در جنگل هوا رو به تاریکی بود که شیر غرش کنان از پشت بوته ها بیرون پرید و با عصبانیت گفت:” چطور جرات می کنند به جنگل ما نزدیک بشن؟” خرگوش دوان دوان از سوراخش بیرون اومد و گفت:” چی شده شیر شاه؟ چرا انقدر عصبانی هستی؟” شیر که هنوز نفس نفس میزد گفت:” معلومه که عصبانی هستم.. همین الان دو تا شکارچی غیر قانونی رو دیدم که می خواستند وارد جنگل ما بشن.. به محض اینکه من رو دیدند فرار کردند. من هم تا جایی که می شد تعقیبشون کردم که مطمین بشم از اینجا دور شدند”
خرگوش با نگرانی گفت:” شکارچی غیر قانونی؟ اینجا چیکار می کردند ؟” شیر گفت:” درست نمیدونم .. ولی فکر کنم درباره یک پانگولین حرف می زدند.. من اصلا نمیدونم اون چی هست..”
خرگوش یه کم فکر کرد و گفت:” پانگولین ها همون مورچه خوارهای پولک دار هستند. اما اونها خیلی خجالتی اند و همیشه دوست دارند تنها بمونند.. فکر نکنم توی جنگل ما پیدا بشن !” شیر با تعجب گفت:” من که تا حالا یک مورچه خوار پولکی ندیدم، تو دیدی؟” خرگوش گفت:” نه من هم تا حالا از نزدیک ندیدم ولی در موردشون یک چیزهایی شنیدم. در هر حال خیلی خوشحالم که اون شکارچی ها رو فراری دادید.” شیر نفسی کشید و گفت:” فکر نکنم دیگه سراغ جنگل ما بیان ..”
ناگهان صدای آرومی از پشت بوته ها گفت:” امیدوارم..” خرگوش و شیر با تعجب به اطراف نگاه کردند تا ببیند صدا از کجاست. همون موقع حیوان عجیبی از پشت بوته ها بیرون پرید و به آرومی به سمت اونها اومد. شیر گفت:” تو کی هستی؟ ما تا حالا تو رو توی این جنگل ندیده بودیم!” موجود عجیب که معلوم بود خیلی خجالتیه سرش رو پایین انداخت و گفت:” من همون پانگولینی هستم که در موردش حرف می زدید.. یک مورچه خوار پولک دار که از دست شکارچی ها فرار کردم و به این جنگل اومدم. اسم من پانگی هست.”

شیر و خرگوش هم با هیجان خودشون رو معرفی کردند. سپس متوجه بچه ی کوچولویی شدند که روی دم مورچه خوار سوار شده بود. پانگی لبخندی زد و گفت:” این بچه 2 ماهه من هست ” شیر و خرگوش با خوشحالی به مورچه خوار کوچولوی بامزه که به مادرش چسبیده بود نگاه کردند. همون موقع خرسی از راه رسید و گفت:” سلام شیرشاه خیلی وقته دنبالت می گردم .. این دیگه کیه ؟ دوست جدیدتونه؟” شیرشاه به مورچه خوار اشاره کرد و گفت:” این پانگیه .. یک مورچه خوار پولک دار که به همراه بچه اش از دست شکارچی ها فرار کرده و به جنگل ما اومده ”
خرسی به مورچه خوار لبخندی زد و گفت:” از دیدنت خوشحالم، تو اهل کجایی؟” پانگی گفت:” من اهل آفریقا هستم” خرسی با خوشحالی گفت:” به جنگل ما خوش اومدی.. من هم از امروز دوستت هستم” ناگهان صدای بلندی گفت:” هی .. تو چه پوست زیبایی داری! فلس های تو از فلس های من هم زیباترن”
همه برگشتند و کروکوبل رو دیدیند که به آرومی به سمتشون می اومد. پانگی با شنیدن این حرف لبخندی زد و گفت:” ممنونم ، پولک های من از کراتین ساخته شدند همون ماده ای که در پوست و موی انسانها هم وجود داره .اما متاسفانه این پولک ها مایه دردسر هم هستند، چون خیلی از شکارچی ها دنبال پولک های ما هستند. چینی ها از پولک های ما در ساختن داروهاشون استفاده می کنند. تازه گوشت ما هم لذیذه و خیلی از چینی ها به دنبال شکار ما هستند تا در غذاهاشون از گوشت ما استفاده کنند..”

خرگوش آهی کشید و گفت:” چقدر غم انگیز! تو تنها نیستی ، حتی ما خرگوش ها هم برای پوستمون شکار مشیم.. حتی کروکودیل ها هم با این جثه بزرگشون توسط شکارچیان غیرقانونی شکار می شن!” کروکودیل گفت:” بله بعضی از گونه های ما کروکودیل ها هم مثل بعضی از شما مورچه خوارها در خطر انقراض هستند ولی باز هم بوسیله شکارچی ها شکار میشن..”
شیرشاه که تا اون موقع ساکت بود گفت:” در خطرانقراض یعنی چی؟” پانگی گفت:” در خطر انقراض یعنی تنها تعداد کمی از ما روی زمین باقی مانده و اگر انسانها از شکار ما دست برندارند دیگه مورچه خواری روی زمین باقی نمی مونه ..”

کروکودیل گفت:” پانگی تو موقع خطر چطوری از دست شکارچیان فرار می کنی؟ چون در ظاهر تو خیلی بی خطر و بی آزاری و مثل من دندانهای بزرگ یا دم قوی نداری!”
پانگی گفت:” ما وقتی احساس خطر می کنیم بچه مون رو روی شکم نرممون می گیریم و خودمون رو مثل یک توپ جمع می کنیم .. در واقع با پولک های روی پوستمون از خودمون و بچه مون محافظت می کنیم. در ضمن ما می تونیم یک بوی بد هم از دم خودمون بیرون بدیم که شکارچی ها رو فراری می ده”

خرگوش گفت:” چه عالی.. حالا به ما بگو که دوست داری برای شام چی بخوری تا تو رو به شام دعوت کنیم” پانگی خندید و گفت:” از دعوتتون متشکرم، ما مورچه خوارها عاشق مورچه و موریانه ایم.. ” خرگوش گفت:” چه جالب.. چطوری مورچه های به این کوچیکی رو می خورید؟”
پانگی گفت:” ما پوزه های بلند و زبانهای درازی داریم که برای رسیدن به مورچه ها ازش استفاده می کنیم. موقع خوردن هم بینی و گوشهای خودمون رو میبندیم تا مورچه ها از اونجا بیرون نرند. ” شیرشاه خمیازه ای کشید و گفت:” مثل اینگه شما مورچه خوارها هم مثل جغدها شب زنده دار هستید.. مگه شماها خسته نشدید؟ بهتره زودتر بریم شام بخوریم و بخوابیم ”
پانگی گفت:” درسته ، ما مورچه خوارهای پولک دار جز حیوانات شب بیدار هستیم.. برای همین من الان نمی خوابم، شماها بهتره برید بخوابید ، من هم کم کم میرم تا جای امنی برای موندن پیدا کنم ”
شیرشاه گفت:” چرا همینجا نمی مونی و با ما زندگی کنی؟ ما دوست داریم که تو همینجا بمونی، مطمین باش این جنگل در برابر شکارچیان غیرقانونی بسیار امنه ”
پانگی لبخندی زد و سرش رو تکون داد و گفت:” چه خوب ..متشکرم ، شما خیلی مهربون و صمیمی هستید.. من به دوستان دیگه ام هم خبر میدم که اگر خواستند به اینجا بیان”
همه حیوانات خندیدند و از اینکه یک عضو جدید به جنگل اضافه شده خیلی خوشحال شدند.

برای مشاهده سایر قصه کودکانه های موجود کلیک کنید
دیدگاهتان را بنویسید
می خواهید در گفت و گو شرکت کنید؟خیالتان راحت باشد :)




هنوز قصه را نشنیدم می گم حتما قصه ی قشنگیه چون همه ی قصه وولک قشنگ هستند
ممنون از نظرت دوست خوبم
من هم موافقم
info@voolak.com
.
😊
عالی بود. ممنون
ممنون از شما دوست عزیزم
سلام عالی بود.
قصه ای که من تعریف میکنم را هم بخوانید.
نام داستان:”مهمان
پیغمبر صلوات الله علیه روزی از کوچه ای می گذشت. دید پسری در کوچه ایستاده است. پیغمبر جلو رفت.سلام کرد و گفت:
-پسرم تو کی هستی؟ چه داری؟ چه نداری؟
پسر که پیغمبر را نمی شناخت گفت:
-هیچی ندارم. فقط مادری دارم که مختصری بداخلاق است. هروقت بخواهم به خانه مهمان ببرم مادرم راضی نمیشود و می گوید به خانه ما مهمان نیاور، نه به خانه کسی مهمان برو و نه بیاور.
پیغمبر گفت:”پسرم!من میخواهم امشب به خانه شما بیایم. برو به مادرت بگو امشب به خانه ما یک مهمان می آید. به او بگو مهمان گفته من خووردنی و نوشیدنی هم نمیخواهم فقط یک ساعت میشینم و می روم.”
پسر آمد و گفت: مادر! من یک حرفی میزنم ولی ناراحت نشو. بعد همه چیزو تعریف کرد.
مادر گفت: باشد هیچی نمی گویم.
شب که مقداری از آذان گذسته بود دیدند که مرد آمد.زمان قدیم هم لامپ و برق و این چیزا نبود. به چراغ های قدیم “لامپا”می گفتند. مرد آمد نشست.
مادر پسر دید چنان نوری از چهره مرد تازه وارد بلند است که نگو و نپرس.خانه و اتاق روشن روشن شده بود.
بعد از آن دید که به اذن خدا سفره ای پر از غذا باز شد. مرد به آنها گفت:
-بیابید بخورید. هر چه هم ماند بریزید توی قابلمه هایتان بگذارید برای فردا و پس فردایتان.
پسر و مادر تا آنجا که می تونستند خوردند و بقیه اش هم در قابلمه ی بزرگی ریختند تا برای فردا و فردایشان.
پیغمبر گفت:”پسر!من دارم می روم تو مادت دنبالم بیایید و به زیر پاهایم نگاه کنید.
پسرو مادرش دنبال پیامبر رفتند. پیغمبر گفت:
-هر درد و بلا و عقرب و ماری که در خانه باشد در زیر پای مهمان از بین می رود.”
آنها به زیر پاهای پیغمبر نگاه کردند و دیدند هر چه بلا و درد در خانشان بود دارد می رود.”
وقتی هم پیغمبر داشت خداحافظی میکرد. گفت:
-من پیغمبر هستم. آمدم تا چشم تورا باز کنم. هیچ وقت با مهمان اوقات تلخی نکن. به پسرت نگو به این خانه مهمان نیاور، اولا مهمان قبل از خورش می آید. ثانیا مهمان تمام دردوبلاها را زیر پایش از بین میبرد.” زن دست پیامب را گرفت به پایش افتاد،گفت: آقا بیا برویم توی خانه و کمی دیگر برای ما حرف بزن.”
پیغمبر راه افتاد و گفت:نه، من می روم. عصر از کوچه می گذشتم دیدم پسرت غمگین است. می گوید مادرم از مهمان خوشش نمی آید آمدم تا چشم تورا باز کنم.”
بعد از آن زن به پسرش گفت:”دیگر هرروز مهمان بیاور، قربان مهمانت و قربان خودت پسرم.”
امیدوارم دوست داشته باشید.
خانم صدف خالقی من در قصه قبلی خودم را معرفی کردم.
سلام دوست عزیز ممنون از قصه ای که نوشتی
دوباره نه
هانیکا
ممنونم از داستان قشنگت هانیکا
عالی👌🦋🍥
عالی
ممنون دوست من
❤️❤️😍😍😘😘😊😊😁😁😉😉😏😏😀😀😜😜👍👌☺️☺️
😜🤩🖤💜💙💚💛🧡❤️🧡💗💓💞💕💟❣️💖💔💝💘💌💋🦄🐕🐶
تشکر از نظرت دوست عزیزم
💘💖💋❤️😂😜🐕💝💔💕💕💕🦄😍💌💗❣️💟💞😊😉😀💗❣️💞😉💌😍🦄🐶🐶💘💖❤️😜💓💛💙💜🖤🤩😘😙😚☺️😗😋😍🤣😅😇😊😊😚☺️😉😆😁😉☺️😗🙃😄🤩😂😀👌👍
تشکر دوست خوبم
عالی و خیلی آموزنده من آلارا ی ۹ ساله
ممنون که قصه ی من رو هم دوست داشتی
سلام آلارا جان ممنونم دوست عزیزم
خیلی عالی بود ممنون🥰😻💓💓💗💖💝💞
تشکر از نظرت دوست عزیزم
داستانتون عالی بود
خوشحالم که قصه رو دوست داشتی عزیزم
خواهش میکنم هانیکا جون
عالی بود 👌👌
ممنون دوست من
همه ی قصه های وولک زیباست 🌹👌
تشکر ریحانه جان
خیلی ممنون خیلی خوب بود 😍
خوشحالم که قصه رو دوست داشتی عزیزم
آلی بود هانیکا💘❤️🌹😍🌷
عالی بود
تشکر دوست خوبم
خیلی قشنگ بود تشکر از شما
ممنون از شما دوست من
سلام ممنونم
سلام ممنون از همراهیت دوست عزیزم
سلام عالی بود ممنون باتشکر 😘
سلام ممنون دوست خوبم
وای قصه تون چقدر قشنگ بود🥰❤💯👌 شبتون بخیر 👋👋👋
خوشحالم که قصه رو دوست داشتی دوست خوبم، امیدوارم هر شب خوابای خوب و رنگی ببینی
قبلا قصه ها دسته بندی داشتو خیلی بهتر بود. چرا الان نیست؟؟ ☹️
سلام دوست عزیزم ممنون که نظرتون رو نوشتید. حتما دوباره دسته بندی هارو کامل تر اضافه میکنیم.
مثلا من قصة های مربوط به اعتماد به نفس رو انتخاب کرده بودم. ولی الان نیست اون دسته بندی ها!
دسته بندی سِنی هم واااااقعا لازمه.
ممنون ❤️
عالی
تشکر دوست من
عالی
ممنون دوست خوبم
از دستانت قشنگت ممنونم
خاله صدف
تشکر دوست خوبم
خیلی قشنگ بود من که خوشم اومد
ارغوان ۹ ساله از قایمشهر 😘
ممنون ارغوان عزیزم دوست خوب وولک
👍
تشکر دوست من
بسیار عالی و آموزنده
ممنونم از نظرت دوست قشنگم
خیلی خلیلی خیلی خیلی قشنگ بود
خوشحالم که دوست داشتی صمیم عزیز
سلام ماهان از شما تشکر میکنه که انقدر قصه های خوب خوب تعریف میکنید خاله صدف عزیز💙💙💙💙💙🌺🌺🌺🌺🌺🌺🌺🌺🌺
سلام ماهان عزیز، خیلی خوشحالم که با ما همراهی دوست قشنگم
سلام خاله صدف من همون نفس شعبانیم این دفعه با گیشی مامانم پیام میدم عععععععععععععععااااااااااااااااااااااااللللللللللللللللیییییییییییییییییییی
سلام نفس جان
خیلی خوشحالم که همیشه نظراتت رو برام می نویسی عزیزم
خیییییییییییییییییییییییییییییییییییلی آاااااااااااااااااااااااالیییییییییییییییییی بود
خیلی خوشحالم که دوست داشتی دوست خوبم
طبیعت خیلی مهم است خیلی خیلی مهم
بله عزیزم کاملا درسته
عالی بودممنون
خواهش میکنم دوست قشنگم
مثل همیشه عالی💯🦋🍥👌🧊🍜🌏⛅🌞🌌🌠⚰
خیلی ممنونم از نظرت عزیزم
گوش نکردم ولی بنظرم خوبه
ممنونم که نظرت رو مینویسی دوست خوبم
سلام خاله صدف ، هم داستان های شما شیرینه و هم صدای گیرا دارید،
سلام دوست عزیزم
خیلی ممنونم از لطفت دوست من
ممنون از وولک 👌👌👌👌😘😘🤩🤩🙏🙏🙏🙏🙏🙏💓😍😍
خواهش میکنم دوست عزیزم
عالیه وولک مهربون
عالی بود ♥
ممنونم دوست خوبم