
قصه کودکانه الاغی که می خواست آواز بخونه
یکی بود یکی نبود. توی مزرعه بزرگ و سرسبزی حیوانات زیادی در کنار هم زندگی می کردند. توی این مزرعه الاغی زندگی می کرد به اسم بالی .. بالی بازیگوش و سر به هوا بود و کارهای بدون فکر انجام می داد . میدون…

قصه تصویری بیلی فراموشکار
پسری بود به اسم بیلی. اون به بیلی فراموشکار شهرت داشت. نه! فراموشکار فامیلیش نبود اسم عادتش بود. یه دقیقه ی دیگه می بینید...
بیلی گفت: "مامان قول دادی امروز پای سیب درست کنی."
مامان بیلی جواب داد: "آره آره! یادمه بیلی ولی دارچینی که د…

داستان کودکانه فیلی و کامیون موز
یکی بود یکی نبود . یکی از روزهای گرم تابستانی توی جنگل سرسبز وقتی فیل خاکستری از خواب بیدار شد خیلی گرسنه بود. اون تا صبح خواب موز دیده بود و دلش می خواست یک شاخه بزرگ موز پیدا میکرد و یک دل سیر می خورد. اگر چه که فیلی همه می…


قصه صوتی کودکانه فضانوردان کوچک
یکی بود یکی نبود. قصه امروزمون در باره خواهر و برادری به اسم مایا و آریا هست که عاشق منظومه شمسی و فضا هستند. اونها همیشه آرزو داشتند که روزی فضانورد بشن و به منظومه شمسی برن و سیاره های ناشناخته رو کشف کنند.
مای…

قصه کارتونی کوزه سحرآمیز
این داستان یک کشاورز و کوزه ی سحر آمیزشه...در دهکده ای دوردست کشاورزی به نام راما زندگی می کرد. اون مردی مهربان و عاقل بود. راما چند تکه زمین داشت. با اینکه کشاورز ماهری بود زمینش هیچوقت محصولی به بار نمیاورد اما کشاورز های دیگه می ک…

قصه کودکانه سنجاب کوچولو دیگه تنها نیست
یک روز صبح فندق ، سنجاب کوچولوی قصه ما بیشتر از روزهای دیگه تو رختخوابش موند ، اون اصلا دوست نداشت از جاش بلند بلشه بچه ها، اون هیچ کاری نداشت که انجام بده و از همه بدتر فندق هیچ دوستی نداشت تا باهاش بازی کنه. اون…

قصه کارتونی ساعت جادویی
این داستان فانیه که خیلی بااستعداده ولی به طرز ناخوشایندی بی نظم و حتی کمی مغروره.
فانی: "تو فکر کردی کی هستی که بهم میگی بی نظم و مغرور؟ اصلا خوشم نیومد."
خب فانی مگه قرار نبود نیم ساعت پیش پدرتو توی شهرداری ببینی؟
فانی:…

قصه کودکانه بدن شلوغ من
نصفه شب بود و تارا مثل همه بچه های دیگه توی رختخوابش دراز کشیده بود و خوابیده بود ، ناگهان تارا صداهای جالب و بامزه ای شنید. مثل این بود که یه عده داشتن با هم راجع به مسئله ای صحبت می کردن. تارا از تختش پای…

قصه کارتونی غول خودخواه
روزی روزگاری قلعه ای در وسط شهر قرار داشت که از سال ها پیش خالی بود و کسی در اون زندگی نمی کرد. مردم می گفتند غولی در اون قلعه زندگی میکنه اما در تمام این سال ها هیچکس هیچ غولی رو در اونجا ندیده بود.
یکی از اهالی: "تا ح…

