گردش در یک روز بارانی
4.4/5 - (89 امتیاز)

 

 

یکی بود یکی نبود. توی یک شهر جنگلی و سرسبز پسری زندگی می کرد به اسم سام. یک روز تعطیل قرار بود که سام به همراه پدربزرگش به گردش بره .. سام خیلی هیجان زده بود و شب از ذوق و هیجان فردا خوابش نمی برد. صبح زود سام با صدای چک چک بارون که به پنجره اتاقش می خورد از خواب بیدار شد.

سام با عجله به کنار پنجره رفت و پنجره رو باز کرد. بارون شدیدی در حال باریدن بود. سام عاشق صدای بارون بود ولی اون روز با دیدن بارون اخمهاش تو هم رفت. اون با خودش فکر کرد حالا برنامه گردش با پدربزرگ چی میشه؟

اما نگرانی سام بی دلیل بود چون پدربزرگ هم عاشق بارون بود و به سام گفت:” هر طور باشه با هم به گردش میریم و امروز یک گردش بارونی داریم.. حالا برو هر چه زودتر لباسهات رو بپوش و هرچیزی که لازم داری رو بردار” سام از شنیدن حرفهای پدربزرگ خیلی خوشحال شد و با عجله به سراغ لباسهاش رفت. راستی بچه ها شما هم اگر دوست داشتید عکسها رو نگاه کنید و به سام توی پوشیدن لباسهاش کمک کنید.

 

سام به سراغ کمد لباسهاش رفت . اون دنبال  یک بلوز مناسب برای هوای بارونی بود. سام بلوز آبی راه راهش رو پیدا کرد و پوشید…

سام بعد از اینکه بلوزش رو پوشید سراغ کشوی جورابهاش رفت و یک جفت جوراب بافتنی قرمز گرم و نرم که مادربزرگ براش بافته بود رو برداشت و پاش کرد.

حالا نوبت پوشیدن کفش ها بود. اون باید کفشی پاش می کرد که پاهاش توی بارون خیس نشن. پس به سراغ چکمه هاش رفت. چکمه همه اعضای خانواده زرد بود ولی چکمه های سام یه فرقی با بقیه داشت. عکس یک صورت خندون روی چکمه های سام بود. سام چکمه هاش رو برداشت و با خوشحالی پاش کرد.

بعد از پوشیدن چکمه ها، سام به سراغ چترش رفت. اون باید چتری رو برمیداشت که به اندازه هر دوشون بزرگ بود. چتر سام یک چتر خال خالی با دسته چوبی بود. سام خیلی سریع چترش رو از داخل سبد پیدا کرد و به سمت در دوید.

بعد سام به سراغ پدربزرگ رفت که کنار کمد ایستاده بود و دنبال کلاهش می گشت. سام گفت:” پدربزرگ دنبال چی می گردین؟” پدربزرگ در حالیکه با دقت همه جا رو نگاه می کد گفت:” دنبال کلاه سبزم می گردم همون که نوار قرمز دورش داشت..هر چی میگردم پیداش نمی کنم.. ” سام در حالیکه می خندید گفت:” پدربزرگ منظورتون همون کلاهیه که روی سرتونه؟” پدربزرگ که تازه متوجه شده بود بلند خندید و در کمد رو بست و به همراه سام راه افتادند.

سام و پدربزرگ بالاخره از خونه بیرون رفتند. سام با علاقه پرسید:” پدربزرگ قراره کجا بریم؟” پدربزرگ با مهربونی گفت:” قراره به کنار برکه خارج از شهر بریم .. با بارونی که اومده برکه حسابی پرآب و دیدنی شده..” سام از شنیدن این حرف خیلی خوشحال شد. اون عاشق آب بازی کنار برکه بود. بعد دو تایی به سمت ماشین پدربزرگ رفتند. پدربزرگ یک ماشین گرد و کوچیک نقره ای رنگ داشت که سام خیلی اون رو دوست داشت. ببینم بچه ها شما هم تونستید ماشین پدربزرگ رو توی عکس پیدا کنید؟

بعد از کمی رانندگی سام و پدربزرگ به برکه زیبا و باصفایی که خارج از شهر بود رسیدند. چمن ها تازه و بارون خورده بودند و مرغابی ها توی برکه شنا می کردند. پدربزرگ از سام خواست که بگرده و چند تا سنگ صاف پیدا کنه.. سام با دقت همه سنگ ها رو بررسی کرد و بالاخره دو تا سنگ صاف رو پیدا کرد.

پدربزرگ به سام یاد داد که چطوری یک سنگ رو بین انگشت شست و بقیه انگشتهاش نگه داره و پرتاب کنه تا سنگ روی اب بالا و پایین بپره و جلو بره.. سام هم سنگی که پیدا کرده بود رو برداشت و همونطور که پدربزرگ گفته بود پرتاب کرد. سنگ روی آب برکه بالا و پایین پرید و جلو رفت.

سام واقعا هیجان زده شده بود و از ته دل می خندید..

اون ها تا بعد از ظهر کنار برکه بودند. سام کلی سنگ پرتاب کرد ،گل بازی کرد و به مرغابی ها غذا داد. اون روز به سام خیلی خوش گذشت. اون فهمید که حتی توی هوای بارونی هم میشه تفریح کرد و خوش گذروند و از پدربزرگ به خاطر گردش روز بارونی تشکر کرد.

 

 

برای مشاهده سایر قصه کودکانه های موجود کلیک کنید

44 پاسخ
  1. النا
    النا می گوید:

    خیلی جالب بود خیلی خیلی دوست داشتم ❤❤ممنون که انقدر قصه های خوب میزارید تا منی که ۸ سالمه دوست دارم تا اونی که ۱۲ سالش باشه واقعا زحمت بزرگی میکشید ❤❤❤

    پاسخ
  2. سحر خانم
    سحر خانم می گوید:

    سلام من سحر ۷ ساله از اهواز هستم.از داستان های وولک خیلی خوشم میاد و اون هارو خیلی دوست دارم.این قصه هم قشنگ بود.
    از شما سپاسگزارم،🥰❤️🌹

    پاسخ

دیدگاهتان را بنویسید

می خواهید در گفت و گو شرکت کنید؟
خیالتان راحت باشد :)

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *