیم فردا بریم؟ من کل روزمو برنامه ریزی کرده بودم!”

رینی: “زود باش مویستی! اگه همه باهم انجامش بدیم. کار به تفریح خیلی خوبی تبدیل میشه. دوستامون توی زمین به ما احتیاج دارن. زود باشین!”

تراپی: “باید بریم و همه رو جمع کنیم. اگه باهم جمع نشیم هیچکدوممون نمیتونیم کاری از پیش ببریم.”

رینی: “کاملا درسته دریپس!”

اون پایین جهان کاملا با کمبود آب دست و پنجه نرم می کرد.

پرنده: “مامان جون. خیلی گرمه من تشنمه. میتونی برم نزدیک چشمه؟ خواهش میکنم.”

مادر پرنده: “اوه عزیزم نرو نزدیک چشمه اینقدر کوچیک شده که هر شکارچی می تونه به راحتی بهت حمله کنه. یکم صبر کن عزیزم. حتم دارم دوست های ما، قطره های بارون به زودی میان.”

زرافه: “خدای من. سطح آب به قدری کم شده که نمیشه آب بخورم و سنگ و ماسه قاطی اب نشه. کی قطره های بارون میان؟”

تمساح: “هوا خیلی گرمه. پوست زخیم منم تحملشو آسون تر نمی کنه. چیکار کنیم؟ قطره های بارون بیاین! لطفا بیاین!”

فیل: “علف ها خیلی خشک و بی مزه شدن.”

فیل پدر: “اصلا علف خیلی کمی باقی مونده. قطره های بارون اگه به زودی نیاین، همه ی ما از گشنگی میمیریم.”

نه تنها حیوانات بلکه حتی آدم ها هم با درموندگی در انتظار بارون بودن.

مرد: “هرکاری می تونستیم انجام دادیم. زمینو شخم زدیم. دونه هارو کاشتیم ولی اگه بارون نیاد، محصولات رشد نمی کنن. اونوقت می خوایم چی بفروشم و چطور به بچه هامون غذا بدیم؟ و البته به گاو هامون!”

مرد دیگر: “ایمان داشته باش. حتم دارم که قطره های بارون مارو تنها نمی ذارن.”

اون بالا توی ابرا رینی سوت می زد که همه دور هم جمع بشن. به زودی تمام میلیون ها قطره ی بارون، در تمام ابر های شناور قبل از بارانی در آسمون جمع شدن…

رینی: “سلام به همه. به وضعیت زمین نگاه کنید.”

همه ی قطره ها به پایین نگاه کردن..

قطره: “اوه این وضعیت خیلی بده.”

قطره ی دیگر: “نچ نچ نچ وای بدجوری به ما احتیاج دارن.”

رینی: “بله به ما احتیاج دارن. دیگه وقتشه! همه باید به زمین بریم و به دوستامون کمک کنیم. توی ده دقیقه آماده بشین.”

همه ی قطره ها: ” آره آره!”

چیزی نگذشت که قطره های بارون آماده شدن…

رینی: “قطره ها! فرود بیاین! الان! به سمت زمین!”

همگی فریاد زدن: “به سمت زمین به سمت زمین”

قطره های بارون به سمت زمین فرو رفتند. هزار تا از قطره های بارون توی ابر های بزرگ بارون، درخت ها و گل ها و پرنده ها متوجه ی رسیدن اون ها شدن…

درخت: “بالاخره داره بارون میاد. داره بارون میاد.”

پرنده: “اوه آره! خوش اومدین. خوش اومدین قطره ها.”

رینی: “حالت چطوره بلوط پیر؟؟”

بلوط پیر: “از این که میبینمت خیلی بهترم. ممنونم که اومدی. حالا برگ های من کاملا شست و شو میشن و نسیم دوباره خنک و تازه میشه.”

پرنده: “مامان این عطر خوب چیه؟ از کجا داره میادش؟”

مادر پرنده: “از اونجا! وقتی آب بارون با خاک قاطی میشه هردو اون ها باهم این بوی عالی رو به وجود میارن.”

پرنده: “بهترین بوییه که تاحالا حس کردم.”

زرافه: “بالاخره اب چشمه داره زیاد میشه. بیا عزیزم هرچقدر می خوای بخور.”

زرافه کوچولو: “آبش خیلی تازه و خنکه. میتونم کل آب چشمه رو بخورم.”

زرافه: “هرچقدر میخوای بخور نوش جان.”

فیل کوچولو: “بیا با ما بازی کن! بیا با ما بازی کن!”

زرافه کوچولو: “اوه چقدر عالیه! خیلی ممنونم بارون.”

ارتش کوچیک قطره های بارون خاک رو خیس کردن و ریشه هارو بزرگ تر کردن. درخت هارو سبز تر و بزرگ تر کردن و باعث شدن علف های تازه و خوشمزه رشد کنن. با جارو شدن باران توی مسیر ها، چشمه های آب بزرگ تر می شدن و حیوانات و پرندگان هرچقدر که میخواستن آب میخوردن و بازی میکردن و میخندیدن. قطره های بارون که توی رودخونه های کوچیکی که از کوهستان سرچشمه می گرفت جمع شده بودن، مثل رودخونه های بزرگ باهم یکی شدن و توی دشت و جنگل سرازیر شدن. حتی آدم های خسته و مزارع تشنه ی بارون استقبال کردن و محصولات شروع کردن به رشد کردن. گرمای سوزانده ی خورشید هم کم شد. قطره های کوچیک بارون باهم زندگی جدید باشکوه و خوشبختی رو به زمین بخشیدن. اون ها شب و روز با خوشحالی جاری بودن تا این که یه روز به بزرگ ترین جریان آب موجود در اونجا رسیدن. اقیانوس بزرگ…قطره ها با خوشحالی شنا کردن و روی موج ها حرکت کردن.

مویستی: “یو هو چقدر موج سواری رو دوست دارم.”

کارشون روی زمین تموم شده بود. بنابراین خورشید اومد تا اونهارو جمع کنه و به خونه ببره. پرتو های خورشید روی اقیانوس درخشید، قطره ها یکی یکی رفتن توی پرتو ها و در نهایت خورشید اون هارو به خونه های ابری و نرمشون توی آسمون برگردوند.

همگی فریاد زدند: “موفق شدیم! موفق شدیم!”

قطره های بارون خیلی خوب عمل کردن. قطره های بارون الان خوابیدن! ما نباید سرو صدا کنیم. بعد از همه ی تلاششون حق دارن استراحت کنن، شما اینطور فکر نمیکنین؟ ما هم درست مثل قطره های بارون وقتی باهم و برای یک هدف کار کنیم. کار سرگرم کننده میشه و همه رو خوشحال میکنیم.

پایان

برای مشاهده سایر قصه کودکانه های موجود کلیک کنید

35 پاسخ
  1. زینب دادرس و نیکان دادرس
    زینب دادرس و نیکان دادرس می گوید:

    عالی بود خیلی خیلی خوب بود به نظرم گوش کنید و نظر بدید😍😍😍😍😍😍😍😍

    پاسخ
  2. الین
    الین می گوید:

    ممنون از قصه های زیباتون که رایگان در اختیارمون قرار میدین. اگه هرروز دوتا قصه بزارین ممنون میشم

    پاسخ
  3. صبا صرافیان
    صبا صرافیان می گوید:

    سلام من صبا هستم مامانم هر روز قصه های زیباتون رو برام می خونه ،قصه هاتون خیلی قشنگ وزیباست

    پاسخ
  4. 💋زهرا قاسمی💋
    💋زهرا قاسمی💋 می گوید:

    سلام دوستان خوبم 🥰 خیلی از قصه امشب خوشم آمد💞 و یاد گرفتم که کار با هم دیگه سرگرم کننده س🌺💕
    ممنون خانوم خالقی برای قصه‌ های قشنگتون🙏

    پاسخ
  5. عراقي
    عراقي می گوید:

    از شما خيلي متشكرم . من از داستانها زبان فارسي را ياد كرفتم .برای شما آرزوی موفقت دارم

    پاسخ
  6. ♡♡☆
    ♡♡☆ می گوید:

    عالی من بزرگم ولی قصه هاتونو دوست دارم میشه قصه ی تصویری زیاد بزارین چون چندوقته نمیزارین و من مجبورم مال قدیمارو چند بار ببینم.
    لطفا داستان دیو شجاع رو بزارین

    پاسخ
    • صدف خالقی (قصه گو)
      صدف خالقی (قصه گو) می گوید:

      سلام دوست عزیز خوشحالم قصه هارو دوست داشتین. به زودی خبرای خوبی برای وولک در راه هست.

      پاسخ

دیدگاهتان را بنویسید

می خواهید در گفت و گو شرکت کنید؟
خیالتان راحت باشد :)

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *