قصه کارتونی کلوچه های فال
,

قصه تصویری کلوچه های فال

روزی روزگاری در ساعات اولیه یک صبح بهاری، دو فرشته با دوربین های شکاری چوبی، که جلوی چشماشون بود، بالای تپه ای ایستاده بودند و قلمرو اوسیدیا رو زیر نظر داشتند. فرشته سخاوت: بنظرم اینجا سرزمین خوبیه، میای بریم سراغ بعدی؟ فرشته …
,

قصه تصویری گاو جادویی

سال ها پیش در دهکده ای دو کشاورز به نام های هری و جک زندگی می کردند. هردو خیلی ثروتمند بودند. مزارع بزرگی داشتند و صاحب گاو های زیادی بودند. اون ها هیچوقت کار نمی کردند در عوض کشاورز های دیگه رو اجیر میکردن تا توی مزارع اون ها کار کنه. …
,

قصه کودکانه جوجه تیغی ای که تیغهاش رو دوست نداشت

جوجه تیغی ای که تیغهاش رو دوست نداشت یکی بود یکی نبود. توی بیشه زار سرسبز کنار درخت چنار بلند جوجه تیغی کوچولویی زندگی می کرد به اسم جیمی . جیمی عاشق دویدن و بازی کردن و رقصیدن بود. اما چیزی که باعث ناراحتی اون می شد تیغ های تیزی بود که…
قصه تصویری چشمه ی ماه
,

قصه تصویری چشمه ماه

سلام بچه ها چطور مطورین؟ حالتون خوبه؟ امروز با هم بریم یه داستان خوشگل بخونیم. بزن بریم. بیایم پایین ... به نام خدا توی جنگل قدیمی که چشمه و چمن داشت، زیر درخت نارگیل یه گله فیل فامیل، کنار چشمه بودن و همیشه آب بازی میکردن بهار ن…
,

داستان کودکانه شیرشاه لجباز

  یکی بود یکی نبود توی جنگل قصه ما شیرشاه که پادشاه جنگل بود خیلی لجباز و سرسخت بود. اون وقتی تصمیم می گرفت کاری رو انجام بده باید هر طور که بود اون رو انجام میداد و به نتیجه اون کار فکر نمی کرد و به خاطر این عادتی که داش…
,

قصه تصویری قهرمانان سلامت

آهای هری ... بیا اینجا، باید کمک کنی ناهار درست کنم. هری: دنور، من باید برم، بعدا میبینتمت تمساح! دنور: فعلا خداحافظ کروکودیل. خدایا من گشنمه! مادربزرگ: از بیمارستان به مادرت زنگ زدن، اون یه بیمار داشت. کار اورژانسی بود، برای همین م…
,

قصه کودکانه گردنبد گمشده

    یکی بود یکی نبود. توی یک شهر شلوغ و پر جمعیت کنار یکی از کوچه های باریک دو تا سطل زباله بزرگ به رنگهای سبز و آبی قرار داشت. پاکبان های شهر هر روز کوچه ها و خیابان ها رو جارو می کردند و زباله ها رو جمع می کر…
,

قصه تصویری حلقه جادویی

در زمان های خیلی دور پادشاهی به اسم سلیمان زندگی میکرد. پادشاه سلیمان یه مشاور معتمد به اسم بنایا داشت. بنایا فقط یه کمک کننده عاقل و وفادار به شاه نبود، بلکه بهترین دوست اون هم بود و تمام مردم سرزمین از دوستی اون ها حرف می زدند. یروز …
,

داستان کودکانه خداحافظ مگس مزاحم

      بعضی از روزها روزهای خیلی خوبی هستن،آروم، پر از آرامش و شادی. خوکی قصه ی ما هم احساس خوبی داشت و داشت یک روز خوب و آروم رو سپری می کرد.خوک فقط به چیزهای مورد علاقه اش فکر می کرد.آفتاب، …