,

داستان کودکانه یک ستاره در اتاق لنا

      لنا اون روز توی مدرسه روز خوبی رو نگذرونده بود.. هیچ چیز اونجوری که لنا دلش می خواست پیش نرفته بود. توی کلاس نقاشی نتونسته بود نقاشی مورد علاقش رو بکشه .. توی کلاس ورزش نتونسته بود به خوبی توپ رو پرتاب …
,

داستان کودکانه مجبورم نکن پرواز کنم

      در لابه بلای شاخه های سرسبز و پر از برگ چنار، روی یکی از بالاترین شاخه ها ، لانه گنجشکی بود. توی لانه مامان گنجشکه با دقت روی چهار تا تخمش نشسته بود تا اونها رو گرم و نرم نگه داره .. جوجه گنجشک ها کم کم …
,

داستان کودکانه این جعبه مال کیه؟

      یک روز آفتابی روباه و گربه در حال قدم زدن توی خیابون بودند که ناگهان چشمشون به یک جعبه بزرگ افتاد..روباه گفت:" نگاه کن! اون جهبه رو میبینی؟ شرط می بندم که از ماشین حمل بسته ها افتاده ، پس این جعب…
,

داستان کودکانه مکان مورد علاقه هکتور

        یکی بود یکی نبود. تو جنگل سرسبز قصه ها جوجه تیغی بامزه و دوست داشتنی ای زندگی می کرد به اسم هکتور.هکتور عاشق خونه ش بود و اونو خیلی دوست داشت، خونه ی هکتور جای مورد علاقه ی اون بود. …
,

داستان کودکانه راز رنگین کمانها

    ببینم بچه ها جونم تا حالا دلتون خواسته که کارآگاه باشید؟ به معماها و پیدا کردن جوابشون علاقه دارید؟ اگر حل کردن معما رو دوست دارید این قصه مخصوص شماست. امروز می خوام یک قصه جذاب و شنیدنی براتون تعریف کنم به اسم…
,

داستان صوتی کودکانه شانس لی لا

    این لی لا ئه کفشدوزک ها به خوش شانسی معروفن و لی لا فکر میکرد که واقعا خیلی خوش شانسه. اون برای هر موقعیتی یه وسیله ی شانس داشت! چند تا جوراب خوش شانسی! یه دونه برگ خوش شانسی! یه فنجون شانس! ی…
قصه جذاب و شنیدنی موشی که می خواست بزرگ باشه
,

قصه صوتی موشی که می خواست بزرگ باشه

  یکی بود یکی نبود ، روزی روزگاری یک موش کوچولو بود که توی یک سوراخ کوچیک زندگی می کرد ،این سوراخ کوچیک توی یک درخت کوچیک بود ،و این درخت کوچیک هم توی یک جنگل کوچیک قرار داشت. موش کوچولوی قصه ما تا حالا هیچ موش دیگه ای …
,

داستان کودکانه پادشاه آرامش

    در یک شهر بزرگ و زیبا گوریلی زندگی می کرد به اسم ماروین. ماروین مثل گوریل های دیگه نبود بچه ها.اون هیچوقت پاهاش رو به زمین نمی کوبید، اون هیچوقت دلش نمیخواست که دعوا کنه و هرگز محکم به سینه ش نمیکوبید و فریاد نمی کشید…
قصه جذاب و شنیدنی دم قورباغه
,

دم قورباغه

یکی بود یکی نبود ، در کنار جنگلی انبوه برکه ای بود که در اون یه قورباغه زندگی میکرد. هنوز از به دنیا اومدن قورباغه زمان زیادی نگذشته بود . اول اون خیلی کوچولو بود اما حالا کم کم داشت بزرگ میشد .چند روز بود که مرتب از توی آب به بیرون سرک…
,

داستان کودکانه شیرکوچولو از چی می ترسید؟

      یکی بود یکی نبود . توی بیشه زار سرسبز شیر کوچولویی بود به اسم ویلی .. ویلی پنجه های تیز و برنده ای داشت که می تونست باهاشون هر کاری بکنه ، همینطور ویلی دهان بزرگی داشت که می تونست بلندترین غرش ها رو بک…