
داستان کودکانه عضو جدید و عجیب جنگل
در جنگل هوا رو به تاریکی بود که شیر غرش کنان از پشت بوته ها بیرون پرید و با عصبانیت گفت:" چطور جرات می کنند به جنگل ما نزدیک بشن؟" خرگوش دوان دوان از سوراخش بیرون اومد و گفت:" چی شده شیر شاه؟ چرا انقدر …

قصه تصویری اسباب بازی ساز و دخترش
اسباب بازی ساز و دخترش
در زمان های بسیار قدیم، اسباب بازی ساز فقیری به نام کِیلِب با دخترش در شهر کوچیکی زندگی می کردند. برتا دختر کیلب نابینا متولد شده بود و اون به عنوان یک پدر، قسم خورده بود که نابینایی دختر رو به نعمت تبدیل کنه.
…

مشکل روباه کوچولو
داستان مشکل روباه کوچولو از این قراره که مامان روباهه ، روباهه یک کتاب قصه بود و اتفاقا تو کار شکار کردن و گول زدن حیوونای دیگه استاد بود. اما این مامان روباهه یه مشکلی داشت ، هر روز و هر شب فکرش مشغول این مشکلش بود. مش…

قصه صوتی کودکانه سوفیا و راز خنده های شبانه
صبح یکی از روزهای تابستانی بود که مامان با مهربونی گفت:" سوفیا ، دخترم بیدار شو .. صبح شده" سوفیا با خواب الودگی لای چشمهاش رو باز کرد و گفت:" مامان ! چرا انقدر زود باید از خواب بیدار بشم؟ من هنوز …

قصه تصویری شاهزاده خانم گربه
شاهزاده خانم گربه ای
روزی روزگاری تو یه دهکده ی کوچیکی، دختر خوش قلبی به اسم دوروتی زندگی می کرد. اون با جون و دل برای بدترین زنی که وجود داشت، یعنی خانم بتسی، و دختر بدجنس تر از خودش به اسم تسی کار می کرد.
خانم بتسی: دوروتی ! سریع تر…

داستان کودکانه مسابقه تابستانی
کم کم تابستان گرم از راه می رسید و بچه های قصه ما که اسمشون بود جیم ، آنی و رز به تعطیلات تابستانی نزدیک می شدند. اونها همیشه تابستانها به خونه مادربزرگ که در روستای سرسبزی زندگی می کرد می رفتند و کل…

قصه تصویری رز آبی
رز آبی
روزی روزگاری تو سرزمین زیبایی در چین، امپراتوری زندگی میکرد که اگر چه پیر بود، ولی مرد خوب و مهربونی بود و مردم سرزمینش دوستش داشتند. امپراتور از حکومتش راضی بود اما تنها چیزی که اوقاتش رو تلخ میکرد، پیدا کردن شخص لایقی برای دخترش،…

داستان کودکانه یک دردسر شیرین
یکی بود یکی نبود در یک جنگل زیبا و قشنگ و بابی که یک توله خرس بامزه و پر انرژی بود به همراه پدر و مادرش توی یک کلبه ی زیبا زندگی می کرد. اون روز بابی خرسه مشغول دیدن سایت اینترنتی فروش عسل از روی لب تاپ…

قصه تصویری فداکاری بزرگ
فداکاری بزرگ
این داستان مربوط به مدت ها قبله
تو کلبه ی کوچکی، وسط زمینی بی اب و علف، آفتاب سوخته و بایر، پیرزنی به همراه یه دختر جوون زندگی می کردند. پیرزن پژمرده و ترشرو بود و مدام با خودش حرف های مبهم میزد.
دختر که اسمش فینولا بود مصل …

داستان کودکانه پرستو و درختان همیشه سبز
پرستو و درختان همیشه سبز
روزهای آخر پاییز بود و کم کم زمستان از راه می رسید. پرستوها خودشون رو آماده می کردند که به مناطق گرمسیر جنوبی کوچ کنند تا از سرمای زمستان در امان باشند. اما در این بین پرستوی کوچکی بود ک بکی از بالهاش شکسته بود و نم…

