روزی روزگاری توی یکی از شهر های شلوغ لندن دختر کوچولویی به نام رزامند زندگی می کرد. اون همه چیز های قشنگ رو دوست داشت و هیچ وقت به تصمیم های عجولانش اهمیت نمیداد. یه روز که با مادرش به خرید رفته بود شیفته ی همه ی وسایل های زیبایی شد که توی ویترین مغازه برای فروش بود…
رزامند: “اوه مادر! کاش می تونستم یچیز خیلی خوشگل بخرم بنظرت خوب نیست؟”
مادر: “همم بله خیلی قشنگه چی اوه نه میخوای با این همه اسباب بازی چیکار کنی؟؟”
رزامند: “اوه خب بعدا بهش فکر میکنم!”
مادر رزامند سرشو تکون داد و همونطور که داشتن به راهشون ادامه میدادن به کلاه فروشی رسیدند. رزامند به همه ی روبان های بلند کلاه های روشن و رنگارنگ و گل های زیبایی که پشت ویترین به نمایش گذاشته شده بود خیره شده بود…
رزامند: “اوه مادر بنظرت اینا خیلی قشنگ نیستند؟ باید حتما بخریشون!”
مادر: “بخرمشون؟ با این همه چیکار کنم؟؟”
رزامند: “اوه مطمئنم راه استفادشو پیدا می کنیم!!”
مادر: “رزامند بهتر قبل از خرید بدونم به چه دردی می خورن خب؟ حالا راه بیوفت!”
رزامند با بدخلقی از کلاه فروشی رد شد همینطور که داشتن راه می رفتند به جواهرفروشی رسیدند. رزامند با تعجب به همه ی گردنبند ها و زیورالات پشت ویترین نگاه کرد…
رزامند: “مادر ببین اینا خیلی دوست داشتنی نیستن؟”
مادر: “بله هستن.”
رزامند: “من همشونو دوست دارم میتونیم بخریمشون؟می تونیم!”
مادر: “هاهاها ولی رزامند ما به اندازه کافی جواهر داریم و فکر نمی کنم نیاز باشه بیشتر از این بخریم.”
رزامند: “ولی مادر رنگشون خیلی قشنگه و درخششون همین برای خریدنشون کافی نیست؟”
مادر: “واقعا اینطوری احساس میکنی؟ پس در این صورت من باهات موافق نیستم حالا باید بریم وسایل موردنیازمونو بخریم!”

و به این صورت مادر رزامند رو از جواهرفروشی بیرون کشید و اون با بدخلقی با مادرش به داروخونه رفت. رزامند اونجا شیشه هایی با شکل ها و اندازه ها و رنگ های براق و مختلف دید ولی یه گلدون بنفش چشممو گرفت….
رزامند: “مادر مادر این گلدون خیلی خیلی قشنگ نیست؟هممم…می تونم بخرمش؟”
مادر: “آخه میخوای باهاش چیکار کنی؟؟”
رزامند: “میخوام توش گل بذارم خیلی قشنگ میشه!!”
مادر: “ولی تو به اندازه ی کافی گلدون داری عجله کن بیا بریم!”
ولی وقتی داشتن میرفتن بیرون رزامند هنوزم تو فکر اون گلدون بنفش بود…
رزامند: “مادر من فکر میکنم تو هیچ پولی نداری!”
مادر: “هاهاها پول دارم عزیزدلم.”
رزامند: “خب پس اصلا درکت نمیکنم! اگه من پول داشتم همه ی اون روبان ها گلدون ها و جواهرایی که دیده بودم می خریدم.”
مادر: “پس که اینطور! خب من فکر میکنم تو نباید هرچیزی رو بخری وگرنه تو زندگیمون هیچ پولی برامون نمیمونه و فقط چیز هایی قشنگ داریم.”
رزامند: “وای! این خیلی عالی میشه!”
مادر: “میدونی اگه اون گلدونو با دقت بیشتری نگاه کنی شاید دیگه خیلی دوسش نداشته باشی.”
رزامند: “اوه من خیلی دوسش دارم. نیازی نیست چیز های قشنگ رو با دقت بررسی کنم.”
همینطور که داشتن راه میرفتن رزامند حس کرد یه چیزی پاشو اذیت می کنه…
رزامند: “مادر صبر کن یه چیزی رفته تو کفشم!”
اون کفشش رو در اورد و دید یه سوراخ بزرگ رو کفششه…
رزامند: “اوه! نه! این بهترین کفشم بود. چطور این اتفاق افتاد؟!”
مادر: “چرا اینارو پوشیدی؟”
رزامند: “چون خیلی خوشگلن ولی الان خراب شدن و به یه کفش دیگه نیاز دارم.”
بنابراین هردوشون رفتن تا کفاشی پیدا کنن. رزامند بیچاره مجبور بود با دقت راه بره وگرنه پاش ممکن بود زخم بشه. طولی نکشید که وارد کفاشی شدن….
کفش فروش: “درود بر شما. دو جفت کفش زیبا برای دو خانم زیبا؟”
مادر: “اوه! فقط یه جفت برای دختر کوچولوم!”
کفش فروش: “خب کاری نداره! این کفش رو دیدین؟ کاملا مناسب شمائه!”
مشتری دیگر: “ببخشین!”
کفش فروش: “اوه یه لحظه منو ببخشین.”
مادر: “خب؟ به نظرت این مغازه خوب نیست؟”
رزامند: “نه نیست کفش ها همه زشت و بیریختن و بوی خیلی بدی میاد!”
مادر: “خب این بوی چرم نوئه. باید این کفش رو امتحان کنی و ببینی اندازته یا نه؟!”
رزامند: “به نظر میاد اندازم باشه…”
مادر: “تا نپوشی نمیتونی مطمئن باشی. درباره ی اون گلدون هم تا وقتی که کامل بررسیش نکنی نمیدونی ازش خوشت میاد یا نه؟!”
رزامند: “نیازی نیست بررسیش کنم. میدونم که ازش خوشم میاد. میتونی هم برام کفش بخری هم اون گلدونو مامان؟”
مادر: “خب من پول ندارم که هردو رو بخرم. باید یکیشو انتخاب کنی چرا خودت تصمیم نمیگیری؟ اینطوری خودت مسئول انتخاب های خودت هستی!”

بنابراین مادر رزامند رو تنها گذاشت تا درمورد گلدون و کفش تصمیم بگیره و خودش رفت تا با کفاش حرف بزنه. رزامند با بی اعتنایی به کفش ها نگاه کرد ولی به گلدون بنفش درخشان فکر کرد، فورا چشم هاش برق زد. وقتی مادرش برگشت بدون هیچ مکثی نظرش رو گفت…
رزامند: “مادر من تصمیم گرفتم گلدون بنفش رو بخرم. این کفش ها خیلی هم بد نیستن حداقل یک ماه دووم میارن.”
مادر: “اوه! خیله خب باشه. پس باید بهم قول بدی که تا یک ماه نگذشته اصلا ازم نخوای که برات کفش بخرم!”
رزامند سرشو تکون داد و با خوشحالی از کفاشی بیرون رفت ولی تصمیم خوبی نبود چون طولی نکشید که کفش پاشو اذیت کرد و به این صورت به داروخونه رفتند و رزامند درحالی که گلدون بنفش رو می گرفت با خوشحالی بسیار لبخند زد. رزامند درحالی که داشتند به خونه برمی گشتند گلدون رو بغل کرد اما بعضی اوقات راه رفتن براش راحت نبود، بالاخره یه سنگی پیدا می شد که بره توی کفشش…
رزامند: “آیی! مامان پام درد می کنه!”
مادر: “انتخاب خودت بود یادته که!میخوای گلدون رو پس بدی؟”
رزامند: “چی؟ نه! من می تونم راحت راه برم. اونقدرا هم درد نمی کنه!”
بنابراین لنگان لنگان به راهش ادامه داد تا به خونه رسید و کفششو از پاش درآورد و دید کاملا خراب شده….
رزامند با خودش گفت: “خب! میتونم از کفش معمولیم استفاده کنم این گلدون ارزششو داشت!”
رزامند گل های زیبایی که خریده رو برداشت و رفت تا اون هارو توی گلدون بذاره ولی وقتی در گلدون رو باز کرد، بوی بدی از توش بیرون اومد…
رزامند: “ایی این دیگه چیه؟؟؟”
مادر: “چیشده عزیزم؟”
رزامند: “مادر تو این گلدون یه مایع خیلی بدبویی هست. من میخوام گل هارو بذارم توش!”
مادر: “خب چرا توش آب نمیریزی؟ میتونی مایع توشو بریزی بیرون”
رزامند رفت و مایه ی تیره رو توی سینک ظرفشویی خالی کرد.
رزامند: “اوه نه! این که فقط یه گلدون شیشه ای معمولیه!”
البته که بود…مایع بنفش توی شیشه باعث شده بود که گلدون اونقدر جذاب به نظر بیاد و رزامند کوچولو الان خیلی ناراحت شده بود…
رزامند: “اوه مادر من باید چیکار کنم؟ دیگه این گلدون رو نمی خوام!”
مادر: “چرا نمیخوای؟ بازم می تونی توش گل بذاری!”
رزامند: “نه من فقط چون این گلدون بنفش بود میخواستمش.”
مادر: “خب من که بهت گفتم با دقت بررسیش کن. اگه این کارو می کردی اونوقت شاید به جاش اون کفش رو خریده بودی!”
رزامند: “کفش؟مادر اگه این گلدون رو بهت پس بدم اونوقت میتونی برام اون کفش رو بخری؟”
مادر: “متاسفم عزیزم ولی همون طور که گفتم تا یک ماه نشده از کفش خبری نیست باید بدون کفش سر کنی!”
رزامند خوشحال نبود ولی سر قولش موند و بداخلاقی نکرد تا این که روز بعد پدرش اون ها رو غافلگیر کرد….
پدر: “عزیزم امروز برای مهمونی رقص به شهر دیگه ای دعوت شدیم.”
مادر: “خدای من! قراره خیلی بهمون خوش بگذره مگه نه بچه ها؟؟”
رزامند: “وای رقص!”
برادر رزامند: “هورا!”
به این ترتیب وقتی شب فرا رسید و همه اماده بودند رزامند رفت تا کفشاشو پیدا کنه…
رزامند: “اوه خدای من بهترین کفشی که داشتم خراب شده. شاید پدر اونارو نبینه و اجازه بده که بیام!”
ولی وقتی داشتند می رفتند بیرون پدر چشمش به کفش ها افتاد….
پدر: “رزامند این چیه پوشیدی عزیزم؟؟ این کفش ها شرم آورن همین الان عوضشون کن!!”
رزامند: “ولی ولی پدر من کفش دیگه ای ندارم!!”

پدر: “خب پس اگه میخوای اینارو بپوشی نمیتونی به جشن بیایی امشب باید خونه بمونی!”
رزامند بیچاره به پدرش التماس کرد که اونو ببره ولی پدرش سختگیر بود و در نهایت بدون اون رفتن…
رزامند: “اوه من چیکار کنم؟؟! کاش تو انتخابم باهوش تر بودم و بیشتر دقت می کردم!!”
روز بعد رزامند واقعا ناراحت و غمگین بود…
مادر: “چیشده رزامند؟؟”
رزامند: “اوه! مادر! امروز جشن تولد الیسه و من نمیتونم برم به جشنش چه تصمیم احمقانه ای گرفتم ولی هر چی باشه تقصیر خودمه.”
مادر: “خوشحالم که به اشتباه خودت پی بردی و این کار جسارت زیادی می خواد پس اینم به عنوان جایزه!!”
مادر جعبه ای که تو دستش بود رو به اون داد تا بازش کنه و رزامند توی اون یه جفت کفش کوچولوی زیبا دید اونم فقط برای خودش…
رزامند: “وای مادر! این کفش خیلی زیباست ولی قولی که بهت دادم چی میشه؟؟”
مادر: “خب عزیزم تو بهم قول دادی ولی من بهت قولی نداده بودم!!”
و به این صورت رزامند کوچولو درس خیلی مهمی گرفت. هیچوقت نباید یه چیزی رو فقط به خاطر این که زیباست بخری ممکنه با داشتنش یا خیلی خوشحال بشی یا خیلی ناراحت بنابراین همیشه خوب انتخاب کن.
پایان
برای مشاهده سایر قصه کودکانه های موجود کلیک کنید
دیدگاهتان را بنویسید
می خواهید در گفت و گو شرکت کنید؟خیالتان راحت باشد :)




سلام، برادرش ازش کوچکتر بود؟ قصه آموزندهای بود.
سپاس آیلین عزیز!
عالی عالی
سپاس از نورا و زینب عزیز!
سلام بازم قصه تون قشنگ بود
سلام هلنای عزیزم!
ممنون از همراهی با وولک!
سلام من رها هستم لطفا بیشتر قصه بگذارید❤❤
سلام رهای عزیز! حتماا
من موافقم
من و خواهرم از این خوشمان آمد و درس گرفتیم که چیزی لازم باشه واین چیز های قشنگ درست است قشنگ است ولی باید لازم باشد
یسنا و خواهر عزیز یسنا! خیلی خوشحالم که با وولک همراهی
خیلی برداشت خوبی داشتی یسناجان ممنونم
من همیشه هر چی میفرستید نگاه میکنم من و خواهرم درس گرفتیم که آنهایی که لازم است بخریم
بسیار برداشت عالی بود یسنای عزیزم
👍 درست 👍
سلام
بسیار قصه آموزنده و خوبی بود
خیلی ممنونم از نظر قشنگت شکوفه جان
سلام من یخچال در فریزری هستم. داستان خوبی بود
ممنونم که نظرتو نوشتی برام یخچال در فریزری
خیلی لذت بردم
بسیار هم عالی
سلام و تشکر بابت داستان های متنوع و مفیدتون
یه خواهشی داشتم اگه بشه متن داستان هایی که تصویری هستند رو از حالت دیالوگ فیلم بودن خارج بشه و به متن داستانی نزدیک تر بشه خیلی عالی تر میشه
و این که از داستان های ایرانی مثل قصه های خوب برای بچه های خوب استفاده بشه خیلی عالی تر میشه باز هم ممنونم
بسیار پیشنهاد عالی دادی دوست خوبم تشکر میکنم
نگارش داستانی یعنی دقیقا چطوری؟
ممنون از استقبالتون
تفاوت بین متن داستان هایی که اساسا داستان بوده با متن داستان هایی که اساسا کارتون یا فیلم بوده اگه بررسی کنید تفاوتش محسوسه .
باز هم ممنون
حتما بررسی میکنیم ممنون از نظرتون
مثلا متن داستان گلدان بنفس رو با متن داستان مورچه ی بد شانس مقایسه کنید
حتما
باز هم ممنونم از ریزبینیتون
ممنون از استقبالتون
سپاسگزارم از دقت و همراهی با ارزش شما
🤍💛💛💛💛💝😍💗💝💝💝💝💝💝💝💝💝💝🇮🇷🥰🥰💘💕😗😙😘😚😚😚😘😘😘😘😘😋😋😋😋😋😋💞❤️🩹💝💙🤎💘🥴👩❤️👨👨👩👧👦
آیلین این قصه که خانم صدف نساختن این قصه خارجیه ولی بهش میاد کوچیک تر باشه نمی دونم؟
اموزنده که بود اما ممنون که در سایت وولک گذاشت اید خانم صدف
خیلی خوشحالم که دوست داشتی کیمیای عزیز
عالي بود
تشکر
عالی
ممنون نگین جان
سلام من ستیا هستم قصه خیلی قشنگی بود ممنون از سازندش که ان قدر خوشگل درستش کرد
خوشحالم که از قصه خوشت اومد دوست خوبم
سلام ستیا هستم قصه خیلی قشنگی بود ممنون از سازندش که جالب درستش کرد
قصه خیلی آموزنده و عالی بود ممنون
تشکر دوست عزیزم
🥰🥰🥰بهترین قصه بود خیلی خوشم آمد 🥰🥰🥰
خوشحالم که دوست داشتی عزیزم
سلام من یگانه هستم خیلی زیبا بود برای دومین بار دارم این قصه رو میخونم …عالیی
چقدر عالی یگانه جان 🌺🌺🌺ممنونم که به قصه هامون گوش میکنی
خیلی خیلی خیلی داستان خوبی بود من عاشقش شدم بینظرعه
چه عالی، خوشحالم که داستان رو دوست داشتی عزیزم
سلام من السا هستم خیلی داستان آموزنده ای برام بود اما خیلی یکن خلاصه تر کنید بهتره
سلام عزیزم
خیلی ممنونم از نظرت
🍓🥰😍🎂👍🤩💝💖🎊🍒🏩🪅🥳😻🌺😻🥳🪅🏩🍒😶🌫️🌷🥀😘😇🎉
سلام من واسه نمایش مدرسه انتخاب کردم و عالی بود
😍😍