,

داستان کودکانه مورچه بدشانس

  روزی روزگاری در گوشه ای از جنگل تعدادی مورچه کنار هم زندگی می کردند. یکی از این مورچه ها اسمش قهوه ای بود.. قهوه ای سر به هوا و بازیگوش بود و موقع فعالیت و کار کردن خیلی زود حواسش پرت میشد و نمی تونست کارهاش رو خوب و کام…
,

قصه ویدیویی گلدان بنفش

روزی روزگاری توی یکی از شهر های شلوغ لندن دختر کوچولویی به نام رزامند زندگی می کرد. اون همه چیز های قشنگ رو دوست داشت و هیچ وقت به تصمیم های عجولانش اهمیت نمیداد. یه روز که با مادرش به خرید رفته بود شیفته ی همه ی وسایل های زیبایی شد که توی وی…
,

قصه صوتی کودکانه درسی که شاهزاده کوچولو گرفت

  در زمانهای قدیم پادشاهی به همراه همسرش در یک قصر بزرگ زندگی می کردند. اونها یک پسر کوچک داشتند. هر وقت پادشاه به کشورهای دیگه سفر می کرد کلی هدیه و اسباب بازی برای شاهزاده کوچولو می خرید. شاهزاده نازپرورده بود و همی…
,

قصه کارتونی جنی راستگو

روزی روزگاری تو شهر کوچیکی به اسم ریوردیل سه تا دوست به اسم های مونیکا، جنی و گلوریا زندگی می کردن. روزی که قصه ی ما شروع میشه مونیکا به خاطر این که مادرش بهش هدیه داده بود خیلی خوشحال بود... مادر: "مونیکا عجله کن وگرنه مدرسه ات دیر م…
داستان کودکانه ایستگاه هواشناسی هانا
,

داستان کودکانه ایستگاه هواشناسی هانا

یکی بود یکی نبود. یکی از روزهای بهاری هانا خانوم قصه ما قرار بود که به همراه مامان و بابا به کوه برند. هانا برای رفتن به کوه خیلی ذوق و شوق داشت. ولی اون روز آسمون گرفته بود و هوا ابری .. مامان از پنجره به بیرون نگاه کرد و گفت:"…
,

قصه کارتونی بره و گرگ

روزی روزگاری بره ی ناقلایی بود که هرروز خودشو به دردسر های زیادی مینداخت. بره ناقلا: "خدای من سر تا پام گلی و بد بود شده. مامان اصلا از این وضع خوشش نمیاد." درست تو همون لحظه مادر بره کوچولو از راه رسیدن  و با عصبانیت نگاش کرد... …
,

داستان کودکانه توپ فوتبال پنبه ای

  یکی بود یکی نبود. در یک روز گرم تابستونی حیوانات جنگل مثل همیشه دور هم جمع شدند که باهم بازی کنند و سرگرم بشند. موش کوچولو که به تازگی از شهر برگشته بود با هیجان دوید و گفت:" ببینید چی از شهر آوردم! یک توپ فوتبال .." دوستا…
,

قصه کودکانه دو دوست صمیمی

یکی بود یکی نبود ، بابی در کنار یک خواهر ، دو برادر و پدر و مادرشون در مزرعه زیبا و بزرگی زندگی می کرد. اونا یک خانواده اردک بودن بچه ها  و زندگی بسیار راحتی داشتن به خاطر اینکه اصلا نگران غذا نبودن. اونا به طور کامل فراموش کرده…
,

قصه کارتونی ماجرا های قطره کوچولو

بیش از نیمی از سیاره ی مارو آب فرا گرفته. رودخونه ها، اقیانوس ها و جویبار ها. قصه ی ما هم درست از همینجا شروع میشه. تو اعماق این اقیانوس یه قطره زندگی می کنه... قطره: "خونه ی دوست داشتنی من!" قطره عاشق خونشه. اینجا قشنگ و زیباست. اون …
گردش در یک روز بارانی
,

قصه کودکانه گردش در یک روز بارانی

    یکی بود یکی نبود. توی یک شهر جنگلی و سرسبز پسری زندگی می کرد به اسم سام. یک روز تعطیل قرار بود که سام به همراه پدربزرگش به گردش بره .. سام خیلی هیجان زده بود و شب از ذوق و هیجان فردا خوابش نمی برد. صبح زود سام …