یکی بود یکی نبود ، بابی در کنار یک خواهر ، دو برادر و پدر و مادرشون در مزرعه زیبا و بزرگی زندگی می کرد. اونا یک خانواده اردک بودن بچه ها و زندگی بسیار راحتی داشتن به خاطر اینکه اصلا نگران غذا نبودن. اونا به طور کامل فراموش کرده بودن که چه جوری باید دنبال غذا بگردن . اونا همچنین استفاده از بالهای خودشون رو هم فراموش کرده بودن. بچه هاجونم بهترین دوست بابی ویلی بود ، ویلی یک اردک وحشی بود.

اما یک چیزی وجود داشت که باعث می شد بابی به ویلی حسادت کنه وبه اون غبطه بخوره و دلیل این حسادت چیزی نبود جز اینکه ویلی می تونست پرواز کنه بچه ها. به خاطر همین یک روزبابی از ویلی پرسید :” فکر میکنی میتونی به من پرواز کردن یاد بدی؟”
ویلی گفت: ” البته ، من از اینکه چیزی روکه بلدم به تو یاد بدم خوشحال می شم و لذت می برم ” و بلافاصله شروع به توضیح دادن برای بابی کرد که پرواز چیه و چه جوریه . البته مدتی طول کشید تا بابی بتونه اولین پرواز خودش رو انجام بده و زمانی که بابی آماده شد تا برای اولین بار پرواز کنه خیلی هیجان زده شد. اون هرگز دنیا رو از بالا ندیده بود ، همه چیز برای بابی جدید و شگفت انگیز به نظر می رسید. بابی شادتر و خوشحال تر از همیشه بود.

البته هنوز چیزهای زیادی وجود داشت که بابی باید اونارو یاد میگرفت اما با این حال اون روز های خیلی خوبی رو می گذروند بچه ها . بابی دنیای جدیدی رو کشف کرد. مهارت های پرواز اون هر روز بهتر می شد و دوستی اون با ویلی روز به روز نزدیکتر و عمیق تر می شد.

در تمام طول تابستان ، ویلی و بابی بیش از هر موقع دیگه ای با هم صمیمی تر شده بودن، هیچ کاری نبود که با هم انجام نداده باشن و هیچ جایی هم نبود که با هم نرفته باشن و به نظر می رسید که اصلاً نمی تونن بدون همدیگه باشن ، اما تابستان خیلی زود گذشت.

یک روزصبح که بابی پیش ویلی رفت تابا هم بازی کنن و دوباره به جاهای زیبا پرواز کنن دید که ویلی خیلی ناراحته و اشک توی چشماش جمع شده. بابی گفت :” چه اتفاقی افتاده”
ویلی در حالی که هق هق گریه می کرد جواب داد :” . من باید برم. خانواده ام به جنوب پرواز می کنن و من باید با اونا برم” . هیچ کاری از دست بابی و ویلی برنمیومد و دو دوست بسیار ناراحت بودن. اونا یه عالمه گریه کردن و بعد به همدیگه قول دادن که هر روز برای هم نامه بنویسن و از حال هم با خبر بشن.
وقتی ویلی و خانواده اش واقعاً پرواز کردن ، بابی لحظه ای به این فکر کرد که اون هم بایدهمین الان همراه ویلی پرواز کنه ، اما اون می دونست که خانواده اش خبر ندارن و اگر بابی این کار رو انجام بده اونا خیلی ناراحت می شن.

روزها می گذشتن و بابی تو زندگی خودش هرگز انقدر احساس تنهایی نکرده بود. اون هر روز به جاهای مورد علاقشون با ویلی می رفت و ساعت ها اونجا می نشست ، مثل : آبشار ، آسیاب قدیمی ، سنگهای زبر و بزرگ رودخونه و پل. بابی همه جا به ویلی فکر می کرد. بابی حتی دیگه لب به غذا هم نمی زد و بعد کم کم احساس مریضی کرد ، اون دیگه از خونه هم بیرون نمی رفت و پدر و مادرش خیلی نگرانش بودن.

یک روز مادر بابی یک فکری به ذهنش رسید ، اون به بابی گفت :” اگر اینقدر دلتنگ ویلی شدی همه باید با هم به دیدن اون در جنوب بریم. ” اما بابی آهی کشید و گفت :” نه نمیشه ”
مادرش پرسید :” چرا؟ چرا نمی شه؟”
بابی جواب داد :” چون برای رفتن به جنوب باید پرواز کنین و هیچ کدوم از شما نمی تونین پرواز کنین”
مادر بابی گفت :” بسیار خب ، پس توبه ما یاد بده که چطوری پرواز کنیم”
بابی حرفی رو که شنید اصلاً باور نمی کرد، اون با تعجب پرسید :” منظورت اینه که می خواین من بهتون پرواز کردن یاد بدم؟”
مادرش گفت :” بله ، مطمئنا ، چرا که نه؟ ما میخوایم پروازکردن یاد بگیریم”

بابی صبح روز بعد یک صبحانه مفصل و زیادی خورد. اون چنان حواسش به درس و تمرینی که باید انجام می داد بود ، که برای اولین بار توی این مدت به فکر ویلی نبود و بهش فکر نمی کرد. اون با انرژی زیاد اعضای خانواده ش رو صدا زد و گفت :” بیاین راه بیفتیم ، وقتش رسیده که درس رو شروع کنیم” و تمام خانواده اش برای شرکت در اولین جلسه درس پرواز به سمت رودخونه بال بال زدن.

بچه هاجونم پرواز کردن در واقع به این آسونیا هم نبود اما خوشبختانه خانواده بابی خیلی از خودشون علاقه و پشتکار نشون دادن و تلاش کردن. در پایان درس بابی با رضایت گفت:” فکر می کنم به زودی همتون می تونین پرواز کنین. هنوز چند تا درس دیگه هست که باید یاد بگیرین ، اما ما می تونیم این کار رو انجام بدیم”

از فردای اون روز بابی به خانواده اش رژیم غذایی داد و کلاس ژیمناستیک و ورزش رو هم شروع کرد. دیگه هیچ کوکی و شیرینی ای وجود نداشت ، هیچ جور چیپس و سیب زمینی و پاپ کورنی هم نبود ، اما تا دلتون بخواد نفس نفس زدن و جنب و جوش و عرق ریختن بود. بابی متوجه شد که سر و کار داشتن و وقت گذروندن با خانواده خودش نیز می تونه سرگرم کننده باشه. اون واقعا از درس دادن لذت می برد.

عزیزای دلم به زودی تمام خانواده تونستن پرواز کنن و به آسمون برن. حالا اونا تازه می فهمیدن که چرا بابی همیشه علاقه زیادی به پرواز داشته و دلش می خواسته که پرواز کنه.

خلاصه چندین ماه گذشت ، تمام خانواده بابی حالا مهارت و توانایی زیادی تو پرواز داشتن. اونا هر روز چیزهای جدیدی یاد می گرفتن . در یک لحظه ، بابی متوجه شد که اون بیشتر از اینکه به دوستش ویلی فکر کنه ، در مورد تجربیات پرواز ، مهارت پرواز کردن و درس های پرواز فکر می کنه. اما اون نامهربون و فراموشکار نبود، چون اون از صمیم قلبش می دونست که ویلی مهمترین و بهترین دوستشه و مهم نیست که الان چقدر ازش دوره و نمی تونه ببینتش.

هنگامی که فصل بهار از راه رسید، خانواده بابی به بهترین گروه پرواز تبدیل شده بودن. نمایش های اونا موقع پرواز تو آسمون در سراسر کشور مورد تحسین قرار گرفت.
اونا اسم خودشون رو گذاشته بودن “هفت پرواز کننده ” ، که شامل بابی ، پدرش ، مادرش ، برادرش ، دو خواهرش و …

ویلی ، که در همون موقع به همراه خانواده ش از جنوب برگشته بود ، می شد. حالا دو تا دوست صمیمی دوباره به هم رسیده بودن. اون سال بابی و ویلی تابستون فوق العاده و بی نظیری رو با هم سپری کردن و گذروندن بچه ها.

برای مشاهده سایر قصه کودکانه های موجود کلیک کنید
دیدگاهتان را بنویسید
می خواهید در گفت و گو شرکت کنید؟خیالتان راحت باشد :)





قشنگ بود مرسی از لطفتون
ممنون از نظر خوبتون دوست عزیز
عالی خانم قصه گو.خیلی خوشحالم هستید اونم باقصه های بروز.شما شدید جزیی از برنامه ثابت زندگی منو پسرم .ندیده دوستتون داریم.
سپاس از نظر پر مهرتون ما هم شما و همه بچه های نازنین و عزیزمون رو دوست داریم و خوشحالیم که از قصه های وولک راضی هستین
ممنون از قصه های خوبتون
سپاس از شما که همراه ما هستین دوست عزیز
خیلی خوب بود و قشنگ
ممنون از شما همراه عزیز
ممنون از قصه ی زیباتون🙏⚘
سپاس از شما که همراه ما هستین دوست عزیز
سلام.ممنون.دستتان درد نکنه.عالی بود
درود بر شما سپاس از نظر لطفتون
بسیار عالییی .سپاسگزارم
ممنون از نظر خوبتون
عالی بود
ممنون از شما همراه عزیز
بسیار زیبا هست من و مامانم وقتی تنهاییم به قصه شما گوش میدیم
ممنون از نظر لطفتون دوست عزیز
سلام دوست وولک ما خیلی خوشحالیم با شما اشنا شدیم من پسرم و دخترم خیلی از قصه هاتون خوششون میاد و هر شب با یه قصه از شما میخوابن پیام اشتراک فرستادیم اما جوابی نیومد متاسفانه هر شب میایم تو سایت خودمون
سلام دوست عزیز ممنون و سپاس بابت همراهی و نظر لطفتون ، بی زحمت بفرمائید کجا در خواست اشتراک فرستادین تا بنده در خدمتتون باشم، ممنون
بسیار بسیار قصه های دل نشینی است…
خیلی زیباست قصه هاتون🌹😍😍
ممنونم از دیدگاه پر مهرتون و همراهی ارزشمندتون دوست عزیز
سلام خیلی قشنگ بود من خیلی دوست دارم پرواز کنم اما نمیشه
سلام دوست خوبم و ممنونم که نظر خوبت رو برامون نوشتی
قصه ی قشنگی بود با تشکر از قصه گوی محترم و سایت وولک
بسیار سپاسگزارم از همراهی شما
سلام خیلی داستان خوبی بود، فقط بالا گفته بابی دو برادر و یک خواهر داره ولی پایین گفته دو خواهر و یک برادر
خیلی ممنونم از دقت و توجهت آنیسای عزیز
عالی بود قصش هم شنیدنی و هم جذاب بود. من همیشه قصه های شما را دنبال می کنم و همه ی قصه هاتون جذاب هستند.
چه عالی
خیلی خوشحالم که با قصه های ما همراهی
خیلی عالی بود خاله صدف👍🏼😘
ممنونم از نظرت باران گلی
عالی بود ممنون
ممنون از همراهی شما
بسیار زیبا
تشکر
قصه ي شما خيلي خويه ممنون خانم قصه گو😘
ممنونم از نظرت مریم عزیز
خیلی خیلی عالی بود خیلی سرگرم کننده و خوب بود
چه عالی
ممنون 🦄
تشکر
واقعا عالی بود
❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️
خیلی عالی بود♡♡♡♡♡♡
ممنون دوست من
عالی بود ممنون🌹
تشکر دوست عزیزم
سلام ممنون که زحمت می کشید ❤💜💙💚💛🧡اگر میشه لطفاََ قصه سونیک هم بگذارید🙏🙏🙏🙏🙏🙏
سلام دوست خوبم
کارتون های سونیک رو میتونی تو بخش کاتون های اپلیکیشن وولک دنبال کنی قشنگم
عالی بود
💕💞💓